چو بنشست با سوگ ماهی بلاش
سرش پر ز گرد و رخش پرخراش
سپاه آمد و موبد موبدان
هر آنکس که بود از رد و بخردان
فراوان بگفتند با او ز پند
سخنها که بودی ورا سودمند
بران تخت شاهیش بنشاندند
بسی زر و گوهر برافشاندند
چو بنشست بر گاه گفت ای ردان
بجویید رای و دل بخردان
شما را بزرگیست نزدیک من
چو روشن شود رای تاریک من
به گیتی هر آنکس که نیکی کند
بکوشد که تا رای ما نشکند
هر آنکس کجا باشد او بدسگال
که خواهد همی کار خود را همال
نخستین به پندش توانگر کنم
چو نپذیرد از خونش افسر کنم
هرآنگه که زین لشکر دینپرست
بنالد بر ما یکی زیردست
دل مرد بیدادگر بشکنم
همه بیخ و شاخش ز بن برکنم
مباشید گستاخ با پادشا
بویژه کسی کو بود پارسا
که او گاه زهرست و گه پایزهر
مجویید از زهر تریاک بهر
ز گیتی تو خوشنودی شاهجوی
مشو پیش تختش مگر تازهروی
چو خشم آورد شاه پوزش گزین
همی خوان به بیداد و دادآفرین
هرآنگه که گویی که دانا شدم
به هر دانشی بر توانا شدم
چنان دان که نادانتری آن زمان
مشو بر تن خویش بر بدگمان
وگر کار بندید پند مرا
سخن گفتن سودمند مرا
ز شاهان داننده یابید گنج
کسی را ز دانش ندیدم به رنج
برو مهتران آفرین خواندند
ز دانایی او فرو ماندند
برفتند خشنود ز ایوان اوی
به یزدان سپرده تن و جان اوی
بدآنگه که پیروز شد سوی جنگ
یکی پهلوان جست با رای و سنگ
که باشد نگهبان تخت و کلاه
بلاش جوان را بود نیکخواه
بدان کار شایسته بد سوفزای
یکی نامور بود پاکیزهرای
جهاندیده از شهر شیراز بود
سپهبددل و گردنافراز بود
هم او مرزبان بد بزابلستان
ببست و بغزنین و کابلستان
چو آگاهی آمد سوی سوفزای
ز پیروز بیرای و بیرهنمای
ز مژگان سرشکش به رخ برچکید
همه جامهٔ پهلوی بردرید
ز سر برگرفتند گردان کلاه
به ماتم نشستند با سوگ شاه
همیگفت بر کینهٔ شهریار
بلاش جوان چون بود خواستار
بدانست کان کار بیسود شد
سر تاج شاهی پر از دود شد
سپاه پراگنده را گرد کرد
بزد کوس وز دشت برخاست گرد
فراز آمدش تیغزن صد هزار
همه جنگجوی از در کارزار
درم داد و آن لشکر آباد کرد
دل مردم کینهور شاد کرد
فرستادهای خواند شیرینزبان
خردمند و بیدار و روشنروان
یکی نامه بنوشت پر داغ و درد
دو دیده پر از آب و رخسار زرد
به نامه درون پندها یاد داد
ز جمشید و کیخسرو کیقباد
وزان پس فرستاد نزد بلاش
که شاها تو از مرگ غمگین مباش
که این مرگ هر کس بخواهد چشید
شکیبایی و نام باید گزید
ز باد آمده باز گردد بدم
یکی داد خواندش و دیگر ستم
کنون من به دستوری شهریار
بسیجم برین گونه بر کارزار
کزین کینه و خون پیروز شاه
بنالد ز چرخ روان هور و ماه
فرستاده زین روی برداشت پای
وزان سوی گریان بشد باز جای
بیاراست لشکر چو پر تذرو
بیامد ز زاولستان سوی مرو
یکی مرد بگزید بیداردل
که آهسته دارد به گفتار دل
نویسندهٔ نامه را گفت خیز
که آمد سر خامه را رستخیز
یکی نامه بنویس زی خوشنواز
که ای بیخرد روبه دیوساز
گنهکار کردی به یزدان تنت
شود مویه گر بر تو پیراهنت
به شاه آنک تو کردی ای بیوفا
ببینی کنون زور تیغ جفا
به کشتی شهنشاه را بیگناه
نبیره جهاندار بهرام شاه
یکی کین نو ساختی در جهان
که آن کینه هرگز نگردد نهان
چرا پیش او چون یکی چاپلوس
نرفتی چو برخاست آوای کوس
نیای تو زین خاندان زنده بود
پدر پیش بهرام پاینده بود
من اینک به مرو آمدم کینهخواه
نماند به هیتالیان تاج و گاه
اسیران و آن خواسته هرچ هست
که از رزمگاه آمدستت بدست
همه بازخواهم به شمشیر کین
به مرو آورم خاک توران زمین
نمانم جهان را بفرزند تو
نه بر دوده و خویش و پیوند تو
بفرمان یزدان ببرم سرت
ز خون همچو دریا کنم کشورت
نه کین باشد این چند گویم دراز
که از کین پیروز با خوشنواز
شود زیر خاک پی من تباه
به یزدان روانش بود دادخواه
فرستاده با نامهٔ سوفزای
بیامد چو شیر دلاور ز جای
چو آشفته آمد بر خوشنواز
بشد پیش تخت و ببردش نماز
بدو داد پس نامهٔ سوفزای
همیبود یک چند پیشش بپای
نویسندهٔ نامه را داد و گفت
که پنهان بگوی آنچ نرمست و زفت
به مهتر چنین گفت مرد دبیر
که این نامه پر گرز و تیغست و تیر
شکسته شد آن مرد جنگآزمای
ازان پر سخن نامهٔ سوفزای
هم اندر زمان زود پاسخ نبشت
سخن هرچ بود اندرو خوب و زشت
نخستین چنین گفت کز کردگار
بترسیم وز گردش روزگار
که هر کس که بودست یزدانپرست
نیاورد در عهد شاهان شکست
فرستادمش نامهٔ پندمند
دگر عهد آن شهریار بلند
برو خوار بود آنچ گفتم سخن
هم اندیشهٔ روزگار کهن
چو او کینهور گشت و من چارهجوی
سپه را چو روی اندر آمد به روی
به پیروز بر اختر آشفته شد
نه برکام من شاه تو کشته شد
چو بشکست پیمان شاهان داد
نبود از جوانیش یک روز شاد
نیامد پسند جهانآفرین
تو گویی که بگرفت پایش زمین
هر آنکس که عهد نیا بشکند
سر راستی را بپای افگند
چو پیروز باشد به دشت نبرد
شکسته بکنده درون پر ز گرد
گر آیی تو ایدر هم آراستست
نه جنگ و نه جنگآوران کاستست
فرستاده با نامه تازان ز جای
به یک هفته آمد سوی سوفزای
چو برخواند آن نامه را پهلوان
به دشنام بگشاد گویا زبان
ز میدان خروشیدن گاودم
شنیدند و آوای رویینه خم
به کشمیهن آورد چندان سپاه
که بر چرخ خورشید گم کرد راه
برین همنشان روز بگذاشتند
همی راه را خانه پنداشتند
چو آگاهی آمد سوی خوشنواز
به دشت آمد و جنگ را کرد ساز
به پیکند شد رزمگاهی گزید
که چرخ روان روی هامون ندید
وزین روی پر کینه دل سوفزای
به کردار باد اندر آمد ز جای
چو شب تیره شد پهلوان سپاه
به پیلان آسوده بربست راه
طلایه همیگشت بر هر دو سوی
جهان شد پر آواز پرخاشجوی
غو پاسبانان و بانگ جرس
همیآمد از دور بر پیش و پس
چنین تا پدید آمد از میغ شید
در و دشت شد چون بلور سپید
دو لشکر همی جنگ را ساختند
درفش بزرگی برافراختند
از آواز گردان پرخاشخر
بدرید مر اژدها را جگر
هوا دام کرکس شد از پر تیر
زمین شد ز خون سران آبگیر
ز هر سو ز مردان تلی کشته بود
کرا از جهان روز برگشته بود
بجنبید بر قلبگه سوفزای
یکایک سپاه اندر آمد ز جای
وزان روی با تیغ کین خوشنواز
بپیچید و آمد به تنگی فراز
یکی تیغ زد بر سرش سوفزای
سپاه اندر آمد به تندی ز جای
بجست از کف تیغزن خوشنواز
به شیب اندر انداخت اسب از فراز
بدید آنک شد روزگارش درشت
عنان را بپیچید و بنمود پشت
چو باد دمان از پسش سوفزای
همیتاخت با نیزهٔ سرگزای
بسی کرد زان نامداران اسیر
بسی کشته شد هم بپیکان و تیر
همیتاخت تا پیش لشکر رسید
بره بر بسی کشته و خسته دید
ز بالا نگه کرد پس خوشنواز
سپه را به هامون نشیب و فراز
همه دشت پرکشته و خواسته
شده دشت چون چرخ آراسته
سلیح و کمرها و اسب و رهی
ستام و سنان و کلاه مهی
همیبرد هر کس بر سوفزای
تلی گشته چون کوه البرز جای
ببخشید یکسر همه بر سپاه
نکرد اندر آن چیز ترکان نگاه
به لشکر چنین گفت کامروز کار
به کام ما بد از روزگار
چو خورشید بنماید از چرخ دست
برین دشت خیره نباید نشست
به کین شهنشاه ایران شویم
برین دز به کردار شیران شویم
همه لشکرش دست بر برزدند
همی هر کسی رای دیگر زدند
برین همنشان تا ز خم سپهر
پدید آمد آن زیور تاج مهر
تبیره برآمد ز پردهسرای
نشست از بر باره بر سوفزای
فرستادهای آمد از خوشنواز
به نزدیک سالار گردنفراز
که از جنگ و پیکار و خون ریختن
نباشد جز از رنج و آویختن
دو مرد خردمند نیکو گمان
به دوزخ فرستیم هر دو روان
اگر بازجویی ز راه ردی
بدانی که آن کار بد ایزدی
نه بر باد شد کشته پیروزشاه
کز اختر سرآمد بدو سال و ماه
گنهکار شد زانک بشکست عهد
گزین کرد حنظل بینداخت شهد
کنون بودنی بود و بر ما گذشت
خنک آنک گرد گذشته نگشت
اسیران وز خواسته هرچ بود
ز سیم و زر و گوهر نابسود
ز اسب و سلیح و ز تاج و ز تخت
که آن روز بگذاشت پیروزبخت
فرستم همه نزد سالار شاه
سراپرده و گنج و پیل و سپاه
چو پیروزگر سوی ایران شوی
به نزدیک شاه دلیران شوی
نباشد مرا سوی ایران بسیچ
تو از عهد بهرام گردن مپیچ
شهنشاه گیتی ببخشید راست
مرا ترک و چین است و ایران تو راست
چو بشنید پیغام او سوفزای
بیاورد لشکر به پردهسرای
فرستاده را گفت پیش سپاه
بگوی آنچ بشنیدی از رزمخواه
بیامد فرستادهٔ خوشنواز
بگفت آنچ بود آشکارا و راز
چنین گفت لشکر که فرمان تو راست
بدین آشتی رای و پیمان تو راست
به ایران نداند کسی از تو به
بما بر تویی شاه و سالار و مه
چنین گفت با سرکشان سوفزای
که امروز ما را جزین نیست رای
کزیشان ازین پس نجوییم جنگ
به ایران بریم این سپه بیدرنگ
که در دست ایشان بود کیقباد
چو فرزند پیروز خسرو نژاد
همان موبد موبدان اردشیر
ز لشکر بزرگان برنا و پیر
اگر جنگ سازیم با خوشنواز
شودکار بیسود بر ما دراز
کشد آنک دارد ز ایران اسیر
قباد جهانجوی چون اردشیر
اگر نیستی در میانه قباد
ز موبد نکردی دل و مغز یاد
گر او را ز ترکان بد آید بروی
نماند به ایران جز از گفت و گوی
یکی ننگ باشد که تا رستخیز
بماند میان دلیران ستیز
فرستاده را نغز پاسخ دهیم
درین آشتی رای فرخ نهیم
مگر باز بینیم روی قباد
که بی او سر پادشاهی مباد
همان موبد پاکدل اردشیر
کسی را که بینید برنا و پیر
فرستاده را خواند پس پهلوان
سخن گفت با او به شیرین زبان
چنین گفت کاین ایزدی بود و بس
جهان بد سگالد نگوید بکس
بزرگان ایران که هستند اسیر
قبادست با نامدار اردشیر
دگر هر که دارید بر نای بند
فرستید سوی منش ارجمند
دگر خواسته هرچ دارید نیز
ز دینار وز تاج و هرگونه چیز
یکایک فرستید نزدیک من
به پیش بزرگان این انجمن
به تاراج و کشتن نیازیم دست
که ما بینیازیم و یزدانپرست
ز جیحون به روز دهم بگذریم
وزان پس پیی خاک را نسپریم
همه هرچ گفتم تو را گوشدار
چو رفتی یکایک برو برشمار
فرستاده هم در زمان گشت باز
بیامد گرازان بر خوشنواز
بگفت آنچ بشنید وزو گشت شاد
همانگاه برداشت بند قباد
همان خواسته سر به سر گرد کرد
کجا یافت از خاک و دشت نبرد
همان تخت با تاج پیروز شاه
چو چیز پراگندهٔ آن سپاه
فرستاد یکسر سوی سوفزای
به دست یکی مرد پاکیزهرای
چو لشکر بدیدند روی قباد
ز دیدار او انجمن گشت شاد
بزرگان همه خیمه بگذاشتند
همه دست بر آسمان داشتند
که پور شهنشاه را بیگزند
بدیدند با هرک بد ارجمند
همانگه فروهشت پردهسرای
سپهبد باسب اندر آورد پای
ز جیحون گذر کرد پیروز و شاد
ابا نامور موبد و کیقباد
چو آگاهی آمد به ایران زمین
ازان نیکپی مهتر بفرین
همان جنگ و پیکار با خوشنواز
ز رای چنان مرد نیرنگساز
همان موبد موبدان اردشیر
اسیران که بودند برنا و پیر
که از جنگ برگشت پیروز و شاد
گشاده شد از بند پای قباد
بیاورد و اکنون ز جیحون گذشت
ز ایران سپاهست بر کوه و دشت
خروشی ز ایران برآمد که گوش
تو گفتی همی کر شود زان خروش
بزرگان فرزانه برخاستند
پذیره شدن را بیاراستند
بلاش آن زمان تخت زرین نهاد
که تا برنشیند برو کیقباد
چو آمد به شهر اندرون سوفزای
بزرگان برفتند یک سر ز جای
پذیره شدن را بیاراست شاه
همیرفت با آنک بودش سپاه
بلاش آن زمان دید روی قباد
رها گشته از بند پیروز و شاد
مر او را سبک شاه در برگرفت
ز هیتال و چین دست بر سر گرفت
ز راه اندر ایوان شاه آمدند
گشادهدل و نیکخواه آمدند
بفرمود تا خوان بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستند
همیبود جشنی نه بر آرزوی
ز تیمار پیروز آزادهخوی
همه چامه گر سوفزا را ستود
ببربط همی رزم ترکان سرود
مهان را همه چشم بر سوفزای
ازو گشته شاد و بدو داده رای
همه شهر ایران بدو گشت باز
کسی را که بد کینهٔ خوشنواز
بدان پهلوان دل همی شاد کرد
روان را ز اندیشه آزاد کرد
ببد سوفزای از جهان بیهمال
همیرفت زین گونه تا چار سال
نبودی جز آن چیز کو خواستی
جهان را به رای خود آراستی
چو فرمان او گشت در شهر فاش
به خوبی بپرداخت گاه از بلاش
بدو گفت شاهی نرانی همی
بدان را ز نیکان ندانی همی
همی پادشاهی به بازی کنی
ز پری وز بینیازی کنی
قباد از تو در کار داناترست
بدین پادشاهی تواناترست
به ایوان خویش اندر آمد بلاش
نیارست گفتن که ایدر مباش
همیگفت بیرنج تخت این بود
که بیکوشش و درد و نفرین بود



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیروز سوفزای جمشید (اشاره) کیخسرو (اشاره) کیقباد (اشاره) بهرام گور (اشاره) قباد
هوش مصنوعی: بلاش پیروز به مدت چهار سال بر تخت سلطنت نشسته و با مشاوره بزرگان و موبد موبدان، به جستجوی مشورت و رای خردمندان پرداخته است. او بر این باور است که باید از نیکیها حمایت کند و در برابر بدسگالان سخت بایستد. بلاش تاکید میکند که در نهایت کسی که به عهد خود پایبند نیست، باید به عواقب اعمالش پاسخگو باشد و برای حفظ ملک از جنگ و خونریزی پرهیز کند. در ادامه، به نبردی میان لشکر بلاش و دشمنان اشاره میشود که نتیجهاش پیروزی لشکر بلاش و بازگشت قباد، پسر پیروز شاه، به ایران است. سرانجام، خوشنواز به عنوان قهرمان جنگ معرفی میشود و پیروزی و شادمانی به سرزمین ایران باز میگردد. در نهایت، بلاش به اشتباهات خود پی میبرد و درمییابد که حکومت و پادشاهی نیاز به تدبیر و تلاش دارد.
هوش مصنوعی: بلاش، که پادشاه بود، وقتی بر روی تخت نشسته بود، سرش به خاطر غم و اندوه پر از گرد و خاک شده و چهرهاش نیز نشان از رنج و آزار دارد.
هوش مصنوعی: سپاه به همراه موبد موبدان، و هر کسی که از نیکسیرتان و خردمندان بود، به نزد بلاش آمدند.
هوش مصنوعی: با او به وفور از پند و نصیحت صحبت کردند و گفتند که این گفتوگو برای او مفید خواهد بود.
هوش مصنوعی: برای او که بر تخت پادشاهی نشسته بود، بسیار طلا و جواهر پراکنده کردند.
هوش مصنوعی: زمانی که او (بلاش) بر تخت نشست، گفت: ای دشمنان، مشورت کنید و نظر و رأی افرادی که دانا و صاحب تجربه هستند را جستوجو نمایید.
هوش مصنوعی: شما نزد من مقام و ارج بزرگی دارید، زیرا زمانی که نظر و عقیدهام که تاریک و نامشخص است، روشن شود، به شما دست مییابم.
هوش مصنوعی: هر کسی در دنیا نیکی کند، باید سعی کند تا نظر ما را خدشهدار نکند و به ما آسیب نرساند.
هوش مصنوعی: هر کسی که بدخواه و بداندیش است و تلاش میکند تا کارهای خودش را به یاری دیگران تمام کند.
هوش مصنوعی: نخستین بار با نصیحت و پند او را ثروتمند میکنم، اگر او پندها را نپذیرفت، به ناچار باید او را با خشونت و قدرت مجازات کنم.
هوش مصنوعی: هرگاه که یکی از افراد زیر دست ما، از لشکری که به دین ما باور دارد، شکایت کند و ناله سر دهد.
هوش مصنوعی: میخواهم دل مرد ستمگر را بشکنم و ریشه و پایهاش را کاملاً از بیخ قطع کنم.
هوش مصنوعی: با پادشاه بیاحتیاط و گستاخ نباشید، بهخصوص با کسی که پرهیزگار و با تقواست.
هوش مصنوعی: گاهی او (پادشاه) هم بر اثر خشم و کینه، بسیار زهرآلود و خشن میشود و گاهی هم بر اثر نرمی و عطوفت، رفتار ملایمی دارد؛ لذا از زهر تریاک (نیکی و لطافت) باید دوری کرد و به درستی نمیتوان به او اعتماد کرد.
هوش مصنوعی: از دنیای فانی به خوشنودی پادشاه امیدوار باش و فقط در پیشگاه او خود را نشان بده، اگر چهرهات نو و زیبا باشد.
هوش مصنوعی: وقتی که شاه خشمگین میشود، باید از او عذرخواهی کرد و به او اشاره کرد که بین بیعدالتی و دادگری فرق وجود دارد.
هوش مصنوعی: هر زمانی که بگویم من دانا شدهام، به هر دانشی برتری پیدا کردهام.
هوش مصنوعی: برای پرهیز از نادانی، خود را بر اساس بدگمانیها قضاوت نکن و بدان که اگر بدگمان باشی، نادانتر خواهی شد.
هوش مصنوعی: اگر به گفتار من گوش کنی و به نصیحت من عمل کنی، سخن گفتن من برای تو مفید خواهد بود.
هوش مصنوعی: در میان شاهان، کسی را که از دانش و فراست برخوردار باشد، گنجینهای یافتم؛ ولی هیچگاه ندیدم که کسی به خاطر دانش خود به زحمت بیفتد.
هوش مصنوعی: او را که از دانش و خرد بهرهمند بود، مهتران (ریاستحوا) ستایش کردند و به خاطر داناییاش، از آنچه باید بدانند، ناتوان ماندند.
هوش مصنوعی: آنها با خوشحالی از دربار او بیرون رفتند و جان و تن او را به خداوند (یزدان) سپردند.
هوش مصنوعی: پس از پیروزی در جنگ، یک پهلوان به سوی میدان مبارزه رفت و با تدبیر و سنگ حریفان را همراهی کرد.
هوش مصنوعی: بلاش جوان را که نگهداری از تخت و کلاهِ سلطنتش را بر عهده خواهد داشت، شخص نیکوکار و حامی است.
هوش مصنوعی: در این بیت اشاره به فردی دارد که در کارهای شایسته و درست دارای شهرت و ممتاز است و فکر و اندیشهٔ نیک و پاکی دارد.
هوش مصنوعی: شخصی به نام «جهاندیده» از شهر شیراز، دارای مقام سپهبدی و دلیر و با ارادهای قوی بود.
هوش مصنوعی: او مرزبان (دفاعکرده)ای بود که برای حفظ مرزهای زابلستان و همچنین بغزنین و کابلستان، به کار مشغول بود.
هوش مصنوعی: چون خبر به سوفزای (نام شهری در ایران) رسید، او پیروز را که بدون تدبیر و مشاوره بود، مشاهده کرد.
هوش مصنوعی: اشکهایی از چشمان او بر روی چهرهاش ریخت و همهی لباسهایش را پاره کرد.
هوش مصنوعی: از سرشان کلاه برداشتند و به خاطر مرگ شاه در سوگ نشستند.
هوش مصنوعی: بلاش جوان، پادشاه، به خاطر کینهای که از شهریار (شاهی دیگر) داشت، در حال بیان خواستههای خود بود.
هوش مصنوعی: فهمید که آن کار بیفایده است و تاج پادشاهی پر از غم و ناراحتی شده است.
هوش مصنوعی: او سپاه پراکنده را جمع کرد و با صدای نواختن کوس (بوق) رزمندگان، گرد و غبار از دشت برخاست.
هوش مصنوعی: بزد در میدان جنگ، گروهی پرشمار از جنگجویان حرفهای و آماده برای نبرد به او پیوستند.
هوش مصنوعی: او درم (پول) داد و لشکر را آباد کرد و دل مردم کینهور را شادی بخشید.
هوش مصنوعی: یک فرستاده با زبان شیرین و هوش و دانش بالا، که شخصیتش بیدار و روشنبین است، به نزد او (یزدگرد) آمد.
هوش مصنوعی: کسی نامهای نوشت که پر از حسرت و اندوه بود، چشمانش از گریه پر آب و چهرهاش زرد و نحیف شده بود.
هوش مصنوعی: در نامه، نصایح و آموزههایی را دربارهٔ جمشید، کیخسرو و کیقباد آورده است تا یادآوری کند که چگونه باید رفتار کرد.
هوش مصنوعی: به دنبال آن، فردوسی به بلاش (پادشاه) میگوید که از مرگ نترسد و غمگین نباشد.
که این مرگ را هر کس خواهد چشید بنابراین شکیبایی و بزرگی را باید برگزید .
هوش مصنوعی: از سوی باد، به من خبر رسید که یکی از افراد بر من داد و فریاد زده و دیگری نیز ظلم و ستم میکند.
هوش مصنوعی: اکنون طبق فرمان پادشاه آماده میشوم تا به این شکل در میدان جنگ شرکت کنم.
هوش مصنوعی: پیروز شاه از این کینه و خونریزی ناراحت است و از چرخ گردون، خورشید و ماه شکایت میکند.
هوش مصنوعی: فرستاده، به خاطر این موضوع (کینه و خونریزیها)، قدم از محل خود برداشت و به سمت گریانان (افرادی که به خاطر این وضعیت ناراحت و شادمان بودند) بازگشت.
هوش مصنوعی: لشکری را مانند پرهایی از باقیماندههای تذرو (پرندهای با پرهای زیبا) آماده کردند و از زاولستان به سوی مرو (شهری در ایران) آمدند.
هوش مصنوعی: مردی آگاه و هوشیار انتخاب کرد که در گفتار خود محتاط و ملایم است.
هوش مصنوعی: نویسندهٔ نامه به شخصی که او را خطاب کرده میگوید که آماده باشد، زیرا وقت آن رسیده که قلم را به حرکت درآورد و نامه را بنویسد.
هوش مصنوعی: نامهای بنویس که خوشنوشت و زیبا باشد، و به کسی که بیخود و نادان است بگوید که دیو را میپرستد.
هوش مصنوعی: تو به سبب کار ناپسند و گناهی که کردی، بدبخت و عذابدیده خواهی شد و اگر حتی پیراهن تو هم گواه بر آن باشد، باید بر وضعیت اسفبار خود گریه کنی.
هوش مصنوعی: تو که به شاه خیانت کردی ای بی وفا، اکنون تأثیر سختی از سرنوشت ناعادلانه را ببین و احساس کن که چگونه شمشیر جفای تو بر تو اثر گذاشته است.
هوش مصنوعی: دربارهٔ شاه بهرام، نوهٔ پادشاه بزرگ، که در یک کشتی، بیگناه و بدون جرم به دام افتاده و به حکمی نادرست مواجه است.
هوش مصنوعی: تو در جهان بدخواهی جدیدی ایجاد کردی که آن کینه هیچگاه پنهان نخواهد ماند.
هوش مصنوعی: چرا تو به عنوان یک آدم چاپلوس پیش او نرفتی، وقتی که صدا و نشانهی پیروزی بلند شد؟
هوش مصنوعی: نیای تو از این خاندان هنوز زنده است و پدر تو نیز در مقابل بهرام (کسری) در گرامیداشت و شرف باقی مانده است.
هوش مصنوعی: من به مرو آمدهام تا از دشمنی خود انتقام بگیرم و تاج و تخت هیتالیان (رومیان) را در دست نداشته باشم.
هوش مصنوعی: اسیران و هر چیزی که از میدان جنگ به دست تو رسیده، درخواستم را نشان میدهد.
هوش مصنوعی: من تمامی اسیرانی را که در جنگها گرفتم، به وسیله شمشیر انتقام آزاد میکنم و به مرو، که شهری در ایران است، میآورم و خاک سرزمین توران را نیز تسخیر میکنم.
هوش مصنوعی: من به خاطر تو و فرزندنت در این دنیا باقی نخواهم ماند، نه به خاطر خانواده و خویشاوندی تو.
هوش مصنوعی: به فرمان خداوند، سر تو را از خون میبرم و کشور تو را مانند دریا پر از خون میکنم.
هوش مصنوعی: این چند حرفی که میزنم کینهتوزانه نیست، بلکه من میخواهم از فضائل پیروز و خوشنواز (شخصی که به نوازش و شادکامی معروف است) صحبت کنم.
هوش مصنوعی: منزلی که من در آن قرار دارم، در زیر خاک خواهد بود و روح من به یزدان (خدا) سپرده میشود تا در روز قیامت درخواست حق و عدالت کند.
هوش مصنوعی: فرستاده با نامهای از طرف سوفزا (مردی جنگجو و شجاع) آمد، مانند شیر دلاور از محل خود خارج شده است.
هوش مصنوعی: فرستاده، در حالی که درهم و برهم و مضطرب است، به سمت خوشنواز (شخصی که به او احترام میگذارند) میرود و به محضر پادشاه میرسد و برای او نماز (احترام و دعا) میخواند.
هوش مصنوعی: پس از آن، نامهای به شخصی به نام سوفزای داد و مدتی او را در پیش خود نگه داشت.
هوش مصنوعی: نویسندهٔ نامه را به او داد و گفت که آنچه را که نرم و خوشایند است، به صورت پنهانی بنویسد و از بیان آنچه سخت و خشن است خودداری کند.
هوش مصنوعی: مرد دبیر به مقام بلندپایه (مهتر) گفت که این نامه پر از تهدید و جنگجویی است و از آن واضح است که قصد آسیب زدن وجود دارد.
هوش مصنوعی: مرد جنگآزما، که در میدان نبرد مهارت زیادی داشت، به خاطر محتوای پر از تهدید و شعارهای قوی نامهٔ سوفزای (سوفزای شخصیتی در شاهنامه) شکست خورد.
هوش مصنوعی: در همان زمان، سریعاً پاسخ نوشت و هرچه در آن سخن خوب و بد بود، انعکاس داد.
هوش مصنوعی: نخستین گفت: از خداوند (کردگار) باید بترسیم و به خاطر دگرگونیهای زندگی (گردش روزگار) احتیاط کنیم.
هوش مصنوعی: هر کسی که پرستندهٔ خداوند یزدان بوده، در زمان سلطنت شاهان هیچگاه شکست و ناکامی را تجربه نکرده است.
هوش مصنوعی: به او نامهای پر از پند و نصیحت فرستادم تا به یاد بیاورد عهد و پیمان آن پادشاه بزرگ.
هوش مصنوعی: آنچه را که دربارهٔ او گفتم، برایش بیارزش بود، همانطور که فکر و اندیشهٔ زمانهای قدیم نیز بیاهمیت است.
هوش مصنوعی: وقتی او (دشمن) کینهور شد و من به دنبال چارهای بودم، سپاه (ما) به روی هم در جنگ حاضر شد.
هوش مصنوعی: پیروز بر ستاره (سرنوشت) غمگین گشت، نه اینکه آرزوی من برآورده شد؛ بلکه تنها تو، شاه، کشته شد.
هوش مصنوعی: هنگامی که پیمان و شور و مشورت شاهان شکسته شد، از داد و عدالت خبری نبود و حتی جوانی او نیز یک روز خوش و شاد به او عطا نکرد.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که خداوند خواستهای از او نداشته و او (جهانآفرین) در زمین گیر افتاده است.
هوش مصنوعی: هر کس که پیمان پدران خود را بشکند، حقیقت و صداقت را به خطر میاندازد.
هوش مصنوعی: وقتی کسی پیروز میشود و در میدان جنگ بر دشمن ضربه میزند، دشمن شکست خورده و در وضعیت ناگواری قرار میگیرد و گرد و غبار در فضای دشت پراکنده میشود.
هوش مصنوعی: اگر تو به اینجا بیایی، همه چیز آماده است و نه جنگی در کار است و نه قهرمانانی برای جنگیدن حضور دارند.
هوش مصنوعی: فرستادهای با نامه از جایی دیگر به سرعت به سوی سوفزای (شهر) آمد و این سفر یک هفته طول کشید.
هوش مصنوعی: پس از خواندن آن نامه، پهلوان با ناامیدی و خشم شروع به دشنام دادن کرد، چنان که انگار زبانش باز شده است.
هوش مصنوعی: صدای خروشان گاو را از میدان جنگ شنیدند و صدای کشیده شدن دندانها و سلاحها را نیز شنیدند.
چندان به کشمیهن سپاه آورد که خورشید راه خود را در آسمان گم کرد .
هوش مصنوعی: آنها در این روز، با هم در کنار هم وقت گذراندند و به قدری در آرامش بودند که مسیر را مانند خانه خود تصور کردند.
هوش مصنوعی: چون خبر رسید که خوشنواز (شخصی شادمان و دلنشین) به دشت آمد، او هم به دشت رفت و آمادهٔ جنگ شد.
هوش مصنوعی: در میدان جنگ، رزمگاهی انتخاب کردند که در آن، چرخ (افق یا آسمان) در حال حرکت، هیچ نشانی از هامون (دریاچهای در ایران) را نمیدید.
هوش مصنوعی: دل سوفزای، که به خاطر کینه و دشمنیاش به شدت خشمگین است، همچون بادی ناگهانی و سریع از جای خود برمیخیزد و به حرکت درمیآید.
هوش مصنوعی: چون شب تاریک شد، پهلوان سپاه راه را بر پیلها (فیلها) مسدود کرد و در آرامش قرار گرفت.
هوش مصنوعی: گروه پیشرو سربازان در هر دو طرف جهان در حال حرکت بودند و فضایی سرشار از هیاهو و درگیری به وجود آورده بودند.
هوش مصنوعی: غو (صدای) پاسبانان و صدای جرس (زنگ) از دور برمیخاست و به سمت جلو و عقب میآمد.
هوش مصنوعی: وقتی که رنگ سپیدی از ابرها ظاهر شد، دشت و در به مانند بلور سفید شد.
هوش مصنوعی: دو سپاه برای جنگ آماده شدند و پرچم بزرگی را به اهتزاز درآوردند.
هوش مصنوعی: از صدای جنگجویان شجاع، دل اژدها را پاره کردند.
هوش مصنوعی: هوا بهدلیل آسیبهایی که به سپاهسالارانی (سران) که بهوسیله تیرها مورد هدف قرار گرفتند، بهنوعی مانند دام کرکس (پرندهای شکارچی) شد و زمین نیز بهخاطر خون آنان، مانند آبی که در آبگیر جمع میشود، خونبار شد.
هوش مصنوعی: در هر طرف از کشتههای جنگ، تلی (تل) از مردان وجود داشت که به خاطر کشتار روزگار از این جهان رفته بودند.
هوش مصنوعی: بر سر خیمه و میدان جنگ، به سرعت حرکت کردند و هر یک از سربازان از جای خود به سوی جنگ آمدند.
هوش مصنوعی: از همین رو، با شمشیرش که به لوحی از انتقام و کینه مزین بود، پیچید و به بلندی تنگی (محل تنگ و باریکی) آمد.
هوش مصنوعی: یک نفر با شمشیر زهرآلود به سر یکی از افراد سپاه ضربه زد و او به سرعت به عقب رفت و جا خالی داد.
هوش مصنوعی: سوفزای، که رقیبش با تیغ به او حمله کرده، از دست او گریخته و در حین فرار، اسبش را به سمت پایین شیب انداخته است تا از خطر فرار کند.
هوش مصنوعی: او (اسب سوار) دید که زمان او سخت شده است و با عجله در مهار اسب کج کرده و عقب را نشان داد.
هوش مصنوعی: چنانکه باد، در زمانی خاص به دنبال او (بلاش) میتاخت، کسانی که با نیزهٔ سرگزای به جنگ آمده بودند نیز به دنبالش حرکت میکردند.
هوش مصنوعی: بسیاری از نامداران به اسیری درآمدند و تعداد زیادی از آنها نیز با تیر و نیزه کشته شدند.
هوش مصنوعی: به جلو تاخت و به لشکر رسید و بر روی زمین، بسیاری از کشتهها و مجروحان را دید.
هوش مصنوعی: از بالای بلندی به سپاه که خوشنواز است (به معنای زیبا و دلانگیز) نگاهی انداخت و حالت نشیب و فراز (افت و خیز) زمین را در هامون (منطقهای در ایران) مشاهده کرد.
هوش مصنوعی: دشت پر از جنازهها و خون است، بهگونهای که مانند چرخهایی زیبا و مرتب به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: در این بیت، توصیف تجهیزاتی است که در جنگ استفاده میشود، شامل سلاح و کمربندها، اسبها، تیر و کمان، و کلاهی شیک که بر سر دارند. این اشیا نشانههایی از آمادگی و قدرت جنگجویان هستند.
هوش مصنوعی: هر کسی به سمت گرزهای جنگی و لوازم نبرد خود میرود، که مانند تلی بزرگ، به استحکام کوه البرز شده است.
هوش مصنوعی: پادشاه دستور داد که همه نیروها را یکجا و بدون توجه به نقشههای مدافعان، به سمت سپاه دشمن حرکت کنند و هیچیک از چیزهایی که مربوط به ترکان باشد، بررسی نشود.
هوش مصنوعی: او به لشکری که همراهش بود گفت امروز در این جنگ، اوضاع به نفع ما نیست و به بدبختی برخاستهایم.
هوش مصنوعی: وقتی خورشید از آسمان بر دشت میتابد، نباید بیحرکت و خیره به آن نگاه کرد و باید در راه عمل و تلاش گام برداشت.
هوش مصنوعی: برای انتقام از پادشاه ایران، در این دشت مانند شیران قوی و شجاع خواهیم شد.
هوش مصنوعی: همه سربازان او (یعنی لشکر) دست بر روی سلاحهای خود گذاشتند و هر کدام نظری متفاوت و جداگانه دادند.
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که بر جمع دوستان و همدلان، تا زمانی که از خم آسمان (سپهر) نمایان شد، آن زینت و زیبایی که همان تاج خورشید است، ظاهر گشت. در واقع، اشاره به لحظهای دارد که نور و زیبایی خورشید از میان افق سر بر میآورد.
