بخش ۱۳ - خواب پیران و زادن کیخسرو، پرورش نزد شبانان، نمودن دیوانگی پیش افراسیاب و رفتن به سیاوشگرد
شبی قیرگون، ماه پنهانشده
به خواب اندرون مرغ و دام و دده
چنان دید سالار پیران به خواب
که شمعی برافروختی ز آفتاب
سیاوش برِ شمع تیغی به دست
به آواز گفتی: نشاید نشست
کزین خواب نوشین سر آزاد کن
ز فرجام گیتی یکی یاد کن
که روز نوآیین و جشنی نوست
شب سور آزاده کیخسروست
سپهبد بلرزید در خواب خوش
بجنبید گلشهر خورشیدفش
بدو گفت پیران که برخیز و رو
خرامنده پیش فرنگیس شو
سیاووش را دیدم اکنون به خواب
درخشانتر از برسپهر آفتاب
که گفتی مرا چند خسپی؟ مپای!
به جشن جهانجوی کیخسرو آی
همی رفت گلشهر تا پیش ماه
جدا گشته بود از بر ماه، شاه
بدید و به شادی سبک بازگشت
همانگاه گیتی پرآواز گشت
بیامد به شادی به پیران بگفت
که اینت بهآیین خور و ماه جفت
یکی اندرآی و شگفتی ببین
بزرگی و رای جهانآفرین
تو گویی نشاید مگر تاج را
و گر جوشن و ترگ و تاراج را
سپهبد بیامد بر شهریار
بسی آفرین کرد و بردش نثار
بران برز و بالا و آن شاخ و یال
تو گویی برو برگذشتهست سال
ز بهر سیاوش دو دیده پرآب
همی کرد نفرین بر افراسیاب
چنین گفت با نامدار انجمن
که گر بگسلد زین سخن جان من
نمانم که یازد بدین شاه چنگ
مرا گر سپارد به چنگ نهنگ
بدانگه که بنمود خورشید چهر
به خواب اندرآمد سر تیره مهر
چو بیدار شد پهلوان سپاه
دمان اندر آمد به نزدیک شاه
همی ماند تا جای پردخت شد
به نزدیک آن نامور تخت شد
بدو گفت خورشیدفش مهترا!
جهاندار و بیدار و افسونگرا!
به در بر یکی بنده بفزود دوش
تو گفتی ورا مایه دادست هوش
نماند ز خوبی جز از تو به کس
تو گویی که بر گاه شاهست و بس
اگر تور را روز بازآمدی
به دیدار چهرش نیاز آمدی
فریدون گردست گویی بجای
به فرّ و به چهر و به دست و به پای
بر ایوان چنو کس نبیند نگار
بدو تازه شد فرّه شهریار
از اندیشهٔ بد بپرداز دل
برافراز تاج و برافروز دل
چنان کرد روشن جهانآفرین
کزو دور شد جنگ و بیداد و کین
روانش ز خون سیاوش به درد
برآورد بر لب یکی باد سرد
پشیمان بشد زان کجا کرده بود
به گفتار بیهوده آزرده بود
بدو گفت من زین نوآمد بسی
سخنها شنیدستم از هر کسی
پر آشوب جنگست زو روزگار
همه یاد دارم ز آموزگار
که از تخمهٔ تور وز کیقباد
یکی شاه سر برزند بانژاد
جهان را به مهر وی آید نیاز
همه شهر توران برندش نماز
کنون بودنی هرچ بایست بود
ندارد غم و رنج و اندیشه سود
مداریدش اندر میان گروه
به نزد شبانان فرستش به کوه
بدان تا نداند که من خود کیم
بدیشان سپرده ز بهر چیم
نیاموزد از کس خرد گر نژاد
ز کار گذشته نیایدش یاد
بگفت آنچ یاد آمدش زین سخن
همه نو شمرد این سرای کهن
چه سازی که چاره بدست تو نیست
درازست در کام و شست تو نیست
گر ایدونک بد بینی از روزگار
به نیکی همو باشد آموزگار
بیامد به در پهلوان شادمان
بدل بر همه نیک بودش گمان
جهانآفرین را نیایش گرفت
به شاه جهان بر ستایش گرفت
پراندیشه بُد تا به ایوان رسید
کزان رنج و مهرش چه آید پدید
شبانان کوه قلا را بخواند
وزان خرد چندی سخنها براند
که این را بدارید چون جان پاک
نباید که بیند ورا باد و خاک
نباید که تنگ آیدش روزگار
اگر دیده و دل کند خواستار
شبان را ببخشید بسیار چیز
یکی دایه با او فرستاد نیز
بریشان سپرد آن دل و دیده را
جهانجوی گرد پسندیده را
بدین نیز بگذشت گردان سپهر
به خسرو بر از مهر بخشود چهر
چو شد هفت ساله گو سرفراز
هنر با نژادش همی گفت راز
ز چوبی کمان کرد وز روده زه
ز هر سو برافگند زه را گره
ابی پرّ و پیکان یکی تیر کرد
به دشت اندر آهنگ نخچیر کرد
چو دهساله شد گشت گردی سترگ
به زخم گراز آمد و خرس و گرگ
وزان جایگه شد به شیر و پلنگ
هم آن چوب خمّیده بد ساز جنگ
چنین تا برآمد برین روزگار
بیامد به فرمان آموزگار
شبان اندر آمد ز کوه و ز دشت
بنالید و نزدیک پیران گذشت
که من زین سرافراز شیر یله
سوی پهلوان آمدم با گله
همی کرد نخچیر آهو نخست
بر شیر و جنگ پلنگان نجست
کنون نزد او جنگ شیر دمان
همانست و نخچیر آهو همان
نباید که آید برو بر گزند
بیاویزدم پهلوان بلند
چو بشنید پیران بخندید و گفت
نماند نژاد و هنر در نهفت
نشست از بر بارهٔ دستکش
بیامد بر خسرو شیرفش
بفرمود تا پیش او شد به مهر
نگه کرد پیران بران فرّ و چهر
به بر درگرفتش زمانی دراز
همی گفت با داور پاک راز
بدو گفت کیخسرو پاکدین
به تو باد رخشنده توران زمین
ازیرا کسی کت نداند همی
جز از مهربانت نخواند همی
شبانزادهای را چنین در کنار
بگیری و از کس نیایدت عار
خردمند را دل برو بر بسوخت
به کردار آتش رخش برفروخت
بدو گفت کای یادگار مهان
پسندیده و ناسپرده جهان
که تاج سر شهریاران توی
که گوید که پور شبانان توی
شبان نیست از گوهر تو کسی
وزین داستان هست با من بسی
ز بهر جوان اسپ و بالای خواست
همان جامهٔ خسروآرای خواست
به ایوان خرامید با او به هم
روانش ز بهر سیاوش دژم
همی پرورانیدش اندر کنار
بدو شادمان گردش روزگار
بدین نیز بگذشت چندی سپهر
به مغز اندرون داشت با شاه مهر
شب تیره هنگام آرام و خواب
کس آمد ز نزدیک افراسیاب
بران تیرگی پهلوان را بخواند
گذشته سخنها فراوان براند
کز اندیشهٔ بد همه شب دلم
بپیچید وز غم همی بگسلم
ازین کودکی کز سیاوش رسید
تو گفتی مرا روز شد ناپدید
نبیرهٔ فریدون شبان پرورد
ز رای و خرد این کی اندر خورد؟
ازو گر نوشته به من بر بدیست
نشاید گذشتن که آن ایزدیست
چو کار گذشته نیارد به یاد
زید شاد و ما نیز باشیم شاد
وگر هیچ خوی بد آرد پدید
بسان پدر سر بباید برید
بدو گفت پیران که ای شهریار
ترا خود نباید کس آموزگار
یکی کودکی خرد چون بیهشان
ز کار گذشته چه دارد نشان؟
تو خود این میندیش و بد را مکوش
چه گفت آن خردمند بسیارهوش
که پروردگار از پدر برترست
اگر زاده را مهر با مادرست
نخستین به پیمان مرا شاد کن
ز سوگند شاهان یکی یاد کن
فریدون به داد و به تخت و کلاه
همی داشتی راستی را نگاه
ز پیران چو بشینید افراسیاب
سر مرد جنگی درآمد ز خواب
یکی سخت سوگند شاهانه خورد
به روز سپید و شب لاژورد
به دادار کاو این جهان آفرید
سپهر و دد و دام و جان آفرید
که ناید بدین کودک از من ستم
نه هرگز برو بر زنم تیزدم
زمین را ببوسید پیران و گفت
که ای دادگر شاه بییار و جفت
برین بند و سوگند تو ایمنم
کنون یافت آرام جان و تنم
وزانجا بر خسرو آمد دمان
رخی ارغوان و دلی شادمان
بدو گفت کز دل خرد دور کن
چو رزم آورد پاسخش سور کن
مرو پیش او جز به دیوانگی
مگردان زبان جز به بیگانگی
مگرد ایچگونه به گرد خرد
یک امروز بر تو مگر بگذرد
به سر برنهادش کلاه کیان
ببستش کیانی کمر بر میان
یکی بارهٔ گامزن خواست نغز
برو برنشست آن گو پاکمغز
بیامد به درگاه افراسیاب
جهانی برو دیده کرده پرآب
روارو برآمد که بگشای راه
که آمد نوآیین یکی پیشگاه
همی رفت پیش اندرون شاه گرد
سپهدار پیران ورا پیش برد
بیامد به نزدیک افراسیاب
نیا را رخ از شرم او شد پرآب
بران خسروی یال و آن چنگ او
بدان شاخ و آن فرّ و اورنگ او
زمانی نگه کرد و نیکو بدید
همی گشت رنگ رخش ناپدید
تن پهلوان گشت لرزان چو بید
ز جان جوان پاک بگسست امید
زمانی چنان بود بگشاد چهر
زمانه به دلش اندر آورد مهر
بپرسید کای نورسیده جوان
چه آگاه داری ز کار جهان؟
بر گوسفندان چه گردی همی؟
زمین را چه گونه سپردی همی؟
چنین داد پاسخ که نخچیر نیست
مرا خود کمان و پر تیر نیست
بپرسید بازش ز آموزگار
ز نیک و بد و گردش روزگار
بدو گفت جایی که باشد پلنگ
بدرّد دل مردم تیزچنگ
سه دیگر بپرسیدش از مام و باب
ز ایوان و از شهر وز خورد و خواب
چنین داد پاسخ که درّنده شیر
نیارد سگ کارزاری به زیر
بخندید خسرو ز گفتار اوی
سوی پهلوان سپه کرد روی
بدو گفت کاین دل ندارد بجای
ز سر پرسمش پاسخ آرد ز پای
نیاید همانا بد و نیک ازوی
نه زینسان بود مردم کینهجوی
رو این را به خوبی به مادر سپار
به دست یکی مرد پرهیزگار
گسی کن به سوی سیاووشگرد
مگردان بدآموز را هیچ گرد
ز اسپ و پرستنده و بیش و کم
بده هرچ باید ز گنج و درم
سپهبد برو کرد لختی شتاب
برون بردش از پیش افراسیاب
به ایوان خویش آمد افروخته
خرامان و چشم بدی دوخته
همی گفت کز دادگر کردگار
درخت نو آمد جهان را به بار
در گنجهای کهن کرد باز
ز هر گونهای شاه را کرد ساز
ز دینار و دیبا و تیغ و گهر
ز اسب و سلیح و کلاه و کمر
هم از تخت وز بدرههای درم
ز گستردنیها و از بیش و کم
گسی کردشان سوی آن شارستان
کجا جملگی گشته بد خارستان
فرنگیس و کیخسرو آنجا رسید
بسی مردم آمد ز هرسو پدید
بدیده سپردند یکیک زمین
زبان دد و دام پرآفرین
همی گفت هرکس که بودش هنر
سپاس از جهانداور دادگر
کزان بیخ برکنده فرخ درخت
ازینگونه شاخی برآورد سخت
ز شاه کیان چشم بد دور باد
روان سیاوش پر از نور باد
همه خاک آن شارستان شاد شد
گیا بر چمن سرو آزاد شد
ز خاکی که خون سیاوش بخورد
به ابر اندرآمد درختی ز گرد
نگاریده بر برگها چهر او
همه بوی مشک آمد از مهر او
به دیمه نشان بهاران بدی
پرستشگه سوگواران بدی
چنین است کردار این گنده پیر
ستاند ز فرزند پستان شیر
چو پیوسته شد مهر دل بر جهان
به خاک اندرآرد سرش ناگهان
تو از وی به جز شادمانی مجوی
به باغ جهان برگ انده مبوی
اگر تاج داری و گر دست تنگ
نبینی همی روزگار درنگ
مرنجان روان کاین سرای تو نیست
بجز تنگ تابوت جای تو نیست
نهادن چه باید؟ بخوردن نشین
بر امّید گنج جهانآفرین
چو آمد به نزدیکِ سر تیغ شست،
مده می که از سال شد مرد مست
بجای عنانم عصا داد سال
پراگنده شد مال و برگشت حال
همان دیدهبان بر سر کوهسار
نبیند همی لشکر شهریار
کشیدن ز دشمن نداند عنان
مگر پیش مژگانش آید سنان
گرایندهٔ تیزپای نوند
همان شست بدخواه کردش به بند
همان گوش از آوای او گشت سیر
همش لحن بلبل هم آوای شیر
چو برداشتم جام پنجاه و هشت
نگیرم به جز یاد تابوت و تشت
دریغ آن گل و مشک و خوشاب سی
همان تیغ برّندهٔ پارسی
نگردد همی گرد نسرین تذرو
گل نارون خواهد و شاخ سرو
همی خواهم از روشن کردگار
که چندان زمان یابم از روزگار
کزین نامور نامهٔ باستان
بمانم به گیتی یکی داستان
که هرکس که اندر سخن داد داد
ز من جز به نیکی نگیرند یاد
بدان گیتیم نیز خواهشگرست
که با تیغ تیزست و با افسرست
منم بندهٔ اهل بیت نبی
سرایندهٔ خاک پای وصی
برین زادم و هم برین بگذرم
چنان دان که خاک پی حیدرم
ابا دیگران مر مرا کار نیست
بدین اندرون هیچ گفتار نیست
به گفتار دهقان کنون بازگرد
نگر تا چه گوید سراینده مرد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیران سیاووش کیخسرو افراسیاب تور (اشاره) فریدون (اشاره) کیقباد (اشاره) حیدر (اشاره) پیامبر (اشاره) گلشهر فرنگیس
هوش مصنوعی: در داستان سیاوش، پیران در خواب میبیند که سیاوش، با شمعی در دست، او را به جشن نوید میدهد و میخواهد که به شادی روز نو توجه کند. پیران از خواب میخیزد و با شادمانی به نزد فرنگیس میرود تا خبر سیاوش را به او بدهد. سیاوش پس از سالها دربانان را دور میکند و به امنیت خود نزد شبانان تربیت میشود و از او قهرمانی بزرگ میسازد. سیاوش در این دوران به مهر و محبت با دیگران برخورد میکند و انتظار روزهای خوب را دارد. در نهایت، سیاوش به نزد افراسیاب میرود و در آنجا نیروی بزرگی از خود نمایش میدهد و با هنر و نژاد خود به افتخار میرسد.
هوش مصنوعی: شب تاریک و سیاهی بود، و ماه در آن شب پنهان شده بود. در این شب بود که مرغها، دامها و بچهها به خواب رفته بودند.
هوش مصنوعی: پیران، سالار سپاه، در خواب دید که شمعی برافروخته است که تأثیری از آفتاب دارد، یعنی درخشان و نورانی است.
هوش مصنوعی: سیاوش به تیغی مانند شمع در دستش، با صدایی بلند اعلام کرد که نشستن و آرامش جایز نیست.
هوش مصنوعی: از این خواب شیرین، سر خود را آزاد کن و به یاد داشته باش که سرانجام دنیا چه خواهد شد.
هوش مصنوعی: روز تازه و جشنی جدید در راه است که شب جشن آزادی کیخسرو خواهد بود.
هوش مصنوعی: سپهبد در خواب خوشی که داشت، با لرزشی بیدار شد و به ناگاه متوجه شد که گلشهر، دختر زیبا و درخشان چون خورشید، در نزدیکی اوست.
هوش مصنوعی: پیران به سیاوش میگوید که بلند شود و با ناز و elegance به سوی فرنگیس برود.
هوش مصنوعی: من در خواب سیاووش را دیدم که از آفتاب درخشانتر و تابناکتر بود.
هوش مصنوعی: به من گفتی چند بار شاهد بر کارهای بد من هستی؟ نگو! به جشن کیخسرو، پسر جهانجو بیا.
هوش مصنوعی: گُلشهر (نام زن سیاوش) در حال رفتن به نزد کیخسرو است، زیرا از سوی او جدا شده بود و اکنون به پیش او میرود. در اینجا ماه اشاره به کیخسرو و بزرگمهر او دارد.
هوش مصنوعی: او (گلشهر) با خوشحالی به سمت خود بازگشت و در همان لحظه دنیا پر از آواز و سر و صدا شد.
هوش مصنوعی: سیاوش با شادی به نزد پیران آمد و به او گفت که خورشید و ماه را بهگونهای هماهنگ و معتدل مییابد، که به خوبی با هم تناسب دارند.
هوش مصنوعی: فردی وارد میشود و چیزهای عجیب و شگفتانگیزی را میبیند که مربوط به بزرگمنشی و اندیشهی خالق جهان است.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که آنچه از بزرگزاده و افتخارات مانند تاج، زره (جوشن) و غنایم (تاراج) شایسته است، تنها برای تو نیست.
هوش مصنوعی: سپهبد (سردار) به دربار شهریار (پادشاه) آمد و او را بسیار تحسین کرد و هدایایی به او تقدیم نمود.
هوش مصنوعی: تو به قدری بزرگ و باعظمت به نظر میرسی که انگار سالها از عمرت گذشته و دچار سرافرازی و شکوه شدهای.
هوش مصنوعی: به خاطر سیاوش چشمهایم از اشک پر شده و مدام بر افراسیاب لعنت میفرستم.
هوش مصنوعی: او گفت: با گروه مشهور (دستۀ بزرگان) این سخن را میگویم که اگر جان من از این سخن گسسته شود (یا از من جدا شود)، دیگر هیچ نمیماند.
هوش مصنوعی: چیزی نمیماند که به خاطر این شاه (کیخسرو) بایستم، اگر مرا به چنگ نهنگ (موت) بسپرند.
هوش مصنوعی: در آن هنگام که خورشید چهرهاش را نمایان کرد، مهر (الههٔ عشق و دوستی و همسر سیاوش) به خواب رفت و تاریکی به سراغش آمد.
هوش مصنوعی: هنگامی که سیاوش از خواب بیدار شد، پهلوانان سپاه به سرعت نزد شاه رفتند.
هوش مصنوعی: سیاوش تا زمانی در آنجا ماند که به جایگاه پردخت رسید و به نزدیک تخت نامور (خود) نزدیک شد.
هوش مصنوعی: به او، یعنی کیخسرو، گفتند ای مهترین و درخشانترین شخص، ای جهاندار و هوشیار و کسی که سحر و جادو میدانی!
هوش مصنوعی: دوشی، یکی از خدمتگزاران به درگاه تو آمد و تو به او گفتی که او را فرزندانی با هوش و ذکاوت عطا کردهای.
هوش مصنوعی: به جز تو کسی از خوبی و فضیلت چیزی ندارد و تو میگویی که تنها در پیشگاه شاه (کیخسرو) هستی و دیگر هیچ.
هوش مصنوعی: اگر روزی تور (پادشاه افراسیاب) به دیدار او (سیاوش) بیاید، باید برای دیدن چهرهاش، به او نیاز خواهد داشت.
هوش مصنوعی: فریدون مانند گردی است که به جای فرّ (برکت و بزرگی)، چهر (چهره و زیبایی)، دست و پایش (قدرت و توانایی) به او داده شده است.
هوش مصنوعی: در ایوان، کسی مانند او را نمیبیند، نگاری که فرّه (خوشی و زیبایی) شهریاری به او تازه شده است.
دل را از اندیشه بد خالی کن تاج را بر بالای سر بگذار و دل خود را روشن نگه دار .
هوش مصنوعی: خداوند جهان را به گونهای سامان داد که از آن جنگ و ظلم و دشمنی دور شود.
هوش مصنوعی: روح سیاوش به خاطر خونخواهیاش، از درد جان میدهد و یکی از زخمها به شدت او را آزار میدهد.
هوش مصنوعی: او (افراسیاب) از حرفهای بیهودهای که زده و سیاوش را آزرده کرده بود، پشیمان شد.
هوش مصنوعی: او به پیران میگوید که من از تازهواردی که به اینجا آمده، چیزهای زیادی شنیدهام و از هر کس نظرات متفاوتی داشتم.
هوش مصنوعی: روزگار پرهیاهو و پراضطراب است، و من همه چیزهایی را که از معلم آموختهام به خاطر دارم.
هوش مصنوعی: از نسل تور و کیقباد (که کیقباد پادشاه معروف ایرانی است) یک شاهی برمیخیزد که با نژاد پاک خود برتری و عظمت خواهد یافت.
هوش مصنوعی: جهان به خاطر محبت و مهربانی کیخسرو به او نیازمند میشود و تمامی مردم توران به او احترام و نماز میگذارند.
هوش مصنوعی: اکنون هر چیزی که باید باشد، وجود دارد و دیگر غم، رنج و نگرانی هیچ فایدهای ندارد.
هوش مصنوعی: او را در میان گروه نگهدارید و به طرف شبانان بفرستید تا به کوه برسد.
هوش مصنوعی: بدان که سیاوش نمیخواهد بگوید من کیستم و چه کسیام تا آنها این مسئله را ندانند. او به آنها سپرده که به چه دلیلی نزدشان آمده است.
هوش مصنوعی: انسان از کسی خرد نمیآموزد اگر نژاد او به کارهای گذشتهاش توجهی نکند و چیزی را به یاد نیاورد.
