گنجور

 
سراج قمری

بیا چو غنچهٔ تر، خیمه زن برابر گل

شراب لاله‌صفت خور، به بوی ساغر گل

ورق ورق، گل ازان شد، که تا فرو خوانی

نشاط نامه ی می خوارگان زدفتر گل

به هر کجا که کنون عاشقی است نالنده

چو بلبلانش بینی نشسته دربر گل

زر گل از پی آن، بیشتر به باد شود

که هست جمع زباد هوا، همه زرگل

لباس پاره ی شادی توان رفو کردن

زجیب پاره ی صبح و، زدامن ترگل

سپیده دم زطرب چاک کرد حله خویش

که باقی است شراب شبانه در سر گل

 
 
نسکبان اندروید
واقف لاهوری

ز گریه دامن گل گشته است محشر گل

بیا به سیر که گل ریخت است بر سر گل

تو رنگ و بوی چمن بس که کرده‌ای تاراج

دریدهه پیرهنی مانده است بر سر گل

به باغ رفتی و چندان خجل شد از بویت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه