گنجور

حاشیه‌ها

نادر.. در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۱ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۲۲ دربارهٔ خواجه عبدالله انصاری » مناجات نامه » مناجات شمارهٔ ۱۴۳:

به دیدن جز تو کی پردازد..

نادر.. در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۱ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۱۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۹:

هر طبله‌ای گشایم، ..

برگ بی برگی در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۱ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۰۵:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶:

کسی که حُسن و خطِ دوست در نظر دارد 

محقق است که او حاصلِ بصر دارد 

حُسن یعنی خوبی و زیبایی های بینهایتِ خداوندی که حد و نهایتی ندارد و در اسماءالحُسنی متجلی می شود ، خط نیز زیبایی و خوبیهایِ خداوند در این جهانِ مادی ست که محدودیت است و تمثیلِ آن خطوطِ سبزی ست که در چهره زیبارویان گرداگردِ  و محیطِ رخسار در دورانِ نو جوانی می روید و بر زیبایی و جذابیت‌ وی می افزاید ، پس‌حافظ می‌فرماید کسی که هر دوی این حُسنِ بینهایت و خط یا زیبایی هایِ محدود این جهان را توأمان با هم ببیند ،‌پس به تحقیق معلوم است که چنین شخصی به حاصلِ خوب نگاه کردنِ به جهان دست یافته است ، اگر محقِق بخوانیم یعنی آن شخص با نظر و به تحقیق به چنین بینشی رسیده است و نه از رویِ تقلید ، شاید هم هر دو معنی موردِ نظرِ حافظ بوده است .

چو خامه در رهِ فرمانِ او، سرِ طاعت 

نهاده ایم ، مگر او به تیغ بردارد 

پس‌چنین انسانی که صاحبِ نظر شده و همزمانِ حُسنِ بینهایتِ حضرت دوست و همچنین زیبایی هایِ محدود و مادی این جهان را با هم می بیند و انسانی تک بعدی نیست ، مانند خامه یا قلمی ست که تسلیمِ اراده نویسنده است و هرچه او فرمان دهد قلم یا انسانِ صاحبِ نظر و جهان بینیِ خدایی همان را می نویسد ، او سرِ طاعت به امرِ حضرت دوست نهاده است مگر اینکه حضرتش با تیغ و اجبار چنین انسانی را از طاعت و تسلیم باز گرداند ، یعنی تا پایِ جان سرِ طاعت و پیروی از صاحبِ قلم دارد . مولانا نیز در ارتباط با چنین انسانِ صاحب نظری می فرماید  ؛ " خفته از احوالِ دنیا روز و شب / چون قلم در پنجه تقلیبِ رب   آنکه او پنجه نبیند در رقم / فعل پندارد به جنبش از قلم "