هوش مصنوعی: او گفت هر چیزی که از این سخن به یادش آمد را نو و تازه شمرد و به این ترتیب، همهٔ آن چیزها را در این خانهٔ قدیمی به حساب آورد.
هوش مصنوعی: چرا به فکر این هستی که کاری را انجام دهی که به دست تو نیست؟ این کار بیشتر از آنچه که میخواهی، طولانی و دشوار است و نتیجهای هم برای تو نخواهد داشت.
هوش مصنوعی: اگر از روزگار به گونهای بد ببینی، آن فردی که در این شرایط به تو نیکی میکند، همان آموزگار و راهنما خواهد بود.
هوش مصنوعی: پهلوان شاداب و خوشحال به درِ (کار) آمد، و مردم هم دربارهاش فکر میکردند که او انسان نیکی است.
هوش مصنوعی: جهانآفرین (خدا) را با دعا و نیایش ستود و همچنین شاهی را که در جهان برتر و قدرتمند است، تحسین کرد.
هوش مصنوعی: سیاوش با اندیشهای فراوان به کاخ رسید و از آنچه که از رنج و محبتش به دست آورده بود، نتایج مشخصی در ذهنش شکل گرفت.
هوش مصنوعی: شبانان کوه قلا را صدا زد تا از آنها نکتههای عاقلانه و پندآموز بگوید و در اندیشه و فکر خود بیفزاید.
هوش مصنوعی: این را مانند جان پاک خود نگهدارید، زیرا نباید او را دستخوش باد و خاک قرار دهید، یعنی به او آسیب بزنید یا او را بیارزش کنید.
هوش مصنوعی: او نباید در روزگار دچار تنگی و سختی شود، اگر بر حوادث و مشکلات زندگی صبر کند و به خواستههای درونیاش توجه کند.
هوش مصنوعی: پادشاه به شبان بسیار چیزهایی بخشید و همچنین یک دایه نیز برای پرورش فرزندش (کیخسرو) فرستاد.
هوش مصنوعی: او دل و چشمانش را به آن سرزمین (مناطق دور و دورافتاده) سپرد که جهانجوی (سیاوش) را پسندیده و دوست داشته است.
هوش مصنوعی: زمان نیز در گذر است و چرخ فلک (گردان سپهر) به همین تفسیر، چهرهٔ خسرو را از سوختن و درد رها کرده و او را به مهر و محبت بخشیده است.
هوش مصنوعی: هنگامی که هفت سالش شد، میگفت هنر و افتخاراتش را با نژاد و خویشاوندی خود.
هوش مصنوعی: از چوب کمان درست کرد و با روده به کمان زه (تخت کمان) را از هر سو به سمت بیرون کشید و گره زد.
هوش مصنوعی: وقتی سیاوش به سن ده سالگی رسید، اسب باهوش و تیزپایی برای شکار تیراندازی کرد و به دشت رفت.
هوش مصنوعی: پس از آنکه سیاوش به سن ده سالگی رسید، قامت او بلند و نیرومند شد و برای مقابله با حیوانات وحشی همچون گراز، خرس و گرگ آماده شد.
هوش مصنوعی: از آن محل، به جای شیر و پلنگ، همان چوب خمیده که نماد جنگ و نبرد است، تبدیل شد.
هوش مصنوعی: در این روزگار، به دستور معلم یا آموزگار، به این وضعیت رسیدیم یا به این مرحله از زندگی دست یافتیم.
هوش مصنوعی: شبان از کوه و دشت به خانه آمد و در حالی که ناله میکرد، نزدیک پیران (مردی بزرگ و حکیم) رفت.
هوش مصنوعی: من از این شیر دلیر و پر صلابت که آزاد و درنده است، به سوی پهلوان آمدم، همراه با گروهی از حیوانات.
هوش مصنوعی: نخچیر (تپانچه) را برای شکار آهو آماده کرده بود، اما ابتدا بر شیر و جنگ با پلنگان توجهی نداشت.
هوش مصنوعی: اکنون نزد او (افراسیاب) جنگ شیر (دشمن) و شکار آهو (پیروزی و آرامش) یکسان است، یعنی هر دو در چشم او دارای اهمیت مشابهی شدهاند.
هوش مصنوعی: نباید کسی بیخبر به او (پیران) نزدیک شود و او را تهدید کند، زیرا من (سیاوش) را به کمک یک پهلوان بلند قد به دار میآویزم.
هوش مصنوعی: پیران وقتی این را شنید، خندید و گفت: نژاد و هنر دیگر پنهان نخواهند ماند.
هوش مصنوعی: پیران از بالای نشیمنش پایین آمد و به سمت سیاوش، که جوانی با شجاعت و نیرومندی است، رفت.
هوش مصنوعی: پیران (پیران ویسه) دستور داد تا به نزد سیاوش بروند. او با محبت به سیاوش نگریست و بر جمال و شکوه او نظر کرد.
هوش مصنوعی: پیران، مدت زیادی در آغوش خود کیخسرو را نگه داشت و با او رازهای نیکو و درست را میگفت.
هوش مصنوعی: کیخسرو که شخصیت پاکدینی است، به افراسیاب میگوید که به تو تقدیم میشود، به تو که سرزمین توران درخشان و با اصول خوب را داری.
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه هیچکس نمیداند چه کسی به غیر از محبوب تو چیزی میخواند، پس تو هم از کسی انتظار نداشته باش که بداند.
هوش مصنوعی: اگر در کنار کسی قرار بگیری که از خانوادهٔ رعیت و شبان است، هیچکس به تو خُرده نخواهد گرفت و عیبی نخواهد دانست.
