بخش ۱۸ - جستن هفتسالهٔ گیو در توران، یافتن کیخسرو کنار چشمه و نبرد با سپاه پیران
بسا رنجها کز جهان دیدهاند
ز بهر بزرگی پسندیدهاند
سرانجام بستر جز از خاک نیست
از او بهره زهر است و تریاک نیست
چو دانی که ایدر نمانی دراز
به تارک چرا بر نهی تاج آز
همان آز را زیر خاک آوری
سرش را سر اندر مغاک آوری
ترا زین جهان شادمانی بس است
کجا رنج تو بهر دیگر کس است
تو رنجی و آسان دگر کس خورد
سوی گور و تابوت تو ننگرد
بر او نیز شادی سرآید همی
سرش زیر گرد اندر آید همی
ز روز گذر کردن اندیشه کن
پرستیدن دادگر پیشه کن
بترس از خدا و میازار کس
ره رستگاری همین است و بس
کنون ای خردمند بیدار دل
مشو در گمان، پای درکش ز گل
ترا کردگار است پروردگار
توی بنده و کردهٔ کردگار
چو گردن به اندیشه زیر آوری
ز هستی مکن پرسش و داوری
نشاید خور و خواب با آن نشست
که خستو نباشد به یزدان که هست
دلش کور باشد سرش بیخرد
خردمندش از مردمان نشمرد
ز هستی نشان است بر آب و خاک
ز دانش منش را مکن در مغاک
توانا و دانا و دارنده اوست
خرد را و جان را نگارنده اوست
جهان آفرید و مکان و زمان
پی پشهٔ خرد و پیل گران
چو سالار ترکان به دل گفت من
به بیشی برآرم سر از انجمن
چنان شاهزاده جوان را بکشت
ندانست جز گنج و شمشیر پشت
هم از پشت او روشن کردگار
درختی برآورد یازان به بار
که با او بگفت آن که جز تو کس است
که اندر جهان کردگار او بس است
خداوند خورشید و کیوان و ماه
کز اوی است پیروزی و دستگاه
خداوند هستی و هم راستی
نخواهد ز تو کژی و کاستی
جز از رای و فرمان او راه نیست
خور و ماه از این دانش آگاه نیست
پسر را بفرمود گودرز پیر
به توران شدن کار را ناگزیر
به فرمان او گیو بسته میان
بیامد به کردار شیر ژیان
همی تاخت تا مرز توران رسید
هر آن کس که در راه تنها بدید
زبان را به ترکی بیاراستی
ز کیخسرو از وی نشان خواستی
چو گفتی ندارم ز شاه آگهی
تنش را ز جان زود کردی تهی
به خم کمندش بیاویختی
سبک از برش خاک بربیختی
بدان تا نداند کسی راز او
همان نشنود نام و آواز او
یکی را همی برد با خویشتن
ورا رهنمون بود زآن انجمن
همی رفت بیدار با او به راه
بر او راز نگشاد تا چندگاه
بدو گفت روزی که اندر جهان
سخن پرسم از تو یکی در نهان
گر ایدون که یابم ز تو راستی
بشویی به دانش دل از کاستی
ببخشم ترا هرچه خواهی ز من
ندارم دریغ از تو پرمایه تن
چنین داد پاسخ که دانش بس است
ولیکن پراگنده با هر کس است
اگر زآن که پرسیم هست آگهی
ز پاسخ زبان را نیابی تهی
بدو گفت کیخسرو اکنون کجاست
بباید به من برگشادنت راست
چنین داد پاسخ که نشنیدهام
چنین نام هرگز نپرسیدهام
چو پاسخ چنین یافت از رهنمون
بزد تیغ و انداختش سرنگون
به توران همی رفت چون بیهشان
مگر یابد از شاه جایی نشان
چنین تا برآمد بر این هفت سال
میان سوده از تیغ و بند دوال
خورش گور و پوشش هم از چرم گور
گیا خوردن باره و آب شور
همی گشت گرد بیابان و کوه
به رنج و به سختی و دور از گروه
چنان بد که روزی پراندیشه بود
به پیشش یکی بارور بیشه بود
بدان مرغزار اندر آمد دژم
جهان خرم و مرد را دل به غم
زمین سبز و چشمه پر از آب دید
همی جای آرامش و خواب دید
فرود آمد و اسپ را برگذاشت
بخفت و همی بر دل اندیشه داشت
همی گفت مانا که دیو پلید
بر پهلوان بد که آن خواب دید
ز کیخسرو ایدر نبینم نشان
چه دارم همی خویشتن را کشان
کنون گر به رزماند یاران من
به بزم اندرون غمگساران من
یکی نامجوی و یکی شادروز
مرا بخت بر گنبد افشاند گوز
همی برفشانم به خیره روان
خمیدهست پشتم چو خم کمان
همانا که خسرو ز مادر نزاد
وگر زاد، دادش زمانه به باد
ز جستن مرا رنج و سختیست بهر
انوشه کسی کاو بمیرد به زهر
سرش پر ز غم گرد آن مرغزار
همی گشت شه را کنان خواستار
یکی چشمهای دید تابان ز دور
یکی سرو بالا دل آرام پور
یکی جام پر می گرفته به چنگ
به سر بر زده دستهٔ بوی و رنگ
ز بالای او فرهٔ ایزدی
پدید آمد و رایت بخردی
تو گفتی منوچهر بر تخت عاج
نشستهست بر سر ز پیروزه تاج
همی بوی مهر آمد از روی او
همی زیب تاج آمد از موی او
به دل گفت گیو این به جز شاه نیست
چنین چهره جز در خور گاه نیست
پیاده بدو تیز بنهاد روی
چو تنگ اندر آمد گو شاهجوی
گره سست شد بر در رنج او
پدید آمد آن نامور گنج او
چو کیخسرو از چشمه او را بدید
بخندید و شادان دلش بردمید
به دل گفت کاین گرد جز گیو نیست
بدین مرز خود زین نشان نیو نیست
مرا کرد خواهد همی خواستار
به ایران برد تا کند شهریار
چو آمد برش گیو بردش نماز
بدو گفت کای نامور سرفراز
بر آنم که پور سیاوش توی
ز تخم کیانی و کیخسروی
چنین داد پاسخ ورا شهریار
که تو گیو گودرزی ای نامدار
بدو گفت گیو ای سر راستان
ز گودرز با تو که زد داستان
ز کشواد و گیوت که داد آگهی؟
که با خرمی بادی و فرهی
بدو گفت کیخسرو ای شیر مرد
مرا مادر این از پدر یاد کرد
که از فر یزدان گشادی سخن
بدانگه که اندرزش آمد به بن
همی گفت با نامور مادرم
کز ایدر چه آید ز بد بر سرم
سرانجام کیخسرو آید پدید
بجا آورد بندها را کلید
بدانگه که گردد جهاندار نیو
ز ایران بیاید سرافراز گیو
مر او را سوی تخت ایران برد
برِ نامداران و شیران برد
جهان را به مردی به پای آورد
همان کین ما را به جای آورد
بدو گفت گیو ای سر سرکشان
ز فر بزرگی چه داری نشان
نشان سیاوش پدیدار بود
چو بر گلستان نقطهٔ قار بود
تو بگشای و بنمای بازو به من
نشان تو پیداست بر انجمن
برهنه تن خویش بنمود شاه
نگه کرد گیو آن نشان سیاه
که میراث بود از گه کیقباد
درستی بدان بد کیان را نژاد
چو گیو آن نشان دید بردش نماز
همی ریخت آب و همی گفت راز
گرفتش به بر شهریار زمین
ز شادی بر او بر گرفت آفرین
از ایران بپرسید و ز تخت و گاه
ز گودرز وز رستم نیکخواه
بدو گفت گیو ای جهاندار کی
سرافراز و بیدار و فرخنده پی
جهاندار دارندهٔ خوب و زشت
مرا گر نمودی سراسر بهشت