کسی به وصلِ تو، چون شمع یافت پروانه 

که زیرِ تیغِ تو هر دم سری دگر  دارد 

"کسی"یعنی سالکان و عاشقانی که به وصلِ حضرتِ معشوق رسیده باشند ، اما همه کس نمی تواند مانند شمع روشنی بخشِ جانهای تیره باشد و پروانه هایی بیابد که عاشقانه گِرد وجود و پرتوِ انوارش بگردند و کسبِ معرفت کنند ، یعنی هر عارف و سالکی به مراتبِ بالایی که بزرگانی مانندِ حافظ و مولانا به آن رسیدند نمی تواند دست یابد مگر آنکه بوسیله تیغِ کن فکانِ حضرتِ دوست هر لحظه سر و فکری نو بیافریند ، تقلید از گذشتگان و بزرگان می تواند انسانِ عاشق را به مراتبِ معرفتی نزدیک و شخص می تواند خود را از آن چشمه سیراب کند ، اما خلاقیت و آفرینندگی ست که تشنگانِ بیشماری را از سراسرِ جهان ، پروانه وار گردِ آن شمع جمع می کند ، این مطلب در باره سایرِ علوم و هنرها نیز صدق می کند ، هنرمندِ خلاق یا آفریننده و هنرمندِ مقلد هر دو هنرمند هستند اما این کجا و آن کجا . شمعی که دارای سر است نیز مثالِ خوبی ست که باید با تیغ زده شود تا سری تازه یافته ، خوب بسوزد و نور و گرمای بیشتری تولید کند ، این امر در رابطه با ادیان نیز کاربرد دارد ، چنانچه مولا علی می فرماید" فرزندانِ خود را با زمان تربیت کنید "و نه آنگونه که ما سعی می کنیم افکارِ پوسیده هزاران ساله و ضبط شده تقلیدیِ خود را به آنان دیکته کنیم که البته در اکثریتِ جوانان مردود می شود  و کار نمی کند ، حافظ و دیگر عرفای بزرگ با تیغِ حضرتِ دوست هر دَم سری نو وتازه یافته اند که این مطلب از تعالیِ ابیات و غزلهای آن بزرگان در ادوارِ مخلف کاملآ  آشکار است . مولانا می فرماید؛ هر لحظه و هر ساعت یک شیوه نو آرد / شیرین تر و نادرتر زان شیوه پیشینش 

به پای بوسِ تو دستِ کسی رسید که او 

چو آستانه بدین در، همیشه سر دارد 

اما سالکِ طریقِ عشق چگونه می تواند به چنین مراتبی دست یابد که خداوند هر دَم تیغ نوآوری بر شمعِ افکار و اندیشه او بزند ؟ حافظ می‌فرماید کسی که می تواند  به پای بوسیِ حضرت دوست دست یابد می تواند به تیغِ کن فکانش مفتخر گردد ، و کسی می‌تواند به مقامِ پای بوسی برسد که همیشه و پیوسته در  درگاهِ حضرتش سرِ تسلیم فرود آورد ، تسلیم یعنی پذیرش و باز کردنِ درون و شرحِ صدر در رابطه با اتفاقاتِ لحظه به لحظه زندگی که ما به خطا و با ذهنِ خود آنها را به خوب و بد تقسیم بندی می کنیم .

زِ زهدِ خشک ملولم، کجاست باده ناب؟

که بویِ باده مُدامم دماغ  تر دارد

در ادامه بیتِ قبل می فرماید زهدِ خشک نمونه ای از عدمِ آفرینندگی و خلاقیت است که ملالت بار است ، ادعیه و ذکرهایِ تکراری که برخی حتی درکی از معانیِ آنها نداشته و فقط مقلد هستند و طوطی وار تکرار می کنند ، اینگونه زهد هایِ خشک و مقدس مآبانه نه تنها به شخص کمکی در رسیدن به خداوند نمی کند ،‌ بلکه موجبِ ملالت و دین گریزیِ اطرافیان و بخصوص جوانان می گردد ، پس‌حافظ طلبِ باده ناب و میِ بی غش می کند ،‌ آن باده عشق و خردِ ایزدی که بویِ آن نیز  هر لحظه دماغ و اندیشه های انسان را تر و تازه می کند چه رسد به دریافت و نوشیدنِ چنین باده ای .

زِ باده هیچت اگر نیست، این نه بس که تو را 

دمی ز وسوسهٔ عقل بی خبر دارد؟

وسوسه عقل یعنی تردید در سرِ طاعت نهادن در آستانه حضرتِ دوست و ترس از ضرر کردن که القایِ عقلِ جزوی و معاش اندیشِ انسان است ، همین وسواس مانعی می شود برای تغییر و نو اندیشی ، پس انسان گاهی تا پایانِ عمر سری به همان سیاقِ پدرانِ خود دارد و تحول یا دگرگونی در اندیشه اش پدید نمی آید ، حافظ می‌فرماید شرابِ عشق و باده خرد اگر برای زاهد هیچ سودی نداشته باشد همین بس نیست که دم و لحظه ای انسان را از عقلِ جسمانی رها و بی خبر می کند؟ شاید در همان یک لحظه بی خبری درهای رحمتِ خداوند باز شده و چنین انسانی که باده را مضر می داند و شمعِ وجودش سَر دارد هشیار شود و به خرد و هشیاری اولیه یا اصلِ خود بازگردد و بویِ باده دماغ و مغزش را از خشکی برهاند .