هوش مصنوعی: دل خردمند به سبب ویژگیهای نیک و فرزانگیاش همچون آتش روشن و سوزان میسوزد.
هوش مصنوعی: به او گفتند: ای یادگار بزرگان، هم چیزهای خوب و هم چیزهای ناگفته این دنیا را به یاد داشته باش.
هوش مصنوعی: تو که تاج سر پادشاهان هستی، چه کسی میتواند بگوید تو فرزند شبانان هستی؟
هوش مصنوعی: هیچ شبانی از نظر گوهر و ارزش در میان مردم تو نیست و داستانهای زیادی از من وجود دارد.
هوش مصنوعی: برای جوان، اسب و بالایی را درخواست کرد و همان لباس زیبا و سلطنتی خسرو را خواست.
هوش مصنوعی: به همراه سیاوش، به سمت ایوان حرکت کرد و به خاطر او، دلش غمگین و اندوهناک بود.
هوش مصنوعی: او (پیران) سیاوش را در کنار خود بزرگ میکرد و در این حال، گردش روزگار باعث شادمانی هر دویشان بود.
هوش مصنوعی: چندین مدت، زمان به طور پیوسته گذشت و در دل این دوره، شاه مهر (که اشاره به سیاوش دارد) نیز در دل و جانش رازهایی داشت.
هوش مصنوعی: در شب تاریک و ساکت که زمان خواب و آرامش است، شخصی از نزد افراسیاب به استقبال میآید.
هوش مصنوعی: پهلوان (سیاوش) را در این تاریکی صدا زدند و او را به یاد سخنان گذشتهای که زیاد میگویند، دعوت کردند.
هوش مصنوعی: دل و ذهن من به خاطر اندیشههای بد در طول شب پریشان و آشفته بود و از غم نیز رنجیده و سرخورده شدم.
هوش مصنوعی: سیاوش دارای پسری است که از او به دنیا آمده و تو گفتی که آن روز، ناپیدا شد.
هوش مصنوعی: کیخسرو، نوهٔ فریدون، همانطور که با مهارتهای فکری و عقلانی بزرگ شده، آیا با این عقل و تدبیر در امور مربوط به خود هم مانند دیگران عمل میکند؟
هوش مصنوعی: اگر آنچه از او (کیخسرو) نوشته شده، بد باشد، نباید به سادگی از کنار آن گذشت، چرا که او از سوی خداوند فطرت و معصوم است.
هوش مصنوعی: وقتی که کارهای گذشته به یاد نیاورده شوند، شاد خواهیم بود و بهتر است ما نیز شاد باشیم.
هوش مصنوعی: اگر هیچ خوی بد و غیر اخلاقی در انسان آشکار شود، باید مانند پدرش (کیخسرو) او را سر برید و از میان برداشت.
هوش مصنوعی: پیران به سیاوش میگوید که تو، ای پادشاه، نیازی به استاد و آموزگار نداری و خودت به تنهایی میتوانی بر امور تسلط پیدا کنی.
هوش مصنوعی: هیچ نشانهای از کار و زندگی کودکی که به سن خردسالی رسیده و بیخبر از دنیای بزرگترهاست، دیده نمیشود.
هوش مصنوعی: به خودت این فکر را نکن و در پی بدی نرو؛ خردمند باهوش چه گفت؟
هوش مصنوعی: خداوند بالاتر از پدر است، چرا که اگر فرزندی مهر و محبت به مادر داشته باشد، نشاندهندهٔ بزرگی و برتری او نسبت به پدر است.
هوش مصنوعی: پیش از هر چیز، مرا خوشحال کن و به یاد سوگند شاهان به من وفا کن.
هوش مصنوعی: فریدون، در حالی که در مقام پادشاهی و با تاج و تختش قرار دارد، همچنان به راستی و حقیقت پایبند است و این ویژگی را همیشه حفظ کرده است.
هوش مصنوعی: زمانی که افراسیاب از خواب بیدار شد، دید که مردی جنگجو به نزد او آمده است، این مرد از پیران، مشاور افراسیاب، به حساب میآید.
هوش مصنوعی: افراسیاب به شدت و با بیانی محکم سوگند میخورد، در روز روشن و هنگام شب تیره.
هوش مصنوعی: خدای بزرگی که این جهان را خلق کرده است، آسمان، موجودات وحشی و حیوانات و همچنین جان موجودات زنده را به وجود آورده است.
هوش مصنوعی: پیران به سیاوش میگوید که من به این کودک ظلم نخواهم کرد و هرگز بر او سخت نخواهم گرفت.
هوش مصنوعی: پیران به زمین تعظیم کرد و گفت که ای پادشاه دادگر، تو در حال حاضر یار و همدمی نداری.
هوش مصنوعی: تو ای پیران، با این سوگند و پیمان، مرا از خطرات ایمن کن، زیرا اکنون روح و جانم به آرامش رسیده است.
هوش مصنوعی: در آن لحظه خسرو از آنجا نمایان شد، صورتش مانند گل ارغوانی و دلش شاد و خوشحال بود.
هوش مصنوعی: به او گفتند که برای دور کردن فکرهای ناپسند و اندیشههای نامناسب، باید با خونسردی به جنگ مشکلات بروی و پاسخ درست را با شادی و نشاط بدهی.
هوش مصنوعی: در برابر او (افراسیاب) به جز با دیوانگی نررو، و زبانت را جز به حرف بیگانگان به کار نبر.
هوش مصنوعی: هیچچیز غیرمعقول و بیخودی بهخودت نده و از خرد و عقل دور نشو، امروز ممکن است حتى از تو بگذرد و به دست نیاوری.