همان هفت کشور به شاهنشهی
نهاده بزرگی و تاج مهی
نبودی دل من بدین خرمی
که روی تو دیدم به توران زمی
که داند به گیتی که من زندهام
به خاکم و گر بهآتش افگندهام
سپاس از جهاندار کاین رنج سخت
به شادی و خوبی سرآورد بخت
برفتند زآن بیشه هر دو به راه
بپرسید خسرو ز کاووس شاه
وزآن هفت ساله غم و درد او
ز گستردن و خواب وز خورد او
همی گفت با شاه یکسر سخن
که دادار گیتی چه افگند بن
همان خواب گودرز و رنج دراز
خور و پوشش و درد و آرام و ناز
ز کاووس کش سال بفگند فر
ز درد پسر گشت بی پای و پر
ز ایران پراکنده شد رنگ و بوی
سراسر به ویرانی آورد روی
دل خسرو از درد و رنجش بسوخت
به کردار آتش رخش برفروخت
بدو گفت کاکنون ز رنج دراز
ترا بردهد بخت آرام و ناز
مرا چون پدر باش و با کس مگوی
ببین تا زمانه چه آرد به روی
سپهبد نشست از بر اسپ گیو
پیاده همی رفت بر پیش نیو
یکی تیغ هندی گرفته به چنگ
هر آن کس که پیش آمدی بیدرنگ
زدی گیو بیدار دل گردنش
به زیر گل و خاک کردی تنش
برفتند سوی سیاووش گرد
چو آمد دو تن را دل و هوش گرد
فرنگیس را نیز کردند یار
نهانی بر آن بر نهادند کار
که هر سه به راه اندر آرند روی
نهان از دلیران پرخاشجوی
فرنگیس گفت ار درنگ آوریم
جهان بر دل خویش تنگ آوریم
از این آگهی یابد افراسیاب
نسازد به خورد و نیازد به خواب
بیاید به کردار دیو سپید
دل از جان شیرین شود ناامید
یکی را ز ما زنده اندر جهان
نبیند کسی آشکار و نهان
جهان پر ز بدخواه و پردشمن است
همه مرز ما جای آهرمن است
تو ای بافرین شاه فرزند من
نگر تا نیوشی یکی پند من
که گر آگهی یابد آن مرد شوم
برانگیزد آتش ز آباد بوم
یکی مرغزارست ز ایدر نه دور
به یکسو ز راه سواران تور
همان جویبار است و آب روان
که از دیدنش تازه گردد روان
تو بر گیر زین و لگام سیاه
برو سوی آن مرغزاران پگاه
چو خورشید بر تیغ گنبد شود
گه خواب و خورد سپهبد شود
گله هرچه هست اندر آن مرغزار
به آبشخور آید سوی جویبار
به بهزاد بنمای زین و لگام
چو او رام گردد تو بگذار گام
چو آیی برش نیک بنمای چهر
بیارای و ببسای رویش به مهر
سیاوش چو گشت از جهان ناامید
بر او تیره شد روی روز سپید
چنین گفت شبرنگ بهزاد را
که فرمان مبر ز این سپس باد را
همی باش بر کوه و در مرغزار
چو کیخسرو آید ترا خواستار
ورا بارگی باش و گیتی بکوب
ز دشمن زمین را به نعلت بروب
نشست از بر اسپ سالار نیو
پیاده همی رفت بر پیش گیو
بدان تند بالا نهادند روی
چنان چون بود مردم چارهجوی
فسیله چو آمد به تنگی فراز
بخوردند سیراب و گشتند باز
نگه کرد بهزاد و کی را بدید
یکی باد سرد از جگر برکشید
بدید آن نشست سیاوش پلنگ
رکیب دراز و جناغ خدنگ
همی داشت در آبخور پای خویش
از آنجا که بُد، دست ننهاد پیش
چو کیخسرو او را به آرام یافت
بپویید و با زین سوی او شتافت
بمالید بر چشم او دست و روی
بر و یال ببسود و بشخود موی
لگامش بدو داد و زین بر نهاد
بسی از پدر کرد با درد یاد
چو بنشست بر باره بفشارد ران
برآمد ز جا آن هیون گران
به کردار باد هوا بردمید
بپرید وز گیو شد ناپدید
غمی شد دل گیو و خیره بماند
بدان خیرگی نام یزدان بخواند
همی گفت کهآهرمن چارهجوی
یکی بارگی گشت و بنمود روی
کنون جان خسرو شد و رنج من
همین رنج بد در جهان گنج من
چو یک نیمه ببرید زآن کوه شاه
گران کرد باز آن عنان سیاه
همی بود تا پیش او رفت گیو
چنین گفت بیدار دل شاه نیو
که شاید که اندیشهٔ پهلوان
کنم آشکارا به روشن روان
بدو گفت گیو ای شه سرفراز
سزد کهآشکارا بود بر تو راز
تو از ایزدی فر و برز کیان
به موی اندر آیی ببینی میان
بدو گفت زین اسپ فرخ نژاد
یکی بر دل اندیشه آمدت یاد
چنین بود اندیشهٔ پهلوان
که اهریمن آمد برِ این جوان
کنون رفت و رنج مرا باد کرد
دل شاد من سخت ناشاد کرد
ز اسپ اندر آمد جهاندیده گیو
همی آفرین خواند بر شاه نیو
که روز و شبان بر تو فرخنده باد
سر بدسگالان تو کنده باد
که با برز و اورندی و رای و فر
ترا داد داور هنر با گهر
ز بالا به ایوان نهادند روی
پراندیشه مغز و روان راهجوی
چو نزد فرنگیس رفتند باز
سخن رفت چندی ز راه دراز
بدان تا نهانی بود کارشان
نباشد کسی آگه از رازشان
فرنگیس چون روی بهزاد دید
شد از آب دیده رخش ناپدید
دو رخ را به یال و برش بر نهاد
ز درد سیاوش بسی کرد یاد
چو آب دو دیده پراگنده کرد
سبکسر سوی گنج آگنده کرد
به ایوان یکی گنج بودش نهان
نبد زآن کسی آگه اندر جهان
یکی گنج آگنده دینار بود
زره بود و یاقوت بسیار بود
همان گنج گوپال و برگستوان
همان خنجر و تیغ و گرز گران
در گنج بگشاد پیش پسر
پر از خون رخ از درد خسته جگر
چنین گفت با گیو کای برده رنج
ببین تا ز گوهر چه خواهی ز گنج
ز دینار وز گوهر شاهوار
ز یاقوت وز تاج گوهرنگار
ببوسید پیشش زمین پهلوان
بدو گفت کای مهتر بانوان
همه پاسبانیم و گنج آن تست
فدی کردن جان و رنج آن تست
زمین از تو گردد بهار بهشت
سپهر از تو زاید همی خوب و زشت
جهان پیش فرزند تو بنده باد
سر بدسگالانش افگنده باد
چو افتاد بر خواسته چشم گیو
گزین کرد درع سیاووش نیو
ز گوهر که پرمایهتر یافتند
ببردند چندان که برتافتند
همان ترگ و پرمایه برگستوان
سلیحی که بود از در پهلوان
سر گنج را شاه کرد استوار
به راه بیابان برآراست کار
چو این کرده شد برنهادند زین
بر آن بادپایان باآفرین
فرنگیس ترگی به سر بر نهاد
برفتند هر سه به کردار باد
سران سوی ایران نهادند گرم
نهانی چنان چون بود نرم نرم
بشد شهر یکسر پر از گفت و گوی
که خسرو به ایران نهادهست روی
نماند این سخن یک زمان در نهفت
کس آمد به نزدیک پیران بگفت
که آمد ز ایران سرافراز گیو
به نزدیک بیدار دل شاه نیو
سوی شهر ایران نهادند روی
فرنگیس و شاه و گو جنگجوی
چو بشنید پیران غمی گشت سخت
بلرزید بر سان برگ درخت
ز گردان گزین کرد کلباد را
چو نستیهن و گرد پولاد را
بفرمود تا ترک سیصد سوار
