بخش ۱۰ - رشک گرسیوز از جاه و هنر سیاوش، بدگویی نزد افراسیاب و فریب سیاوش به زاری دروغین
نگه کرد گرسیوز نامدار
سواران ترکان گزیده هزار
خنیده سپاه اندرآورد گرد
بشد شادمان تا سیاووش گرد
سیاوش چو بشنید بسپرد راه
پذیره شدش تازیان با سپاه
گرفتند مر یکدگر را کنار
سیاوش بپرسید از شهریار
به ایوان کشیدند زان جایگاه
سیاوش بیاراست جای سپاه
دگر روز گرسیوز آمد پگاه
بیاورد خلعت ز نزدیک شاه
سیاوش بدان خلعت شهریار
نگه کرد و شد چون گل اندر بهار
نشست از بر بارهٔ گام زن
سواران ایران شدند انجمن
همه شهر و برزن یکایک بدوی
نمود و سوی کاخ بنهاد روی
هم آنگه به نزد سیاوش چو باد
سواری بیامد ورا مژده داد
که از دختر پهلوان سپاه
یکی کودک آمد به مانند شاه
ورا نام کردند فرخ فرود
به تیره شب آمد چو پیران شنود
به زودی مرا با سواری دگر
بگفت اینک شو شاه را مژده بر
همان مادر کودک ارجمند
جریره سر بانوان بلند
بفرمود یکسر به فرمانبران
زدن دست آن خرد بر زعفران
نهادند بر پشت این نامه بر
که پیش سیاووش خودکامه بر
بگویش که هر چند من سالخورد
بدم پاک یزدان مرا شاد کرد
سیاوش بدو گفت گاه مهی
ازین تخمه هرگز مبادا تهی
فرستاده را داد چندان درم
که آرنده گشت از کشیدن دژم
به کاخ فرنگیس رفتند شاد
بدید آن بزرگی فرخ نژاد
پرستار چندی به زرین کلاه
فرنگیس با تاج در پیشگاه
فرود آمد از تخت و بردش نثار
بپرسیدش از شهر و ز شهریار
دل و مغز گرسیوز آمد به جوش
دگرگونهتر شد به آیین و هوش
به دل گفت سالی چنین بگذرد
سیاوش کسی را به کس نشمرد
همش پادشاهیست هم تاج و گاه
همش گنج و هم دانش و هم سپاه
نهان دل خویش پیدا نکرد
همی بود پیچان و رخساره زرد
بدو گفت برخوردی از رنج خویش
همه سال شادان دل از گنج خویش
نهادند در کاخ زرین دو تخت
نشستند شادان دل و نیکبخت
نوازندهٔ رود با میگسار
بیامد بر تخت گوهرنگار
ز نالیدن چنگ و رود و سرود
به شادی همی داد دل را درود
چو خورشید تابنده بگشاد راز
به هرجای بنمود چهر از فراز
سیاوش ز ایوان به میدان گذشت
به بازی همی گرد میدان بگشت
چو گرسیوز آمد بینداخت گوی
سپهبد پس گوی بنهاد روی
چو او گوی در زخم چوگان گرفت
همآورد او خاک میدان گرفت
ز چوگان او گوی شد ناپدید
تو گفتی سپهرش همی برکشید
بفرمود تا تخت زرین نهند
به میدان پرخاش ژوپین نهند
دو مهتر نشستند بر تخت زر
بدان تا کرا برفروزد هنر
بدو گفت گرسیوز ای شهریار
هنرمند وز خسروان یادگار
هنر بر گهر نیز کرده گذر
سزد گر نمایی به ترکان هنر
به نوک سنان و به تیر و کمان
زمین آورد تیرگی یک زمان
به بر زد سیاوش بدان کار دست
به زین اندر آمد ز تخت نشست
زره را به هم بر ببستند پنج
که از یک زره تن رسیدی به رنج
نهادند بر خط آوردگاه
نظاره برو بر ز هر سو سپاه
سیاوش یکی نیزهٔ شاهوار
کجا داشتی از پدر یادگار
که در جنگ مازندران داشتی
به نخچیر بر شیر بگذاشتی
به آوردگه رفت نیزه به دست
عنان را بپیچید چون پیل مست
بزد نیزه و برگرفت آن زره
زره را نماند ایچ بند و گره
از آورد نیزه برآورد راست
زره را بینداخت زان سو که خواست
سواران گرسیوز دام ساز
برفتند با نیزههای دراز
فراوان بگشتند گرد زره
ز میدان نه بر شد زره یک گره
سیاوش سپر خواست گیلی چهار
دو چوبین و دو ز آهن آبدار
کمان خواست با تیرهای خدنگ
شش اندر میان زد سه چوبه به تنگ