کسی که از رهِ تقوا قدم برون ننهاد 

به عزمِ میکده اکنون رهِ سفر دارد 

کسی در اینجا اشاره به شخصِ حافظ است که هیچگاه از راهِ تقوی و پرهیزگاری قدم برون نگذاشت ، این مصرع  خطاب به آنانی ست که منظورِ حافظ از باده و شراب را شرابِ مجازی و انگوری پنداشته اند و حافظ را انسانی خارج از راهِ تقوی ، پس حافظ تأکید می کند اینچنین باده نوشیِ ذکر شده دقیقآ در راهِ تقوی ست و بلکه لازمه پرهیزگاری حقیقی و آنچه باعث می شود حافظ از زُهدِ تقلیدی بسوی میکده راهِ سفر در پیش گیرد عدمِ کارکردِ چنان زهدِ ملال آور است که خشک مغزی نتیجه آن می باشد ، او می رود که به بویِ باده خرد ایزدی دماغ تر دارد .

دلِ شکسته حافظ به خاک خواهد برد 

چو لاله، داغِ هوایی که بر جگر دارد 

حافظ ضمنِ اشاره به دلشکستگی از سخنان و تصوراتِ جاهلان در باره خروجش از راهِ تقوا و پرهیزگاری می فرماید تنها ترسِ او این است که همچون لاله عاشق داغِ هوا و آرزویی که در دل دارد را به خاک ببرد و قبل از وصال به معشوق از این جهان برود که افسوسِ ابدی را بدنبال خواهد داشت . در واقع روی سخن با همه انسان‌ها ست تا فرصت و شانسی را که زندگی در اختیارِ انسان قرار داده است از دست ندهند تا با عمل به بند بند ابیاتِ غزل دلها به عشق زنده شوند .

 

 

 

 

مسیح در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۱ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۰۳ در پاسخ به اسماعیل عامری دربارهٔ شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۲۴:

با درود.

معنای کَون در این شعر بمعنای لغتنامه ای آن نیست و نیز بمعنای درختچه و... هم نیست. کَون در واقع همان ترکیب کَون و مکان مصطلح میباشد. شاعر عهد خود را با فلک نقض کرده است

یوسف شیردلپور در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۳۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴:

زبان عاجز است از بیان زیبایی این شعر وغزل ها

به جایِ سرو بلندْ ایستاده بر لب جوی

چرا نظرنکنی یارسرو بالا را؟؟

  غزل های سعدی  همه درس وسراسر عشق ومهر اند وگویای زبان حال طبیعت وگشت وگذار و فارق ازقید وبند تجملات 

این شعرزیبارا دریک اجرای خصوی استادان محمد موسوی یاحقی وشجریان بنام ساغرومی بی نهایت بی نهایت دل نشین ورویایی اجرا کرده اند واقعا شنیدنیست همین الان دانلود کرم وگوش میکنم 

درروستای مان یک شب برفی وسرد پشت بخاری هیزمی من وخدا وچه شبیست امشب هم با این که دلی مملو ازدرد دارم بااین شعر وغرلیات وبرنامه پربار گنجور ومروری برحاشیه های شما سروران گرامی وصدای استاد شجریان 

آرام میگیرم وخدا راباتمام وجود حس میکنم خدایاشکرت که چون سعدی ها حافظان ومولانا واهنگ سازان وشجریان هاآفریدی واین سروت فناناپزیر رابه مادادی که لذت ببریم ازشعر وموسیقی شب زنده داری🌹🌹🙏🙏

فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۲۶ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۶ - حکایت سلطان محمود و سیرت ایاز:

به یغما مَلِک آستین برفشاند / وز آنجا به تعجیل مرکب براند

 آستین برفشاند: با دست و آستین بخشیدن چیزی و اجازه دادن کاری

یغما: غارت صندوق دُر که از رویِ شُتُر چپ شده بود

محمد بابامحمدی در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴:

عرض ادب

استاد محمدرضا لطفی در کنسرت نیویورک (بداهه نوازی که به بعنوان گل زرد شناخته میشود) به اجرای این شعر پرداختند

امین در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۰۱ در پاسخ به محمد دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰:

درود بر شما
استفاده از فاعلاتن بجای فعلاتن یک اختیار شاعری محسوب میشه که البته اگر تمام شعر در رکن اول فاعلاتن باشد دیگر این اختیار محسوب نمیشود
در این شعر تمامی رکن های نخست فاعلاتن نیست
مانند بیت دوم هردو مصرع سِ پَرِ خَن : فعلاتن / هَ دَ فِ نا : فعلاتن
یا بیت ششم : بِ هَ مِ مِح : فعلاتن
پس وزن شعر همان فعلاتن مفاعلن فعلن است که در بیشتر آن از اختیار فاعلاتن استفاده شده.

kamran balani در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۱۹:۳۲ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۲ - حکایت:

درود بر اهل معرفت

ادرار بود یعنی در حال تکرار بودن و سعدی می فرمایند مرا در نظامیه مقرری بود که هر ماه تکرار می شد، منظور شهریه داشتن است

فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۰۱ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۵ - حکایت مجنون و صدق محبت او:

نه دوری  دلیلِ صبوری  بُوَد

که بسیار دوری ضروری بُوَد

از اساتیدِ عظام اگر کسی منظور و مفهوم این بیت را متوجه شده, لطفا برایِ این کمترین شرح دهید.

سپاسگزارم  

یسنا در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۳۶ دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۱۲:

یاسیج =نوعی تیر/پیکان 

کسی میدونه منظور از یاسیج‌گرگانی چیست؟ آیا گرگان به ساخت پیکان های بسیار تیز شهره بوده است؟

رضا تبار در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶:

معنی ابیات

 

۱- دلم جایگاه عشق محبوب است ،

- چشمم مانند آینه ای است که چهره او را نشان می دهد

( دل و دیده ام محل تجلی چهره و جمال زیبای اوست)

 

۲- من در برابر دو عالم ( دنیا و آخرت) سر تعظیم فرو نمی آورم( هیچ چیز نمی تواند مرا اسیر عظمت و قدرت خود کند.نه به مواهب دنیا دل می سپارم و نه طمع به بهشت آخرت دارم)،

- با این همه گردنم زیر بار لطف اوست( مدیون لطف حق هستم).

 

۳-  ای کسی که نهایت آرزویت این است که در طوبی (بهشت/ درخت بهشتی) باشی و به میوه های درخت طوبی دلخوش کرده ای! ما نظر به قامت یار ( قامتی که در همه آفرینش به ظهور آمده تا خود را بنمایاند) و وصال محبوب داریم،

- آرزو و خواسته های هر کس به بلند نظری و همت او بستگی دارد.

 

۴- اگر در نسبت من با محبوب مشکلی است، جای تعجب نیست،

- از یکطرف انسان خطا کار است و طرف دیگر  خداوند که تمام عالم و مخلوقات را بدون خطا ساخته و عالم و مخلوقات گواه عصمت و پاکی او از خطا است.

 

۵- من با این دامن آوده چه جایگاهی در نزد او دارم؟،

- در حالی که باد صبا( پیک عاشقان/ پیک غیبی)غلام و حاجب حرم( جایی که بیگانگان اجازه ورود به آنجا را ندارد) او  می باشد.

 

۶- تصویر خیال و چهره محبوب از برابر دیدگانم دور مباد،

- زیرااین گوسه خلوت، سرای اوست( جایگاه کس دیگری نیست).

 

۷- هر زیبایی که از گلی ظاهر می شود و چمنی را زینت می دهد،

- در اثر همنشینی و صحبت با محبوب است.