برفتند تازان بر آن کارزار
سر گیو بر نیزه سازید گفت
فرنگیس را خاک باید نهفت
ببندید کیخسرو شوم را
بد اختر پی او بر و بوم را
سپاهی بر این گونه گرد و جوان
برفتند بیدار دو پهلوان
فرنگیس با رنج دیده پسر
به خواب اندر آورده بودند سر
ز پیمودن راه و رنج شبان
جهانجوی را گیو بد پاسبان
دو تن خفته و گیو با رنج و خشم
به راه سواران نهاده دو چشم
به برگستوان اندرون اسپ گیو
چنان چون بود ساز مردان نیو
زره در بر و بر سرش بود ترگ
دل ارغنده و تن نهاده به مرگ
چو از دور گرد سپه را بدید
بزد دست و تیغ از میان برکشید
خروشی برآورد بر سان ابر
که تاریک شد مغز و چشم هژبر
میان سواران بیامد چو گرد
ز پرخاش او خاک شد لاژورد
زمانی به خنجر زمانی به گرز
همی ریخت آهن ز بالای برز
از آن زخم گوپال گیو دلیر
سران را همی شد سر از جنگ سیر
دل گیو خندان شد از زور خشم
که چون چشمه بودیش دریا به چشم
از آن پس گرفتندش اندر میان
چنان لشکری همچو شیر ژیان
ز نیزه نیستان شد آوردگاه
بپوشید دیدار خورشید و ماه
غمی شد دل شیر در نیستان
ز خون نیستان کرد چون میستان
از ایشان بیفگند بسیار گیو
ستوه آمدند آن سواران ز نیو
به نستیهن گرد کلباد گفت
که این کوه خاراست نه یال و سفت
همه خسته و بسته گشتند باز
به نزدیک پیران گردن فراز
همه غار و هامون پر از کشته بود
ز خون خاک چون ارغوان گشته بود
چو نزدیک کیخسرو آمد دلیر
پر از خون بر و چنگ بر سان شیر
بدو گفت کای شاه، دل شاد دار
خرد را ز اندیشه آزاد دار
یکی لشکر آمد بر ما به جنگ
چو کلباد و نستیهن تیز چنگ
چنان بازگشتند آن کس که زیست
که بر یال و برشان بباید گریست
گذشته ز رستم به ایران سوار
ندانم که با من کند کارزار
از او شاد شد خسرو پاکدین
ستودش فراوان و کرد آفرین
بخوردند چیزی کجا یافتند
سوی راه بیراه بشتافتند
چو ترکان به نزدیک پیران شدند
چنان خسته و زار و گریان شدند
برآشفت پیران به کلباد گفت
که چونین شگفتی نشاید نهفت
چه کردید با گیو و خسرو کجاست
سخن بر چه سان است برگوی راست
بدو گفت کلباد کای پهلوان
به پیش تو گر برگشایم زبان
که گیو دلاور به گردان چه کرد
دلت سیر گردد به دشت نبرد
فراوان به لشکر مرا دیدهای
نبرد مرا هم پسندیدهای
همانا که گوپال بیش از هزار
گرفتی ز دست من آن نامدار
سرش ویژه گفتی که سندان شدهست
بر و ساعدش پیل دندان شدهست
من آورد رستم بسی دیدهام
ز جنگآوران نیز بشنیدهام
به زخمش ندیدم چنین پایدار
نه در کوشش و پیچش کارزار
همی هر زمان تیز و جوشان بدی
به نوی چو پیلی خروشان بدی
برآشفت پیران بدو گفت بس
که ننگ است از این یاد کردن به کس
نه از یک سوار است چندین سخن
تو آهنگ آورد مردان مکن
تو رفتی و نستیهن نامور
سپاهی به کردار شیران نر
کنون گیو را ساختی پیل مست
میان یلان گشت نام تو پست
چو ز این یابد افراسیاب آگهی
بیندازد آن تاج شاهنشهی
که دو پهلوان دلیر و سوار
چنین لشکری از در کارزار
ز پیش سواری نمودید پشت
بسی از دلیران ترکان بکشت
گواژه بسی باشدت با فسوس
نه مرد نبردی و گوپال و کوس


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
گودرز گیو کیخسرو منوچهر (اشاره) سیاووش (اشاره) کشواد (اشاره) کیقباد (اشاره) رستم کیکاووس فرنگیس افراسیاب دیو سپید (اشاره) اهریمن (اشاره) پیران کلباد نستیهن پولاد
هوش مصنوعی: شعر بازتابی از رنج و حقایق زندگی است که تأکید دارد نهایت این عالم جز خاک نیست و نباید انسان به جاهطلبی و آز دامن بزند. پس از توصیف مصائب و رنجهای زندگی، به انسان یادآوری میشود که به سادگی از زندگی عبور کند و به کارهای نیک بپردازد. داستان جستجوی گیو و سختیهای او در سرزمین توران به همراه کیخسرو، نقطه عطفی در روایت است که با نبردها و ماجراهای گوناگون همراه است، و سرانجام گیو با کیخسرو همپیمان میشود و به سوی ایران برمیگردند. این سفر پر از تجربیات تلخ و شیرین، امیدی برای آیندهای روشن را به تصویر میکشد. در نهایت، تصاویری از غم و شادی در این سفر جنگی و دشواریها و پیروزیهایی که در مسیر پیش روی شخصیتها قرار دارد، دستمایهی شعر میشود.
هوش مصنوعی: بسیاری از رنجها که از دنیای مادی کشیده شدهاند، به خاطر جستجوی بزرگی و مقام بوده است و کسانی آن را پسندیدهاند.
هوش مصنوعی: در نهایت، تنها چیزی که در زندگی باقی میماند، خاک است و از آن، فقط درد و زهر به دست میآید، نه هیچ نعمت و خوشی.
هوش مصنوعی: وقتی میدانی که در این دنیا مدت طولانی نمیمانی، چرا تاج مادیات و آز بر سر خود مینهی و به آن افتخار کنی؟
هوش مصنوعی: آز و طمع را زیر خاک میکنی و سر آن را در گودالی پنهان میسازی.
هوش مصنوعی: سعادتی که تو از زندگی در این جهان داری کافی است، زیرا رنج و زحمت تو برای دیگران است.
هوش مصنوعی: تو رنج و سختی را تحمل میکنی، اما دیگران راحت و بیدرد زندگی میکنند و وقتی تو به گور میروی، آنها حتی به تابوت تو هم توجه نخواهند کرد.
هوش مصنوعی: شادی نیز بر او (کیخسرو) خواهد رسید و سرش به زیر گردن (پنهان) خواهد رفت.
هوش مصنوعی: به فکر گذراندن روزها باش و به این فکر کن که به پرستش خداوند دادگر مشغول باشی، چون این بهترین کار است.
هوش مصنوعی: از خدا بترس و دیگران را آزار نده، زیرا تنها همین راه، راه نجات و سعادت است.
هوش مصنوعی: ای خردمند و هوشیار، در خیالات خود غرق نشو و از دنیا و مشکلات آن خود را بیرون بکش.
هوش مصنوعی: خداوند، پروردگار تو، تو را در وجودت آفریده و اینگونه تو را به عنوان بندهاش تربیت کرده است.
هوش مصنوعی: زمانی که به افکار و اندیشههایت تمرکز کردی و بر حقیقت وجودی خود فکر کردی، دیگر در مورد آنچه که هست، سوال نکن و قضاوت نکن.
هوش مصنوعی: نشاید که انسان در کنار غذا و خواب، به کارهایی مشغول باشد که حال خوشی ندارد؛ زیرا اگر به خداوند توجه داشته باشی، نباید در آن حالت به لذتهای دنیوی بپردازی.