یکی در کمان راند و بفشارد ران
نظاره به گردش سپاهی گران
بر آن چار چوبین و ز آهن سپر
گذر کرد پیکان آن نامور
بزد هم بر آن گونه دو چوبه تیر
برو آفرین کرد برنا و پیر
ازان ده یکی بیگذاره نماند
برو هر کسی نام یزدان بخواند
بدو گفت گرسیوز ای شهریار
به ایران و توران ترا نیست یار
بیا تا من و تو به آوردگاه
بتازیم هر دو به پیش سپاه
بگیریم هردو دوال کمر
به کردار جنگی دو پرخاشخر
ز ترکان مرا نیست همتاکسی
چو اسپم نبینی ز اسپان بسی
بمیدان کسی نیست همتای تو
همآورد تو گر ببالای تو
گر ایدونک بردارم از پشت زین
ترا ناگهان برزنم بر زمین
چنان دان که از تو دلاورترم
باسپ و بمردی ز تو برترم
و گر تو مرا برنهی بر زمین
نگردم بجایی که جویند کین
سیاوش بدو گفت کین خود مگوی
که تو مهتری شیر و پرخاشجوی
همان اسپ تو شاه اسپ منست
کلاه تو آذر گشسپ منست
جز از خود ز ترکان یکی برگزین
که با من بگردد نه بر راه کین
بدو گفت گرسیوز ای نامجوی
ز بازی نشانی نیاید بروی
سیاوش بدو گفت کین رای نیست
نبرد برادر کنی جای نیست
نبرد دو تن جنگ و میدان بود
پر از خشم دل چهره خندان بود
ز گیتی برادر توی شاه را
همی زیر نعل آوری ماه را
کنم هرچ گویی به فرمان تو
برین نشکنم رای و پیمان تو
ز یاران یکی شیر جنگی بخوان
برین تیزتگ بارگی برنشان
گر ایدونک رایت نبرد منست
سر سرکشان زیر گرد منست
بخندید گرسیوز نامجوی
همانا خوش آمدش گفتار اوی
به یاران چنین گفت کای سرکشان
که خواهد که گردد به گیتی نشان
یکی با سیاوش نبرد آورد
سر سرکشان زیر گرد آورد
نیوشنده بودند لب با گره
به پاسخ بیامد گروی زره
منم گفت شایستهٔ کارکرد
اگر نیست او را کسی هم نبرد
سیاوش ز گفت گروی زره
برو کرد پرچین رخان پرگره
بدو گفت گرسیوز ای نامدار
ز ترکان لشکر ورا نیست یار
سیاوش بدو گفت کز تو گذشت
نبرد دلیران مرا خوار گشت
ازیشان دو یل باید آراسته
به میدان نبرد مرا خواسته
یکی نامور بود نامش دمور
که همتا نبودش به ترکان به زور
بیامد بران کار بسته میان
به نزد جهانجوی شاه کیان
سیاوش به آورد بنهاد روی
برفتند پیچان دمور و گروی
ببند میان گروی زره
فرو برد چنگال و برزد گره
ز زین برگرفتش به میدان فگند
نیازش نیامد به گرز و کمند
وزان پس بپیچید سوی دمور
گرفت آن بر و گردن او به زور
چنان خوارش از پشت زین برگرفت
که لشکر بدو ماند اندر شگفت
چنان پیش گرسیوز آورد خوش
که گفتی ندارد کسی زیرکش
فرود آمد از باره بگشاد دست
پر از خنده بر تخت زرین نشست
برآشفت گرسیوز از کار اوی
پر از غم شدش دل پر از رنگ روی
وزان تخت زرین به ایوان شدند
تو گفتی که بر اوج کیوان شدند
نشستند یک هفته با نای و رود
می و ناز و رامشگران و سرود
به هشتم به رفتن گرفتند ساز
بزرگان و گرسیوز سرفراز
یکی نامه بنوشت نزدیک شاه
پر از لابه و پرسش و نیکخواه
ازان پس مراو را بسی هدیه داد
برفتند زان شهر آباد شاد
به رهشان سخن رفت یک با دگر
ازان پرهنر شاه و آن بوم و بر
چنین گفت گرسیوز کینه جوی
که مارا ز ایران بد آمد بروی
یکی مرد را شاه ز ایران بخواند
که از ننگ ما را به خوی در نشاند
دو شیر ژیان چون دمور و گروی
که بودند گردان پرخاشجوی
چنین زار و بیکار گشتند و خوار
به چنگال ناپاک تن یک سوار
سرانجام ازین بگذراند سخن
نه سر بینم این کار او را نه بن
چنین تا به درگاه افراسیاب
نرفت اندران جوی جز تیره آب