 

۸- روزگار عشق ورزی مجنون دیگر سپری شده است. حال نوبت عشق ورزی ما شروع شده است.،

- آری زمان و مهلت هر کسی بیش از پنج روز  نیست( کنایه از مدت و مهلت اندک).

 

۹- در این دوره هر چه از عاشقی و گنج طرب( شاری) دارم،

- همه از اراده فرخنده یار است.

 

۱۰- اگر دلبستگی های کاذب ذهن در دل فرو بریزد،چه اهمیتی دارد( مهم نیست).

-مهم اینست که او در میان باشدو من به بودن او دلگرمم).

 

۱۱- به فقر ظاهری حافظ نگاه نکنید،

- زیرا سینه او خزانه ای است که عشق محبوب را چون گنجینه ای گرانبها در حود پنهان کرده است.

 

 

 

 

رضا تبار در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵:

معنی ابیات

۱- پیچ و خم زلف تو(تجلی انوار الهی/ کنایه از کثرت) دامی است که انسان را در دام کفر می اندازد یا در بند دین،

- این جزیی  از کارهای زیادی است که او انجام میدهد

( این تجلی مجموعه ای از اضداد  مثل مرگ و حیات ، گمراهی و هدایت ، کفر و دین است . ذات خداوند در همه عالم هستی جاری است.مهم این است که انسان با چه نگاهی به عالم بنگرد.اگر عالم را آینه تجلی خداوند ببیند،به دام دین می افتد و در بند بندگی قرار می گیرد و اگر کثرت موجودات را بصورت مستقل ببیند در دام کفر می افتد.اساسا کفر و ایمان بستگی به نگرش انسان دارد که چگونه تفکر می کند.)

 

۲- وقتی جمال تو خود را نشان دهد، آنقدر زیباست که انگار معجزه ای رخ داده است / صفات جمالی تو شگفت انگیز است و جذب می کند،

- ولی داستان غمزه تو سحری است آشکار و انسان را محسور خود می کند./ ولی صفات  جلالی تو دفع کننده است و از هیبت آن  انسان محسور می شود)

 

۳- از چشم گستاخ و رهزن تو که دایم در کمین است (با کمانی که در دست دارد و در کمین نشسته)،

چگونه می توان جان سالم بدر برد( امکان نجات از آن محال است).

 

۴- صد آفرین بر آن چشم سیاه ( چشم ناظر حقیقت بین) که در کشتن( نفس سرکش انسان/ دلبستگیهای کاذب ) مردم سحر می کند.

( وقتی مزدم محبوب خود را بیابند و شیفتگی پیشه کنند، محبوب عاشق را بسوی خود می خواند و دو گانگی بین عاشق و معشوق از بین می رود)

 

۵- هییت عشق علم عجیبی است،

- که چرخ هشتم هییت عشق ،هفتم زمین است( زمین پیش پای آن افتاده)

( مثل نجوم که راز ستارگان را معلوم می کند باید راز هییت عشق را نیز آموخت.در علم هییت ،  هفت چرخ و هفت فلک است.ولی در هییت عشق ،هشت چرخ است و چرخ هشتمش زمین است و در همین زمین هفتم جمیع اسرار بر عاشق کشف می گردد)

 

۶- گمان می کنی آنکس که منکر عشق است و از آن بد می گوید ،جان سالم بدر می برد و به عافیت می رسد؟

- (این انکارها در صحیفه اعمالش ثبت می شود و) حساب او با کرام الکاتبین است( فرشتگانی که کار خوب و بد را ثبت می کنند) .

 

۷- حافظ از کید زلف او( از تجلیات او که دام کفر و دین است) غافل مباش،

- که نه تنها دل مرا برده بلکه در صدد است تا دین ما را هم ببرد.

 

فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۳۰ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۴ - حکایت در معنی عزت محبوب در نظر محب:

چقدر دردناک که یکی را اینقدر دوست بداری و اون همون قدر از تو بیزار باشد!