هوش مصنوعی: آفتاب از پشت پردهای بلند طلوع کرد و بر فراز کوهها نشسته است.
هوش مصنوعی: نمایندهای از سرزمین خوشنواز به نزد سرداری با قامتی بلند و باشکوه آمد.
هوش مصنوعی: جنگ و مبارزه و ریختن خون هیچ نتیجهای جز رنج و درد ندارد و به جز مشکلات و زحمتها نمیانجامد.
هوش مصنوعی: دو مرد عاقل و نیکنظر را به دوزخ خواهیم فرستاد.
هوش مصنوعی: اگر از راه detective بدانی که آن کار بد، کار خداوند است.
هوش مصنوعی: کشتهای که از پیروزی شاه به دست آمده، به هدر نرفته است، زیرا سرنوشت او در زمان و مکانی که در آنها پیروز شده، به پایان نرسیده و همچنان تحت تأثیر ستارهها قرار دارد.
هوش مصنوعی: گنهکار شد به این خاطر که پیمان را شکست و به جای انتخاب چیزی شیرین، زهر را انتخاب کرد.
هوش مصنوعی: اکنون لحظاتی سپری شده و از عمر ما عبور کرده است، چه خوب که گذشته بر ما بازنگشته و ما در آن گرفتار نشدهایم.
هوش مصنوعی: اسیران و هر آنچه که خواسته شده بود، از جمله طلا و نقره و جواهر، به دست نیامد و نصیب نشد.
هوش مصنوعی: از اسب و اسلحه و تاج و تختی که پیروزبخت (بلاش پیروز) در آن روز گذاشت و دیگر استفاده نکرد.
هوش مصنوعی: من همه چیز را به نزد سالار شاه میفرستم، از جمله خیمهها، گنجهای باارزش، فیلها و سپاهیان.
هوش مصنوعی: وقتی که پیروز، به سوی ایران میرود، به نزد شاه دلیران میرسد.
هوش مصنوعی: من به ایران راهی ندارم، تو که در عهد بهرام، به گردنکشی و سرپیچی پرداختی.
هوش مصنوعی: پادشاه جهان به من حق مسلم داد و به من بخشید که سرزمینهای ترک، چین و ایران از آن توست.
هوش مصنوعی: وقتی سوفزای (پیشکار یا پیک) پیام او را شنید، لشکر را به پردهسرای (محل تجمع) آورد.
هوش مصنوعی: فرستاده به سپاه گفت، آنچه را که از جنگجو شنیده است، بیان کند.
هوش مصنوعی: فرستادهٔ خوشزبان و دلنشین آمد و همهٔ آنچه را که بهوضوح و به عنوان راز بود، باز گفت.
هوش مصنوعی: لشکر گفت که فرمان تو درست است و به این آشتی و توافقی که کردهای، پایبند خواهیم بود.
هوش مصنوعی: هیچکس در ایران نمیداند که تو به ما (لشکرت) شاه و فرمانروای بزرگ و سرور هستی.
هوش مصنوعی: او به سرکشان سوفزای (سرکشان گنبد شاهی) گفت که امروز جز این تصمیمی نداریم.
هوش مصنوعی: دیگر از این پس جنگی با آنها نخواهیم داشت و بیمعطلی به سوی ایران خواهیم رفت.
هوش مصنوعی: در دست آنها، کیقباد بود که فرزند پیروز، پسر خسرو، محسوب میشود.
هوش مصنوعی: موبد موبدان اردشیر (موبد بزرگ) از میان لشکر بزرگ به همراه جوانان و پیران (سربازان) حاضر است.
هوش مصنوعی: اگر جنگ کنیم با کسی که خوش صدا و دلنشین است، کار ما بیفایده خواهد شد و زمانبر خواهد بود.
هوش مصنوعی: هر کسی که قباد، پادشاه جهانجوی، را که از ایران اسیر شده است، به اسارت میبرد، مانند اردشیر، پادشاه بزرگ و معروف خواهد شد.
هوش مصنوعی: اگر تو در کنار قباد (پادشاه ایران) نیستی، موبد (مقام روحانی و دینی) نه دل به خاطر تو دارد و نه یاد تو در ذهنش میماند.
هوش مصنوعی: اگر او (یزدگرد) از ترکان ناراضی باشد، در ایران غیر از گفتوگو چیزی باقی نمیماند.
هوش مصنوعی: این ننگی است که در روز رستخیز (روز قیامت) باقی بماند و در دل دلیران جنگ و ستیز وجود داشته باشد.
هوش مصنوعی: باید به فرستاده پاسخ زیبا و دلنشین بدهیم و در این صلح، رأی نیکو اتخاذ کنیم.
هوش مصنوعی: اگر دوباره روی قباد را ببینیم، مشخص است که بدون او، پادشاهی ممکن نیست.
هوش مصنوعی: اردشیر، موبد و فردی عادل و بامروت، را باید ببینید، چه در نظر او تفاوتی میان جوان و پیر وجود ندارد و او به همه با دیدی یکسان مینگرد.
هوش مصنوعی: پهلوان، فرستاده را به حضور طلبید و با لحن ملایم و دلنشینی با او گفتگو کرد.
هوش مصنوعی: او گفت که این کار از تقدیر الهی است و هیچ کس در این دنیا نمیتواند از آن فرار کند.
هوش مصنوعی: بزرگان ایران که نامدار اردشیر را میشناسند، در حال حاضر زیر سلطه قباد هستند.
هوش مصنوعی: هر کسی را که در تملک دارید، به سمت من بفرستید تا به نیکنامی و بزرگیام ارج نهیم.
هوش مصنوعی: هر چیز دیگری که میخواهید، از جمله دینار (پول) و تاج و هر نوع وسیله یا شیء دیگر، نیز میتوانید بفرستید.
هوش مصنوعی: هر یک از افراد را به طور جداگانه نزد من بفرستید تا پیش بزرگترهای این جمع حاضر شوند.
هوش مصنوعی: نیاز به غارت و کشتار نداریم، زیرا ما خود بینیازیم و یزدان را میپرستیم.
هوش مصنوعی: از رود جیحون به روز دهم عبور خواهیم کرد و بعد از آن دیگر به خاک (سرزمین) نگاه نخواهیم کرد.