هوش مصنوعی: کلاه کیان، نماد پادشاهی و ملوکیت، بر سر او گذاشتند و کمربند سلطنتی کیانی را به دور waist او بستند.
هوش مصنوعی: سیاوش تصمیم میگیرد برای بار اول قدم به راهی بگذارد و با اراده و اندیشهای پاک، بر اسب خود سوار میشود.
هوش مصنوعی: سیاوش به درگاه افراسیاب (شاه تورانی) رسید و جهانی پر از آب را (یعنی دنیایی پر از غم و درد) که بر اثر دیدهاش (اشکهایش) به وجود آمده بود، مشاهده کرد.
هوش مصنوعی: چهرهای تازه و نو که به سوی درگاه آمد، به سرعت دستور میدهد تا راه را باز کنند.
هوش مصنوعی: سیاوش به سمت شاه افراسیاب میرفت و سپهسالار پیران او را به جلو هدایت میکرد.
هوش مصنوعی: سیاوش به نزد افراسیاب آمد و به خاطر دیدن او، نیا (پدرش) به یادش افتاد و از شرم، چشمانش پر از اشک شد.
هوش مصنوعی: خسروی که اشاره به سیاوش دارد، دارای یالی زیبا و چنگی خوشآوا است. همچنین، او به خاطر شاخ (نشانهٔ قدرتمندی) و فر (زیبایی) و اورنگ (وجاهت و مقام) خود، شهرت زیادی دارد.
هوش مصنوعی: سیاوش لحظهای به اطراف خود نگاه کرد و به خوبی وضعیت را مشاهده کرد. به تدریج رنگ صورتش تغییر کرد و به رنگی دیگر درآمد.
هوش مصنوعی: پهلوان، مانند درخت بید، لرزان و بیثبات شد و امیدش از جان جوان و پاکش جدا و بریده گردید.
هوش مصنوعی: روزی روزگاری چنین شد که چهرهٔ دهر (زمان) در دل او را به مهر و محبت (عشق) گشود.
هوش مصنوعی: از سیاوش، جوانی تازهرسیده و نورسیده، میپرسند که آیا از حوادث و وضعیتهای دنیا چیزی میدانی؟
هوش مصنوعی: سوال میکند که چه کارهایی بر سر گوسفندها انجام میدهی؟ و چگونه زمین را واگذار کردی؟
هوش مصنوعی: او پاسخ داد که من شکارچی نیستم و خودم نه کمان دارم و نه تیر.
هوش مصنوعی: از آموزگار دربارهٔ خوبیها و بدیها و همچنین تحولات و تغییرات روزگار دوباره سوال کرد.
هوش مصنوعی: با او گفتند جایی که پلنگ در آنجا است، دل مردم را میدرد و آنها را میترساند.
هوش مصنوعی: او از پیران خواسته است تا دربارهٔ خانوادهاش (مادر و پدر) و نیز از جزئیات زندگی در ایوان، شهر و همچنین عادات زندگی روزمرهاش مثل خوردن و خوابیدن بپرسد.
هوش مصنوعی: او پاسخ داد که شیر درندهای نمیتواند در میدان جنگ به سگ کوچک آسیب بزند و به همین دلیل، در مقام مقایسهٔ قدرت، نمیتوان به سادگی قدرت یک فرد بزرگتر و قدرتمندتر را نادیده گرفت.
هوش مصنوعی: کیخسرو از سخنان آن فرد (سگ) خندید و سپس به سوی پهلوان، سپه (نظامی) روی کرد.
هوش مصنوعی: خسرو به او گفت که این دل (عشق یا علاقه) بینیاز از جایگاه و مقام است، زیرا از سر (عقل و منطق) میپرسم و او تنها از دلی که در پای دارد، پاسخ خواهد داد.
هوش مصنوعی: بد و نیک از او نمیآید، چون او (سیاوش) چنین انسانی نیست؛ او برعکس مردم کینهجو است و این ویژگی در او وجود ندارد.
هوش مصنوعی: این موضوع را به مادرش به خوبی بسپار و به دست یک مرد پرهیزگار (خوددار و با تقوی) بده.
هوش مصنوعی: به سوی سیاوشگرد (محل زندگی سیاوش) برو و هیچ بدآموزی را همراه نیاور.
هوش مصنوعی: از اسب و خدمتکار و هرگونه نعمت و زیادی و کمبود، هر چیزی که از گنج و پول لازم است را بده.
هوش مصنوعی: سپهبد (رئیس سپاه) به طور ناگهانی سیاوش را از مقابل افراسیاب دور کرد و به بیرون برد.
هوش مصنوعی: افراسیاب با ظاهری آراسته و در حالتی مغرور و باچشمدوخته به جمعی که در ایوان او هستند، وارد میشود.
هوش مصنوعی: او (پیران) میگوید که از طرف خدای دادگر، درخت نو رشد کرده و جهان پر از برکت و ثمر شده است.
هوش مصنوعی: شاه در گنجینههای قدیمی، ثروتهای زیادی را پیدا کرد و از هر نوعی برای او (سیاوش) چیزی ساخت.
هوش مصنوعی: از دینار (سکه طلا) و پارچههای باارزش (دیبا) و شمشیر و جواهرات، و همچنین از اسب و سلاح و کلاه و کمربند.
هوش مصنوعی: این بیت به بیان ثروت و امکاناتی میپردازد که از آنها برای برقراری عدالت و رفاه استفاده میشود. اشاره به تخت (پادشاهی)، درهم (نوعی سکه)، و گستردنیها (وسائل و داراییها) دارد که همگی نشانههایی از قدرت و دارایی هستند.
هوش مصنوعی: او (سیاوش) آنها را به سمت شهری فرستاد که تمام آن جا پر از خار و بدی شده بود.