هوش مصنوعی: کسی که دلش نابینا و عقلش نادان باشد، باید در میان انسانها او را خردمند به حساب نیاورند.
هوش مصنوعی: وجود انسان از آب و خاک نشأت گرفته است و نشان آن در این عناصر طبیعی پیداست. بنابراین، منش و شخصیت خود را به خاطر نادانی و جهل در خطر نینداز.
هوش مصنوعی: توانا و دانا و خالق هر چیزی اوست، که جان و خرد را نیز نوشته و ساخته است.
هوش مصنوعی: خداوند جهان و مکان و زمان را خلق کرده است و این کار با قدرت خرد و دانایی صورت گرفته، درست مانند یک پشه ظریف که در مقابل یک فیل بزرگ قرار دارد؛ به این معنا که خرد و دانایی، حتی در مقابل بزرگترین و قویترین موجودات هم اثرگذار است.
هوش مصنوعی: سالار ترکان در دل فکر میکند که برای در امان ماندن از جمع، به طور ناگهانی و با قدرت از میان آنها بیرون برود.
هوش مصنوعی: شاهزاده جوان را به گونهای کشت که کسی نمیدانست او چه میکند و فقط گنج و شمشیر بر پشتش بود.
هوش مصنوعی: خدای روشنایی و روشنگری از وجود او (شاهزاده) درختی پر بار و با شکوه رویانید که نشانهای از عظمت و برکت اوست.
هوش مصنوعی: کسی که با او سخن میگوید، به او میگوید که هیچ کس غیر از تو وجود ندارد و جز تو، خداوندی نیست که برای جهان بوجود آمده باشد.
هوش مصنوعی: خداوند به معنای خالق و پروردگار، خورشید و ستارههای بزرگ و ماه را آفریده است و از اوست که پیروزی و حکومت به وجود میآید.
هوش مصنوعی: خداوندی که وجود و حقیقت را آفریده، از تو هیچ نوع نادرستی و نقصی نمیپسندد.
هوش مصنوعی: جز از نظر و اراده خدا، راهی برای تصمیمگیری نیست و نه خورشید و نه ماه، از این حکمت و دانش آگاه نیستند.
هوش مصنوعی: گودرز پیر به پسرش دستور میدهد که به سرزمین توران برود و این کار برای او لازم و ضروری است.
هوش مصنوعی: به دستور گودرز، گیو با جسارت و قدرتی شبیه شیر برای انجام مأموریتش به سوی توران رفت.
هوش مصنوعی: گیو با شتاب به سمت مرز توران میرفت و هر کسی را که در راه به تنهایی میدید، متوجه میشد.
هوش مصنوعی: تو زبان خود را به زبان ترکی زینت دادی و از کیخسرو نشانی خواستی.
هوش مصنوعی: وقتی تو گفتی که خبرهایی از شاه ندارم، او به سرعت جانش را از تنش جدا کرد.
هوش مصنوعی: با کمندش (حلقهای برای گرفتاری) او را به سوی خود کشاندی و از روی او گرد و غبار را پراکنده کردی.
هوش مصنوعی: هرکس که رازی دارد، باید مواظب باشد که کسی از آن باخبر نشود؛ زیرا تا زمانی که کسی نام و آوازهاش را نشنیده، راز او هم نامعلوم خواهد ماند.
هوش مصنوعی: او یکی را با خود برد و به او راهنمایی میکرد تا از آن جمع و انجمن دور نشود.
هوش مصنوعی: او (آن شخصی که با بیدار میرود) به راه میرود و تا مدتی راز خود را برای او فاش نمیکند.
هوش مصنوعی: به او گفت روزی که در این دنیا بخواهم از تو چیزی بپرسم، آن را به طور پنهانی از تو میپرسم.
هوش مصنوعی: اگر روزی حقیقتی از تو بیابم و به واسطهٔ دانش، دل خود را از کمبود پاکسازی کنم،
هوش مصنوعی: من از تو هرچه بخواهی میبخشم و هیچ کموکاستی از خودم نسبت به تو احساس نمیکنم، زیرا تو شخصیت برجسته و باارزشی داری.
هوش مصنوعی: او (کیخسرو) در پاسخ میگوید که دانش و علم کافی است، اما این علم به طور پراکنده و در میان هر شخصی وجود دارد، یعنی به این معنا که علم فقط در یک مکان یا جمع نیست و هر کس میتواند به اندازه خود از آن بهرهبرداری کند.
هوش مصنوعی: اگر از کسی بپرسیم که آیا او اطلاعاتی دارد، و او از پاسخ ما آگاه باشد، زبانش از گفتن حقیقت خالی نخواهد بود.
هوش مصنوعی: کیخسرو به او گفت: اکنون او (دشمن) کجاست؟ باید حقیقت را به من بگویی و افشا کنی.
هوش مصنوعی: او گفت که تا به حال نامی را که تو میگویی نشنیده و هرگز دربارهاش نپرسیدهام.
هوش مصنوعی: گیو وقتی چنین پاسخی از رهنمون (راهنما) دریافت کرد، با شمشیرش ضربهای به او زد و او را بر زمین انداخت.
هوش مصنوعی: گیو بهسوی سرزمین توران میرفت، مانند یک بیابانگرد، تا شاید نشانی از شاه (کیخسرو) پیدا کند.
هوش مصنوعی: پس از گذشت هفت سال، او (گیو) در این میان از زخمها و زنجیرهای اسارت رها شده است.
هوش مصنوعی: گیو برای تأمین خوراک و پوشاکش از گوشت گور و چرم آن استفاده میکند و همچنین آب شور مینوشد.
هوش مصنوعی: او در حال گشتزنی در بیابان و کوههاست و به دلیل رنج و سختیهای بسیار، دور از همراهانش میباشد.
هوش مصنوعی: روزهایی پر از فکر و نگرانی گذشت و در پیش او، جنگل سرسبزی وجود داشت.
هوش مصنوعی: در آن مرغزار، حالت فرد غمگین است، در حالی که دنیا سبز و شاداب است و دل مرد پر از اندوه و ناراحتی است.
هوش مصنوعی: او در جایی با زمین سبز و چشمهای پر از آب مواجه میشود که جلوهای از آرامش و خواب را به او نشان میدهد.
هوش مصنوعی: فرود از اسب پایین آمد و آن را کنار گذاشت و به خواب رفت در حالی که به فکر و اندیشهاش مشغول بود.
هوش مصنوعی: او با خود میگوید که دیو زشت و پلید بر پهلوانی که در خواب چیزی دید، نخواهد گذاشت تا خوب و درست به مقصد خود برسد.
هوش مصنوعی: از کیخسرو، نشانی نمیبینم، پس باید خود را به سختی به جلو بکشم و تلاش کنم.
هوش مصنوعی: اگر یاران من به جنگ بروند، در میهمانی درون، غمخواران من نیز جمع هستند.
یکی به دنبال نام است و دیگری روزهای خوشی را می گذراند ولی بخت برای من بر گنبد گردو می افشاند ( گوز یا جوز به معنی گردو و چون گردو روی گنبد نمی ماند کنایه از کار بی حاصل است . )
هوش مصنوعی: من به شدت برف و یخبندان را بر سر مردم میریزم و بدنم مثل کمان، خمیده و ضعیف شده است.
هوش مصنوعی: خسرو (کیخسرو) به دنیا نیامده و زادهٔ مادرش نیست، بلکه اگر هم به دنیا آمده باشد، سرنوشت او را به باد داده است، یعنی او دچار سختی و مشکلات شده است.
هوش مصنوعی: به خاطر جستجوی من برای آن مرد انوشه (که نماد زندگی جاویدان است) رنج و سختی میکشم، چرا که او به دست زهر میمیرد.