هوش مصنوعی: هر چه که گفتم، به دقت بشنو و گوش کن؛ وقتی که رفتی، همهی آنها را یکییکی بخاطر بسپار.
هوش مصنوعی: فرستاده در همان زمان دوباره برگشت و خبر خوشی آورد که باعث شادمانی است.
هوش مصنوعی: فرستاده خبر خوشی را به بلاش (پادشاه) رساند که باعث شادمانی او شد و به همین دلیل بلاش دستور داد تا بند قباد (پادشاه پیشین) را برداشتند.
هوش مصنوعی: خواست همگان یکجا جمع شد و به جایی رسید که دیگر در دشت و زمین جایی برای جنگ و نبرد نیست.
هوش مصنوعی: تخت و تاج پیروز شاه، به مانند چیزهای پراکنده و گمشده در میان آن سپاه، در حالتی نامتعین و نابسامان قرار دارد.
هوش مصنوعی: فرستاد به سوی سوفزای (شهری در ایران) یک نفر با تفکری نیکو و درست.
هوش مصنوعی: وقتی لشکر چهره قباد را دیدند، از دیدن او خوشحال شدند و دور هم جمع شدند.
هوش مصنوعی: بزرگان همه خیمهها را ترک کردند و با دستانی به سوی آسمان بلند، دعا و نیایش کردند.
هوش مصنوعی: بچههای شاه، یعنی فرزندان پادشاه، را در حالتی بیخطر و سالم دیدند و آنها را با هر شخص بااحترامی ملاقات کردند.
هوش مصنوعی: در همین هنگام، پردهخانهٔ سپهبد باسب (سردار ایرانی) فرو ریخت و او با پای خود به درون آن وارد شد.
هوش مصنوعی: پیروز با شادی و افتخار از رود جیحون عبور کرد، در حالی که نامور (مشهور) موبد و کیقباد (یکی از پادشاهان ایران) را همراه خود داشت.
هوش مصنوعی: وقتی خبر این مرد بزرگ و نیکسیرت به ایران رسید، همه او را ستایش کردند.
هوش مصنوعی: جنگ و نبرد با دشمنی خوشصدا که به نیرنگ و فریب معروف است، نتیجهای از تدبیر و فکر آن مرد را به همراه دارد.
هوش مصنوعی: موبد موبدان، یعنی بالاترین مقام دینی، در زمان اردشیر (بنیانگذار سلسله ساسانیان) اسیران را میبیند که هم جوانان و هم پیرمردان در میان آنها هستند.
هوش مصنوعی: پیروز، پس از بازگشت از جنگ و در حالی که خوشحال بود، زنجیرهای قباد (پادشاه پیشین) را باز کرد.
هوش مصنوعی: پیامآور (دستاندرکار) خبر آورد که اکنون سپاه ایران از رود جیحون گذر کرده و به کوهها و دشتها رسیده است.
هوش مصنوعی: از ایران صدایی بلند شد که چنان است که اگر به آن گوش کنی، شنواییات را از دست میدهی به دلیل شدت آن صدا.
هوش مصنوعی: بزرگان و اندیشمندان به پا خاستند و برای پذیرفتن او (بلاش) خود را آماده کردند و این کار را با تجمل و زیبایی انجام دادند.
هوش مصنوعی: بلاش در آن زمان تخت طلا را قرار داد تا وقتی که کیقباد به آن ننشیند.
هوش مصنوعی: زمانی که بلاش به شهر وارد شد، بزرگان شهر همگی از جای خود بلند شده و به استقبال او رفتند.
هوش مصنوعی: شاه به استقبال قباد، که از بند آزاد شده و خوشحال است، رفت و همراه او سپاهیانش نیز حرکت کردند.
هوش مصنوعی: بلاش در آن زمان قباد را دید که از بند پیروز آزاد شده و خوشحال است.
هوش مصنوعی: بلاش، شاه، قباد را با طرز دوستانهای در آغوش گرفت و دست او را بر سرش گذاشت، زیرا قباد از هیتال (نواحی دور) و چین (کشور چین) به سرزمین او آمده بود.
هوش مصنوعی: از مسیر به ایوان شاه آمدند، با دلهای گشاده و نیکخواه به دیدار او آمدند.
هوش مصنوعی: پادشاه دستور داد تا سفرهای بیارایند و نوشیدنی، نوازندگان و شادیآوران را بخوانند.
هوش مصنوعی: جشن برپا بود، اما نه به خاطر آرزوها، بلکه به خاطر خستگی و نگرانی پیروز، پادشاه بزرگ و آزادمنش.
هوش مصنوعی: همه نوازندگان ساز سوفزای (ساز خوشصدا) را ستایش کردند و با بربط (نوعی ساز) آهنگ جنگ و رزم ترکها را نواختند.
هوش مصنوعی: همه بزرگان و شخصیتهای مهم بر روی سوفزای (نوازندهای خوشصدا) چشم دوختهاند و از او شاد هستند و به او رأی دادهاند.
هوش مصنوعی: همه مردم ایران دوباره به سوی او روی آوردند، زیرا کسی را که با او دشمنی کنند، نمیشناسند و او را خوشدوست و مهربان میدانند.
هوش مصنوعی: آن پهلوان باعث شادی دل شد و روح را از اندیشههای رنج آور رها کرد.
هوش مصنوعی: سوفزای (سوفاری) در غیاب همتای خود از جهان سفر میکرد و به این شکل چهار سال ادامه داد.
هوش مصنوعی: تنها چیزی که نبود، چیزی بود که میخواست تا دنیا را به نظر و سلیقهٔ خود تزئین کند.
چون فرمان او در شهر فاش شد تخت را به خوبی از بلاش خالی کرد .
هوش مصنوعی: شاه به او گفت: تو همواره از نیکان دوری در حالتی که نمیتوانی بشناسی آنها و از ویژگیهای خوبشان بهرهای نمیگیری.
هوش مصنوعی: تو ریاست و پادشاهی را مانند بازی میکنی و از ترس پری و بینیازی دوری میکنی.
هوش مصنوعی: قباد در کارها از تو داناتر است و در پادشاهی هم تواناتر از توست.
هوش مصنوعی: بلاش به کاخ خود آمد و جرئت نکرد که بگوید در اینجا نباش.
هوش مصنوعی: بلاش میگفت که این تخت و سلطنت برای کسی است که بدون زحمت و درد و لعن به دست آمده باشد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.