هوش مصنوعی: فرنگیس و کیخسرو به آن مکان رسیدند و تعداد زیادی از مردم از هر طرف نمایان شدند.
هوش مصنوعی: هر یک از آنها زمین را با دیده خود مشاهده کردند، و زبان حیوانات و معانی پرورده را در آن دیدند.
هوش مصنوعی: هر کسی که هنری دارد، باید از خداوند جهان و عدالتپرور، یعنی جهانداور، سپاسگزاری کند.
هوش مصنوعی: از ریشهای که شاداب و نیکو است، درختی برآمده که شاخهای محکم و قوی دارد.
هوش مصنوعی: از پادشاهان کیان، انزوای بدی و چشمزخم دور باشد و روح سیاوش همیشه درخشان و پرنور باشد.
هوش مصنوعی: تمام خاک آن ناحیه خوشحال و سرسبز شد و گیاهان بر روی چمن، سروهایی بلند و آزاد روییدند.
هوش مصنوعی: از خاکی که خون سیاوش روی آن ریخته شد، درختی از گرد و غبار در آسمان شکل گرفت.
هوش مصنوعی: چهرهی او بر روی برگها نقش بسته و همه جا بوی مشک بهخاطر مهر و محبتش پراکنده است.
در دی ماه همچون بهار شکوفا بود، محل گرد آمدن سوگواران بود.
هوش مصنوعی: این گنده پیر (پیران) اینگونه است که از فرزند شیر، کارهای بد را میگیرد و برمیدارد.
هوش مصنوعی: زمانی که عشق و محبت به دنیا و مخلوقات ادامه داشته باشد، ناگهان سر انسان به خاک و زمین میافتد و به زمین میرسد، یعنی به مرگ دچار میشود.
هوش مصنوعی: تنها از او (مهر دل) جز شادی و خوشحالی را نخواه، در باغ دنیا هیچ اندوه و غمی جستوجو نکن.
هوش مصنوعی: اگر تاج و مقام داری، نباید خود را در تنگدستی احساس کنی و باید در گذر زمان تأمل کنی.
هوش مصنوعی: اینجا را برای خودت نیز نرنجان، زیرا این دنیا برای تو نیست و به جز تابوتی تنگ، جایی برای تو نخواهد بود.
هوش مصنوعی: برای چه چیزی باید بگذاری؟ بهتر است که نشینی و امیدوار به گنج خالق جهانی باشی.
هوش مصنوعی: وقتی که به نزدیک سر تیغ شست (نقطهای خاص) رسید، میگوید در می باید نداد که از زمان، مرد (دستگاه) مست و intoxicated شده است.
هوش مصنوعی: به جای افسار و کنترل زندگیام، عصا (سمبلی از ناتوانی) را به من دادهاند و حالا که سالها گذشت، ثروت و وضعیت زندگیام تغییر کرده است.
هوش مصنوعی: دیدهبان بر فراز کوه، لشکر فرمانروا را نمیبیند.
هوش مصنوعی: کسی که در رویارویی با دشمن نمیتواند خود را کنترل کند، مگر اینکه تیر (درد یا غم) به چشمانش بیفتد.
هوش مصنوعی: آن مرد تندرو و چابک که در میدان جنگ میدوید، از سوی فردی بدخواه و حاسد گرفتار آمد و به بند کشیده شد.
هوش مصنوعی: گوش من از صدای او سیر شده است؛ صدای او هم مانند نغمهٔ بلبل زیبا است و هم بیانش به قوت صدای شیر شبیه است.
هوش مصنوعی: وقتی که جام پنجاه و هشت را برداشتم، تنها چیزی که از آن یاد میکنم، تابوت و تشت است.
هوش مصنوعی: متأسفانه از گل و مشک و خوشابها که نماد زیبایی و خوشبویی هستند، به خاطر تیغ تیز و برندهٔ پارسی (سلاح و جنگ) محروم شدهایم. این اشاره به فقدان زیباییها و نعمات در دوران جنگ و خشونت دارد.
هوش مصنوعی: گل نسرین هرگز نمیچرخد و معطر نمیشود، و گل نارون سر برنمیآورد مگر اینکه شاخ سرو هم در کنار آن وجود داشته باشد. در اینجا به ارتباط و وابستگی گلها به یکدیگر و گرمی و زیبایی زندگی اشاره شده است.
هوش مصنوعی: من از خداوند روشنایی میخواهم که بتوانم مدت زیادی را از روزگار برکت ببرم.
هوش مصنوعی: میخواهم داستانی از این نامور و کتاب کهن بر جای بگذارم که در دنیا بماند.
هوش مصنوعی: هرکسی که در گفتار خود انصاف و عدالت را رعایت کند، از من جز به خوبی یاد نخواهد شد.
هوش مصنوعی: بدان گیتی (این دنیا) نیز خواهان و آرزومند است و این در حالی است که در آن جنگ و گزند وجود دارد و همچنین با قدرت و مقام است.
هوش مصنوعی: من از پیروان اهل بیت پیامبر هستم و شعرهای من دربارهٔ خاک پای وصی، یعنی علی (وصی پیامبر) است.
هوش مصنوعی: من در همین دنیا به دنیا آمدهام و به همین دنیا نیز خواهم گذشت. بدان که من همچون خاک پای حضرت علی (حیدر) هستم.
هوش مصنوعی: من با دیگران کار و نیت مشترکی ندارم و در این موضوع هیچ سخنی نمیگویم.
هوش مصنوعی: حالا به سخنان دهقان (کشاورز) برگرد و توجه کن که چه میگوید؛ او مردی بامعرفت و دانا است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.