خدا نصیب هیچ کسی نکند. آمین

محسن جهان در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۱۷ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶:

تفسیر ابیات ۱ و ۲ فوق:

پرده پندار، حجابی است که آدمیان پس از همانیده شدن با این جهان مادی و محتویات آن بر ذهن و قلب خود اختیار کرده و از درک حقیقت وجود درمانده می‌گردند. شاعر در این ابیات به‌ این نکته اشاره‌ می‌کند که، آنانی که مالامال از عشق خدایی هستند این پرده پندار را شکافته، و به جز وجود ذات احدیت چیزی برای آنها متصور نیست.

و چون به مرحله شهود و خلوص دل رسیده‌اند، به هر میزانی که در این وادی عدم خود را فنا کرده، به همان مقدار اتصال خود را با حضرت دوست حس می‌کنند. 

و چون‌ جهان هستی و مخلوقات آن را تبلور نور الهی می‌دانند، با بخشش و خدمت به خلق در واقع در مقام همراهی با خداوند عمل کرده و لذا پاداش‌ خود را هر آینه دریافت می‌کنند. و ذکر و دعای آنها مستجاب درگاه ربوبی واقع می‌گردد.

Hadi Golestani در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۱۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰:

خدای  را هزار سپاس که علم نوشتن و   خواندن رابه ما هدیه کرد و پس از آن هدیه خرد... دراین هیوهیای دنیا، و هرج و مرج بر این  ذهن پریشان و ناامید، با خواندن این غزل زیبا چطور به یکباره رنگ امید و زندگی میدهد این غزل زیبا

همیرضا در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۰۳ در پاسخ به نستوه دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۲۰:

با سپاس از زحمت و همت شما، متن شعر مطابق فرموده اضافه شد.

رضا تبار در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴:

معنی ابیات

۱-( ای محبوب ازلی) از فراق تو و از فرط گریه مردمک چشمم در خون نشسته است،

- ببین حال مردمی که در شوق تو( در سوز و گداز هستند) چگونه است.

 

۲- به یاد ندایی که از لب سرخ تو بر گوش من رسید و بیاد چشمان مست تو که همچون می انسان را به شوق می آورد،

- از جام دل( به جهت سوز و گداز) شور و شوق من به غم تبدیل شده و فراق تو دلم را خون کرده است.

 

۳- اگر رخسار خورشید گون تو از مشرق سر کوی تو طلوع کند،

- بخت و اقبالم فرخنده و مبارک است.

 

۴- ( قصه عشق و عاشقی تا آنجا است که) کلام و سخن فرهاد ،پیوسته حکایت از لب زیبای شیرین است،

همچنانکه دل مجنون  در چین و شکن زلف لیلی است.

 

۵- دلم را بدست بیاور که قد سرو گون تو دلربا و زیباست،

- با من حرف بزن که سخن تو لطیف و گوش نواز است.

 

۶- ای ساقی( خداوند) با به گردش در آوردن جام شراب( عشق و محبت) به جان ما راحتی ببخش،

- زیرا از چرخش روزگار جز رنجش خاطر چیزی نصیبم نشد.

( تنها با فضا گشایی و حضور است که انسان به آرامش می رسد.تعلق به چیزهای دنیوی جز رنجش خاطر چیزی بدنبال نخواهد داشت)

 

۷- از آن روزی که محبوب از مقابل دیدگانم رفت،

- سیل اشک از چشمانم روان شد و دامنم همچون رود جیحون ( رودخانه ای پر آب )شد.

 

۸- چگونه این دل غمزده را به میل خود شاد کنم،

با اراده و انتخاب خود، که اینکار خارج از توان و انتخاب آزاد من است.