هوش مصنوعی: سر او از درد و غم پر شده و در آن دشت (مرغزار) به دور میگردد، در حالی که به دنبال پادشاه (کیخسرو) است و او را میخواهد.
هوش مصنوعی: گیو از دور چشمهای روشن و درخشان دید و در کنار آن، سرو بلندی را مشاهده کرد که نشانهای از آرامش و آسودگی بود. پور یعنی پسری که در اینجا به کیخسرو اشاره دارد.
هوش مصنوعی: یک نفر جامی پر از شراب را به دست گرفته و بر سرش دستهای گل و رنگینکمان گذاشته است.
هوش مصنوعی: از بالای او، نور و جلوهٔ الهی نمایان شد و پرچم و نشان خرد و دانایی بر افراشته گشت.
هوش مصنوعی: منوچهر بر تخت عاج (تختی ساخته شده از عاج) نشسته و تاج پیروزی بر سر دارد.
هوش مصنوعی: بو و عطر محبت از چهرهاش به مشام میرسد و زیبایی تاج نیز از موهای او میافروزد.
هوش مصنوعی: گیو در دل گفت که هیچکس جز شاه نمیتواند چنین چهرهای داشته باشد و این چهره فقط شایسته مقام پادشاهی است.
هوش مصنوعی: گیو به سرعت به سمت او (کیخسرو) رفت و هنگامی که نزدیکش شد، متوجه شد که او در یک مکان تنگ و باریک قرار دارد و به دنبال پادشاهی میگردد.
هوش مصنوعی: با شروع رنج و سختی، مشکلات و دشواریها بر او نمایان شد و در همین حال، ثروت و نعمت معروف او نیز به ظهور رسید.
هوش مصنوعی: کیخسرو وقتی گیو را دید که کنار چشمه است، خندید و دلش شاد شد.
هوش مصنوعی: کیخسرو در دل خود گفت که این گرد و غبار فقط به خاطر گیو است و غیر از او کسی در این مرز نیست که نشان این گرد و غبار را داشته باشد.
هوش مصنوعی: او (گیو) به من میگوید که میخواهد مرا به ایران ببرد تا مرا به عنوان یک پادشاه معرفی کند.
هوش مصنوعی: وقتی گیو به او رسید، او را در آغوش گرفت و به او احترام گذاشت و گفت: ای نامدار و بزرگوار.
هوش مصنوعی: من بر آن هستم که تو فرزند سیاوشی و از نسل کیانیان و کیخسرو هستی.
هوش مصنوعی: شاه، به گیو، فرزند گودرز، پاسخ میدهد که تو مردی مشهور و نامدار هستی.
هوش مصنوعی: گیو به شهریار میگوید ای بزرگمرد راستگو، از گودرز که داستانهایش را روایت کردهاند، چه ارتباطی با تو دارد؟
هوش مصنوعی: کیخسرو از گیو و کشواد چه خبر و آگاهی گرفته است؟ چراکه او با سرزندگی و روحیهای شاداب و با نشاط آمده است.
هوش مصنوعی: کیخسرو به گیو گفت: ای مرد شجاع، مادرم از پدرم این موضوع را یاد کرده است.
هوش مصنوعی: در آن زمان که سخنانی از جانب خداوند برای او (کیخسرو) فرستاده شد، او درک کرد که چه نکاتی را باید به یاد داشته باشد و از آنها درس بگیرد.
هوش مصنوعی: او به مادرش میگوید که با نامهای معروف و بزرگ چه چیز بدی از این طرف (ایدر) برای او به وجود خواهد آمد.
هوش مصنوعی: سرانجام کیخسرو ظهور میکند و بندها و زنجیرهای بسته شده را باز میکند.
هوش مصنوعی: در آن هنگام که جهاندار نیو (کیخسرو) به ثمر میرسد، گیو از ایران بهعنوان یک جوان سرافراز میآید.
هوش مصنوعی: او (گیو) را به سمت تخت پادشاهی ایران میبرد، در حالی که او را در جمع نامداران و پهلوانان بزرگ مینوازند و مورد احترام قرار میدهند.
هوش مصنوعی: دنیا را به خاطر قدرت و شجاعت مردان برپا کردهاند، همانطور که انتقام ما نیز به جای خود آورده شده است.
هوش مصنوعی: گیو به کیخسرو میگوید: ای سرآمد همهی دلاوران، به بزرگی و نیرومندیات چه نشانهای از پدر (سیاوش) داری؟
هوش مصنوعی: نشان سیاوش درخشان و آشکار بود، مثل لکهای بر روی گلستان که به وضوح دیده میشود.
هوش مصنوعی: تو دستت را باز کن و به من نشان بده، زیرا نشانهات در میان جمعیت نمایان است.
هوش مصنوعی: شاه تن خود را برهنه کرد و گیو به آن نشانهٔ سیاه توجه کرد.
هوش مصنوعی: این بیت به میراثی اشاره دارد که از دوران کیقباد، پادشاه اسطورهای ایران، به یادگار مانده است و آن میراث مربوط به درستی و شرف خاندان کیانی است. در واقع، این اشاره به ریشههای نیک و درستکاری مردم ایران دارد.
هوش مصنوعی: وقتی گیو آن نشانه را دید، به سجده رفت و در همان حال آب میریخت و رازهایی را به زبان آورد.
هوش مصنوعی: گیو، با خوشحالی و شگفتی، شاه زمین را در آغوش گرفت و به خاطر شادیاش برای او دعا و ستایش کرد.
هوش مصنوعی: او از ایران، یعنی کشور خودش، دربارهٔ تخت و پادشاهی و همچنین دربارهٔ گودرز و رستم، قهرمانان بزرگ و مورد احترام، سؤال کرد.
هوش مصنوعی: گیو به پادشاه میگوید، ای فرمانروای بزرگ و آگاه، کیست که شاد و سرفراز و خوشبخت باشد.
هوش مصنوعی: ای کسی که قدرت و حکمرانی داری، اگر تو میتوانستی همهٔ خوبیها و بدیها را به من نشان دهی، بهشت را به من میدادی.
هوش مصنوعی: این بیت به دنیای سیاسی و جغرافیایی اشاره دارد که در آن هفت کشور تحت سلطه یک شاه با عظمت و قدرت قرار دارند و او تاجی از ماه (نماد قدرت و زیبایی) بر سر دارد.
هوش مصنوعی: دل من اینقدر شاد و خوشحال نبود که اکنون با دیدن روی تو در سرزمین توران شاد شده است.
هوش مصنوعی: کسی نمیداند در این دنیا که آیا من زندهام و روی زمین زندگی میکنم یا اینکه در آتش جان سپردهام.
هوش مصنوعی: از پروردگار سپاسگزاری میکنم که با وجود این رنجهای فراوان، سرنوشت را به سمت خوشی و نیکویی هدایت کرد.
هوش مصنوعی: کیخسرو و گیو از آن جنگل بیرون آمدند و به مسیر خود ادامه دادند. کیخسرو از کاووس شاه سوال کرد.
هوش مصنوعی: پس از گذشت هفت سال، غم و درد او به خاطر آنچه که بر او گذشته و به دلیل خواب و آشفتگیاش، بسیار افزایش یافته است.
هوش مصنوعی: او همواره با شاه در میان میگفت که پروردگار جهان چه بلایی بر سر انسانها آورده است.
هوش مصنوعی: گودرز در خواب دید که به خاطر رنجهای طولانی، آرامش و آسایش به او رسیده و در حالتی راحت و ناز به سر میبرد.
هوش مصنوعی: از زمانی که کاووس پادشاه ایران از داغ مرگ پسرش سیاوش آسیب دید، در اثر این غم، او به شدت ضعیف و ناتوان شد.
هوش مصنوعی: از ایران، رنگ و بوی زندگی پراکنده شد و تمامی سرزمین به ویرانی و خرابی مبتلا گشت.
هوش مصنوعی: دل کیخسرو از درد و رنجی که تحمل کرده بود، به شدت آتش گرفت و ناراحتیاش به اندازهای بود که مانند شعلهٔ آتش بر روی اسبش (رخش) نمایان شد.
هوش مصنوعی: خسرو به گیو میگوید که اکنون از رنج و زحمات طولانیات، بخت خوبی به تو خواهد رسید و آرامش و راحتی به تو خواهد داد.
هوش مصنوعی: از من مانند پدر باش و با هیچکس سخن مگو. ببین که زمان چه سرنوشتی برای تو رقم میزند.
هوش مصنوعی: سپهبد، یعنی فرمانده یا سردار، از روی اسب گیو پایین آمد و به سمت نیو (یک شخصیت دیگر) به راه افتاد.
هوش مصنوعی: هر کسی که به او نزدیک میشد، درنگ نمیکرد و با تیغ هندی خود را آمادهی جنگ میکرد.
هوش مصنوعی: گیو، کسی که شجاع و با دل و جرأت است، گردن دشمنش را به ضربت سرنگون کرده و جنازهاش را زیر خاک و گل دفن کرده است.
هوش مصنوعی: گیو و همراهانش به سمت سیاوش رفتند و در حالی که به او نزدیک میشدند، قلب و ذهنشان پر از شتاب و احساسات مختلف شده بود.
هوش مصنوعی: فرنگیس را هم به عنوان یاری مخفی انتخاب کردند و بر آن شدند که نقشهای ترتیب دهند.
هوش مصنوعی: هر سه نفر (یعنی سیاوش، گیو و کیخسرو) به مسیر خود ادامه میدهند، در حالی که بهطور پنهانی از دید دلیران جنگجو دور میشوند.
هوش مصنوعی: فرنگیس میگوید اگر ما در کارها تردید کنیم و تأخیر بیاوریم، دنیا بر دل خودمان تنگ و باریک خواهد شد و دچار مشکل خواهیم شد.
هوش مصنوعی: افراسیاب از این خبر باخبر میشود و نمیتواند به آرامش و خواب برود.
هوش مصنوعی: اگر دیو سپید (نماد شر و دشمن) به سراغ او بیاید، او از جان شیرین خود ناامید خواهد شد.
هوش مصنوعی: در این بیت گفته میشود که هیچکس در این جهان نمیتواند ادعا کند که از میان ما، کسی زنده است که او را بهوضوح یا بهطور پنهانی ببیند. برای اشاره به اینکه در میان مردم، افراد زندهای وجود ندارند که دیده شده باشند.
هوش مصنوعی: دنیا پر از دشمنان و بدخواهانی است و همه جای مرز ما به مانند مکانهای شر و بدی شده است.
هوش مصنوعی: ای شاه بافرین، که فرزند من هستی، به من توجه کن و پند مرا بشنو.
هوش مصنوعی: اگر آن مرد شوم (پیران) از این موضوع باخبر شود، آتش اختلاف و جنگ را در سرزمین آباد (ایران) بهپا خواهد کرد.
هوش مصنوعی: چمنزاری وجود دارد که از اینجا دور نیست و در کنار راهی است که سواران تور از آن عبور میکنند.
هوش مصنوعی: این بیت به جویباری اشاره دارد که آب آن به قدری زلال و جاری است که با دیدن آن، روح و روان انسان شاداب و تازه میشود.
هوش مصنوعی: سوار شو و افسار اسب سیاه را بگیر و به سوی آن دشتها و چمنزارها در صبحگاه برو.
هوش مصنوعی: هنگامی که خورشید در آسمان بر تیرک و قله (تیغ گنبد) میتابد، زمان خواب و استراحت فرادست آن (که به سپهبد، به عنوان فرمانده و رهبر، اشاره دارد) فرا میرسد.
هوش مصنوعی: گلهای که وجود دارد در آن دشت، به سمت جویبار میرود تا از آبشخور استفاده کند.
هوش مصنوعی: به بهزاد (مؤلفهای که در اینجا به او اشاره شده) زین و لگام (تجهیزات سوارکاری) را نشان بده، زیرا وقتی او آرام و مطیع شود، تو میتوانی گام برداری و حرکت کنی.
هوش مصنوعی: وقتی به نزد او(سیاوش) میروی، خوب است که چهرهات را نیکو نشان دهی و با محبت و مهر، صورتش را بیارایی و ببوسیش.
هوش مصنوعی: سیاوش وقتی از دنیا ناامید شد، چهرهاش مانند روزی که ابرها روی آن را میپوشانند، تیره و دلگیر گردید.
هوش مصنوعی: شبرنگ، اسب بهزاد، به او میگوید که از اینجا برای باد (و حرکت) هیچ فرمانی ندهد، یعنی نباید سریع و ناگهانی حرکت کند.
هوش مصنوعی: بر روی کوه و در دشت مانند کیخسرو بایست و منتظر باش، زیرا او تو را میخواهد.
هوش مصنوعی: یعنی به او بگو که با قدرت و شجاعت خود، دشمنان را شکست دهد و زمین را با نعل اسبش بکوبد و نابود کند.
هوش مصنوعی: سالار نیو از روی اسبش پیاده شد و بهسوی گیو رفت.
هوش مصنوعی: مردم چارهجو، همچون کسی که به سرعت از بلندی بالا میرود، به بالا رفتند و چهرهها را به سمت او (گیو) بلند کردند.
هوش مصنوعی: وقتی به تنگنا رسیدند و در موقعیت سختی قرار گرفتند، از روی ترس و تنش آب سردی خوردند و دوباره حالشان بهتر شد و به ادامه مسیر بازگشتند.
هوش مصنوعی: بهزاد به اطراف نگاه کرد و کسی را دید که در آنجا بود. او از شدت ترس یا غم، نفس عمیقی کشید.
هوش مصنوعی: بهزاد سیاوش را دید که بر پلنگی نشسته است؛ پلنگی با قوای بدنی بزرگ و قامت بلند که بر رویش خنجر یا نیزهای دارد.
هوش مصنوعی: سیاوش در حاشیهی آب در حالت طبیعی خود و بدون هیچگونه تلاشی، در جایی که قرار داشت، ایستاده و پاهایش را به آب نمیزد.
هوش مصنوعی: کیخسرو وقتی او را در حالت آرامش دید، به سمت او رفت و با شتاب به سویش حرکت کرد.
هوش مصنوعی: دستش را بر چشم کیخسرو گذاشت و صورت و یالش را نوازش کرد و موهایش را بوسید.
هوش مصنوعی: لگام اسب را به سیاوش داد و زین را بر آن گذاشت. او به یاد پدرش فردوسی که در این بستر به درد و رنج افتاده است، بسیار غمگین و حزین شد.
هوش مصنوعی: هنگامی که او بر روی تنگه (بار) نشسته، رانهایش را به هم میفشارد، حیوان سنگین آنجا بلند میشود و از محل خود حرکت میکند.
هوش مصنوعی: به مانند باد، ناگهان از آنجا رفت و ناپدید شد و از گیو غیبت کرد.
هوش مصنوعی: دل گیو غمگین و حیران شد و در این حیرت، نام خداوند یزدان را بر زبان آورد.
هوش مصنوعی: گیو در اینجا میگوید که اهرمن، موجودی منفی و دشمن خیر، در یک لحظه به دنبال چارهای رفت و چهرهاش را نشان داد.
هوش مصنوعی: اکنون جان کیخسرو، پسر سیاوش، برای من شده است و رنج من، همین رنج بزرگ در این دنیا، به ثروت و گنجی برای من تبدیل شده است.
هوش مصنوعی: چون نیمی از آن کوه را برید، شاه بزرگ (کیخسرو) دوباره افسار سیاه (اسب) را کشید و برگرداند.