Meh۵۹ در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۴۴ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۹ - در ستایش امیر انکیانو:

در بیت 29 " دانی که بی ستاره نرفته است جدولی"با توجه به این توضیحات که در لغتنامه دهخدا آمده "ستاره" با "ت" هم میتواند درست باشد: 

ستاره . [ س ِ / س َ رَ / رِ ] (اِ) افزار جدول کشان را میگویند و آن چیزی است راست و تنک و پهن بعرض دو انگشت یا کمتر، از فولاد یا چوب یا استخوان و امثال آن سازند و بعربی مسطر خوانند.(برهان ). اسم افزاری است از چوب و آهن که بدان جدول کشند. (آنندراج ). ستاره ٔ جدول چیزی دراز از چوب یا آهن که حکم مسطر دارد و برای جدول کشی بکار آید و تنها ستاره نیز بدین معنی آمده . (آنندراج ) :
ز نارسایی طالع تمام دنبال است
ستاره ام بفلک چون ستاره ٔ جدول . (لغتنامه دهخدا)

و با توجه به این توضیح که در فرهنگ عمید آمده (از واژه یاب) معنای مناسبی می تواند داشته باشد که در خود تشبیه ضمنی ممدوح به ستاره را هم دارد:
 (نجوم) [قدیمی] خطوطی متوازی و متقارن که برای حرکت ستارگان رسم می‌کردند (فرهنگ عمید از واژه یاب)

رضا تبار در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳:

معنی ابیات

۱- گوشه میخانه( باطن/ مجلس انس دوستان/ جای مناجات با خدا) جایگاه اصلی من ( حافظ/ انسان) است،

- در چنین جایگاهی، دعای پیر مغان(نماد انسان کامل و دانا) را در دعای صبحگاهان خود بر زبان دارم.

 

۲- اگر در این جایگاه به رسم میخانه های معمول، صدای چنگ و صبوح(شراب)از من بلند نمی شود، باکی نیست،

زیرا زیرا ناله سحرگاهی من حکم آهنگی است که نبود توای چنگ را جیران می کند.

 

۳- نه نگران فقر ( تعلقات مادی ) هستم و نه در فکر پادشاهی( قدرت) و سیطره بر دیگران،

- خدای را سپاس که که گدای خاک در دوست( خداوند) هستم که پادشاه حقیقی( جهان)است.

 

۴- مقصود من از حضور در مسجد و میخانه وصال شما و یگانگی با شما است،

خدا شاهد است که قصدی جزء این ندارم.

 

۵- مگر اینکه اجل بین من و معبود جدایی افکند( مگر مرگ من فرا رسد) وگرنه،

- گریختن و دور شدن از درب خانه دوست راه و روش من نیست.

 

۶- از آن زمان که بدرگاه محبوب( خداوند) روی نهاده ام( چهره بر خاک نهاده ام)،

- به مقام و مرتبه ای رسیده ام که خود را در آسمان می بینم که بر خورشید تکیه زده ام( به مرتبه عالی رسیده ام).

 

۷- گرچه ارتکاب گناه از اختیار ما نبوده است،

ولی حافظ تو از روی ادب بگو گناه از من است.

( خداوندعالم را طوری آفریده که انسان بتواند به گناه مبادرت ورزد.تنها انسان در بستر سنتی که خداوند فراهم آورده ،اختیار دارد وآزاد است که آنرا انجام ندهد.بنابراین اگر گناهی از انسان سر می زند در بستر همان سنتهایی است که خداوند فراهم کرده است.زیرا برگی بدون اذن او از درخت نمی افتد.عبدالله سنان گوید از امام صادق شنیدم  که می فرمود: حق تعالی ممکن است امری را  بفرماید ولی آنرا نخواهد و بوجود بیاید ، به ابلیس دستور داد به آدم سجده کن و خواست که سجده نکند و اگر میخواست حتما سجده میکرد و آدم را از خوردن میوه درخت نهی کرد و میخواست  که آدم از آن درخت بخورد و اگر میخواست که نخورد،حتما نمی خورد. الکافی - جلد ۱ - ص ۱۵۱)

۱
…
۱۳۲۶
۱۳۲۷
۱۳۲۸
۱۳۲۹
۱۳۳۰
…
۵۸۵۳