هوش مصنوعی: گیو به سمت آن شاه بیدار دل، یعنی نیو، میرود و همچنان در مسیر حرکت میکند.
هوش مصنوعی: من شاید باید افکار و نیات پهلوانانهام را بهطور واضح و شفاف بیان کنم.
هوش مصنوعی: گیو به پادشاه (کیخسرو) گفت: ای پادشاه بزرگ و با افتخار، شایسته است که رازها بر تو روشن و آشکار باشد.
هوش مصنوعی: تو با فضیلت و شرافت الهی به جمعی از بزرگان و پادشاهان ملحق میشوی و در میان آنها، به شکلی با وقار و افتخار ظاهر میگردی.
هوش مصنوعی: به گیو گفتند که از این اسب نیکو نژاد، یکی در دل تو یاد و اندیشهای دربارهی او شکل گرفته است.
هوش مصنوعی: پهلوان به این فکر بود که اهریمن (روح شر) بر این جوان (کیخسرو) آمده است.
هوش مصنوعی: اکنون (کیخسرو) رفت و با رفتنش، زحمات من را به باد داد و دل شاد من را به شدت غمگین کرد.
هوش مصنوعی: گیو، که مردی با تجربه و دانش است، از اسب پیاده شد و به احترام شاه نیو (کیخسرو) ستایش و دعا کرد.
هوش مصنوعی: به تو، در روز و شب، سلامتی و خوشی باشد و سر بدخواهان تو از تن جدا باد.
هوش مصنوعی: داور (خداوند) در هنر و جمال، برز (برزوی) و اورند (اورند) و فر (زیبایی یا نیکی) را به تو داده است.
هوش مصنوعی: از بالا به ایوان (کاخ) رفتند و بر سر موضوعی مهم و اندیشناک گفت و گو کردند، چون مغز و روح آنان در پی تلاش و جستوجو بود.
هوش مصنوعی: وقتی که گیو و لشکریانش به نزد فرنگیس (همسر سیاوش) بازگشتند، مدتی دربارهٔ مسیر طولانیای که آمده بودند، صحبت کردند.
هوش مصنوعی: تا زمانی که کارهای آنها پنهان و مخفی است، کسی از راز و رمز آنها آگاه نخواهد شد.
هوش مصنوعی: فرنگیس وقتی صورت بهزاد را دید، اشک از چشمانش ریخت و به خاطر غم و اندوه، رنگش مانند آب محو و نامشخص شد.
هوش مصنوعی: فرنگیس برای یادآوری سیاوش، دو دستش را روی یال و گردن اسب گذاشت و به شدت غمگین شد.
هوش مصنوعی: چنانکه دو چشم او پر از اشک شد، بیفکری به سوی گنجی که پنهان کرده بود، حرکت کرد.
هوش مصنوعی: در ایوان، یک گنج پنهان بود که هیچ کس در جهان از آن باخبر نبود.
هوش مصنوعی: گنجی که در این ایوان نهفته بود، شامل طلا و دینار، زره، و یاقوتهای بسیار ارزشمند بود.
هوش مصنوعی: همان گنج متعلق به گوپال و انباری بزرگ است و همچنین همان خنجر و شمشیر و گرز سنگینی که در آنجا وجود دارد.
هوش مصنوعی: او (گیو) در گنج را به روی پسر (کیخسرو) باز کرد و در حالی که صورتش از خون پر شده و جگرش به خاطر درد خسته است، به او نگاه میکند.
هوش مصنوعی: او به گیو گفت که حال ببین چه زحماتی کشیدهای؛ حالا بگو از گنج چه چیزی میخواهی که به ازای این درد و رنج به تو بدهند.
هوش مصنوعی: از دینار و گوهری که شاهان دارند، از یاقوت و تاجهایی که بر سر زیبارویان است.
هوش مصنوعی: گیو پیش پای سیاوش که پهلوانی بزرگ است، زمین را بوسید و به او گفت: «ای سردار بزرگ و محترم در میان زنان، به تو احترام میگذارم.
هوش مصنوعی: همه ما محافظ تو هستیم و ثروت تو متعلق به توست. ما آمادهایم جان و زحمت خود را فدای تو کنیم.
هوش مصنوعی: زمین به خاطر تو مانند بهار بهشتی میشود و آسمان از تو پدیدههای نیک و بد به وجود میآورد.
هوش مصنوعی: جهان به احترام فرزند تو، کیخسرو، متواضع و خاضع است و سر هر دشمنی را که با او دشمنی کند، به خاک بیندازد.
هوش مصنوعی: گیو وقتی چشمش به سیاوش افتاد، زرهای را که نشان سیاوش بود، برگزید.
هوش مصنوعی: از میان جواهرات باارزشتر پیدا کردند، آنقدر از آنها برداشتند که دیگر نتوانستند تحمل کنند.
هوش مصنوعی: ترگ و برگستوان (سپر و زره) پرمقدار و باارزش همان سلاحی است که از درگاه پهلوان (سهراب) گرفته شده است.
هوش مصنوعی: شاه گنجینهای از گنجها را به روشنی و استواری آماده کرده و در بیابان راهی برای آن فراهم ساخته است.
هوش مصنوعی: زمانی که این کار (دهانهٔ گنج) انجام شد، زین را برنهادند و بر آن بادپایان (سوارکاران) با نیکویی حرکت کردند.
هوش مصنوعی: فرنگیس، که دختر یک پادشاه ترکی است، تاجی بر سر گذاشت و به همراه سه نفر دیگر به سرعت و چابکی مانند باد حرکت کردند.
هوش مصنوعی: سران سپاه به سوی ایران رفتند و با دقت و بیصدا حرکت کردند، طوری که مانند نرمش آرام و بیسر و صدا بودند.
هوش مصنوعی: شهر به طور کامل پر از حرف و حدیث شد که کیخسرو (خسرو) به ایران آمده است.
هوش مصنوعی: این سخن مخفی نماند و مدت زیادی در سکوت نبود و شخصی به نزد پیران (پادشاه تورانی) رفت و آن را گفت.
هوش مصنوعی: گیو، پهلوان سرافراز ایرانی، به نزد شاه نیو که دارای دل روشنی است، آمده است.
هوش مصنوعی: فرنگیس و پدرش، شاه، به سمت شهر ایران حرکت کردند تا در جنگ به میرزای جنگجو بپیوندند.
هوش مصنوعی: پیران، وقتی خبر را شنید، بسیار نگران و ناراحت شد و به شدت ترسید، مانند درختی که در برابر وزش باد به لرزش درمیآید.
هوش مصنوعی: پیران از میان سپاهیان، کلباد را انتخاب کرد؛ او مانند نستیهن (قهرمان اسطورهای) و گرد پولاد (شخصیتی نیرومند) است.
هوش مصنوعی: فرمان داد تا سیصد سوار ترک، با شتاب به سوی میدان نبرد بروند.
هوش مصنوعی: گیو سر دشمن را بر نیزه زد و به فرنگیس که مادر سیاوش است، گفت که باید سر او را در خاک پنهان کرد.
هوش مصنوعی: کیخسرو، بدی و شومی را که نتیجهٔ اختر (سرنوشت) بد است، بست و بر زمین و دیار خود حاکم شد و او را از بین برد.
هوش مصنوعی: سپاهی به این شکل جمع شدند و جوانان هم بیدار و آماده به سمت میدان نبرد رفتند، دو پهلوان هم در میان آنها بودند.
هوش مصنوعی: فرنگیس، مادر سیاوش، با تحمل مشکلات و رنجها، پسرش را به خواب برده بود و سر او را به آرامی بر روی دامنش گذاشته بود.
هوش مصنوعی: پس از پیمودن راه بسیاری و تحمل رنجهای فراوان، گیو به عنوان نگهبان بر بالین جهانجوی (کیخسرو) حاضر شده است.
هوش مصنوعی: دو تن در خواب بوده و گیو با مشقت و خشم، چشمانش را بر راه سواران گماشته است.
هوش مصنوعی: گیو در آن دشت (برگستوان) سوار بر اسبش، به شکلی است که گویی در حال آمادهسازی و تجهیز خود مانند مردان جنگجو است.
هوش مصنوعی: او زرهای بر تن و کلاهی بر سر داشت که رنگش مانند گل سرخ بود و در حالتی قرار داشت که نشاندهندهٔ نزدیک بودن به مرگ بود.
هوش مصنوعی: وقتی از دور لشکر را دید، دستش را به سوی تیغ برد و آن را از میان بیرون آورد.
هوش مصنوعی: صدایی بلند و مهیب از او برخاست که همچون صدای ابر در هنگام رعد و برق بود، و در آن لحظه، رنگ چهرهٔ هژبر (که به معنای پلنگ یا درنده است) تیره و تاریک شد.
هوش مصنوعی: در میان سواران، او مانند گرد و غبار ظاهر شد و از شدت جنگ و درگیری، رنگش به آبی تیره (لاژورد) تبدیل شد.
هوش مصنوعی: در زمانی با خنجر و در زمانی دیگر با گرز، او (گیو) به دشمنان حمله میکرد و آهن (سلاح) او از بالای تپه به آنها میریخت.
هوش مصنوعی: جراحتی که «گوپال» (هماکنون مشخص نیست که کیست) بر «گیو» (یک شخصیت دلیر) وارد کرده بود، باعث میشد که سران سپاه دیگر از جنگ خسته و سیر شوند.
هوش مصنوعی: دل گیو از شدت خشم شاد و خندان شد، زیرا قدرت او مانند چشمهای بود که دریا به چشم میخورد.
هوش مصنوعی: پس از آن، او (گیو) را در میان لشکری بسیار بزرگ و قدرتمند گرفتند که به مانند شیر جویای نبرد بود.
هوش مصنوعی: نبرد در نیستان به اندازهای شدید و بزرگ بود که به عنوان میدان جنگی شناخته میشد و در آن، امنیت و آرامش از بین رفته و آسمان پوشیده از دیدار خورشید و ماه (معنیدار و مهم) شده بود.
هوش مصنوعی: دل شیر (نماد شجاعت و دلیری) در جنگل نیستان (جنگل)، از اندوه و غم به خاطر خونریزی احساس ناراحتی کرد. او مانند می (شراب) از این خونریزی به شدت غمگین و متاثر شد.
هوش مصنوعی: از بین آنان، گیو شمشیر زده بسیار را کشته و سواران نیو به شدت خسته و مایوس شدهاند.
هوش مصنوعی: گیو به کلباد میگوید که این کوه سخت و محکم است و شباهتی به یال (موی) اسب ندارد.
هوش مصنوعی: همه جنگجویان خسته و خستهحال شدند و به نزد پیران، که فرماندهای بلندمرتبه است، آمدند.
هوش مصنوعی: همه جا را پر از جسد کرده بودند و خون مانند رنگ ارغوانی خاک را تغییر داده بود.
هوش مصنوعی: وقتی گیو نزدیک کیخسرو، پادشاه، رسید، دلیر و شجاع بود و بدنش از خون پوشیده شده بود، مانند شیری که در نبرد میجنگد.
هوش مصنوعی: به کیخسرو گفتند که ای پادشاه، دل خود را شاد نگهدار و عقل خود را از اندیشههای ناامیدکننده آزاد کن.
هوش مصنوعی: لشکری بر ما آمد تا جنگ کند، مانند دو جانور خطرناک و تیزچنگ که آماده حمله هستند.
هوش مصنوعی: آنها به حالتی برگشتند که انگار کسی که زنده است، باید بر یال اسب و بر جان آنها گریه کند. یعنی این افراد به قدری آسیبدیده و ناتوان شدهاند که حالشان انسان را به اندوه میآورد.
هوش مصنوعی: من نمیدانم رستم، پهلوان بزرگ ایرانی، چه زمانی به ایران بازمیگردد و آیا با من در نبرد میجنگد یا خیر.
هوش مصنوعی: خسرو پاکدین از دیدن او خوشحال شد و او را بسیار تحسین کرد و ستایش کرد.
هوش مصنوعی: آنها چیزی را که یافتند، تناول کردند و سپس به سمت راهی نامعلوم و بیراهه شتاب کردند.
هوش مصنوعی: وقتی ترکان به نزد پیران رسیدند، به شدت خسته و ناتوان بودند و به حالت زاری و گناهکاری به او مراجعه کردند.
هوش مصنوعی: پیران به کلباد (یکی از یارانش) از دیدن این وضع عصبانی شد و گفت که چنین حادثهای نباید پنهان بماند و باید دربارهاش صحبت شود.
هوش مصنوعی: پیران از کلباد میخواهد تا به او بگوید که با گیو و خسرو چه اتفاقی افتاده و اکنون خسرو کجاست و موضوع چیست. او از کلباد میخواهد که حقیقت را بازگو کند.
هوش مصنوعی: کلباد به گیو میگوید، ای پهلوان، اگر زبانم را به تو باز کنم، چه بر سر تو خواهد آمد؟
هوش مصنوعی: اگر گیو، پهلوان دلاور، در میدان جنگ چه کار کرده باشد، دل تو هم باید از هیجان و شوری که در آن دشت نبرد وجود دارد، سیر شود.
هوش مصنوعی: تو در لشکر من زیاد دیدهای و از نزدیک جنگهایم را مشاهده کردهای و با این حال، نبرد مرا برگزیدهای و دوست داشتهای.
هوش مصنوعی: گوپال (شخصی در داستان) به خاطر جنگاوری و شجاعتش بیش از هزار سرباز را از من، که خود نامدار هستم، به اسارت گرفته است.
هوش مصنوعی: او به قدری چالاک و قوی است که سرش به اندازهٔ یک سندان بزرگ و بازویش مانند دندانهای فیل محکم و نیرومند شده است.
هوش مصنوعی: رستم بسیاری از جنگآوران را دیده و از ویژگیهای آنها چیزهایی شنیده است.
هوش مصنوعی: در هیچ جنگ و نبردی، چنین استقامت و پایداری را در زخم و آسیبهای او ندیدم.
هوش مصنوعی: او همیشه همچون فیل خروشان تند و سرشار از انرژی بود و در هر زمانی به شدت فعال و کاری بود.
هوش مصنوعی: پیران به شدت عصبانی شد و به گیو گفت که ادامه دادن به یادآوری این موضوع (ننگ و عیب) برای هیچکس خوب نیست.
هوش مصنوعی: چندین سخن دربارهٔ تو به خاطر یک سوار نیست، مردان را از جنگیدن منصرف نکن.
هوش مصنوعی: تو از پیش ما رفتی و دیگر نمیآیی، اما نام تو در میان سپاهیان به مانند شیران نر، پرآوازه و مشهور است.
هوش مصنوعی: اکنون تو برای گیو، که در نبرد با یلان مانند یک فیل مست است، شرایط را سخت کردی و باعث شدی که نام تو در این میدان به فراموشی سپرده شود.
هوش مصنوعی: اگر افراسیاب از این موضوع آگاه شود، تاج شاهی را به زمین خواهد انداخت.
هوش مصنوعی: دو پهلوان شجاع و سوارکار، چنین ارتشی را در میدان نبرد به راه انداختند.
هوش مصنوعی: شما به پیشانی ارتش هجوم آوردید و پشت بسیاری از دلاوران ترک را از بین بردید.
هوش مصنوعی: بسیاری از سرداران ترکان به جنگ آمدهاند، اما هیچکس مانند «فسوس» (شخصیتی اساطیری) و «گوپال» (شخصیتی دیگر) در میدان نبرد بر برتری خود تأکید نمیکند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۳۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.