چو نزدیک سالار توران سپاه
رسیدند و هرگونه پرسید شاه
فراوان سخن گفت و نامه بداد
بخواند و بخندید و زو گشت شاد
نگه کرد گرسیوز کینهدار
بدان تازه رخسارهٔ شهریار
همی رفت یکدل پر از کین و درد
بدانگه که خورشید شد لاژورد
همه شب بپیچید تا روز پاک
چو شب جامهٔ قیرگون کرد چاک
سر مرد کین اندرآمد ز خواب
بیامد به نزدیک افراسیاب
ز بیگانه پردخته کردند جای
نشستند و جستند هرگونه رای
بدو گفت گرسیوز ای شهریار
سیاوش جزان دارد آیین و کار
فرستاده آمد ز کاووس شاه
نهانی بنزدیک او چند گاه
ز روم و ز چین نیزش آمد پیام
همی یاد کاووس گیرد به جام
برو انجمن شد فراوان سپاه
بپیچید ازو یک زمان جان شاه
اگر تور را دل نگشتی دژم
ز گیتی به ایرج نکردی ستم
دو کشور یکی آتش و دیگر آب
بدل یک ز دیگر گرفته شتاب
تو خواهی کشان خیره جفت آوری
همی باد را در نهفت آوری
اگر کردمی بر تو این بد نهان
مرا زشت نامی بدی در جهان
دل شاه زان کار شد دردمند
پر از غم شد از روزگار گزند
بدو گفت بر من ترا مهر خون
بجنبید و شد مر ترا رهنمون
سه روز اندرین کار رای آوریم
سخنهای بهتر بجای آوریم
چو این رای گردد خرد را درست
بگویم که دران چه بایدت جست
چهارم چو گرسیوز آمد بدر
کله بر سر و تنگ بسته کمر
سپهدار ترکان ورا پیش خواند
ز کار سیاوش فراوان براند
بدو گفت کای یادگار پشنگ
چه دارم به گیتی جز از تو به چنگ
همه رازها بر تو باید گشاد
به ژرفی ببین تا چه آیدت یاد
ازان خواب بد چون دلم شد غمی
به مغز اندر آورد لختی کمی
نبستم به جنگ سیاوش میان
ازو نیز ما را نیامد زیان
چو او تخت پرمایه پدرود کرد
خرد تار کرد و مرا پود کرد
ز فرمان من یک زمان سر نتافت
چو از من چنان نیکویها بیافت
سپردم بدو کشور و گنج خویش
نکردیم یاد از غم و رنج خویش
به خون نیز پیوستگی ساختم
دل از کین ایران بپرداختم
بپیچیدم از جنگ و فرزند روی
گرامی دو دیده سپردم بدوی
پس از نیکویها و هرگونه رنج
فدی کردن کشور و تاج و گنج
گر ایدونک من بدسگالم بدوی
ز گیتی برآید یکی گفت و گوی
بدو بر بهانه ندارم ببد
گر از من بدو اندکی بد رسد
زبان برگشایند بر من مهان
درفشی شوم در میان جهان
نباشد پسند جهانآفرین
نه نیز از بزرگان روی زمین
ز دد تیزدندانتر از شیر نیست
که اندر دلش بیم شمشیر نیست
اگر بچهای از پدر دردمند
کند مرغزارش پناه از گزند
سزد گر بد آید بدو از پناه؟
پسندد چنین داور هور و ماه؟
ندانم جز آنکش بخوانم به در
وز ایدر فرستمش نزد پدر
اگر گاه جوید گر انگشتری
ازین بوم و بر بگسلد داوری
بدو گفت گرسیوز ای شهریار
مگیر اینچنین کار پرمایه خوار
از ایدر گر او سوی ایران شود
بر و بوم ما پاک ویران شود
هر آنگه که بیگانه شد خویش تو
بدانست راز کم و بیش تو
چو جویی دگر زو تو بیگانگی
کند رهنمونی به دیوانگی
یکی دشمنی باشد اندوخته
نمک را پراگنده بر سوخته
بدین داستان زد یکی رهنمون
که بادی که از خانه آید برون
ندانی تو بستن برو رهگذار
و گر بگذری نگذرد روزگار
سیاووش داند همه کار تو
هم از کار تو هم ز گفتار تو
نبینی تو زو جز همه درد و رنج
پراگندن دوده و نام و گنج
ندانی که پروردگار پلنگ
نبیند ز پرورده جز درد و چنگ
چو افراسیاب این سخن باز جست
همه گفت گرسیوز آمد درست
پشیمان شد از رای و کردار خویش
همی کژ دانست بازار خویش
چنین داد پاسخ که من زین سخن
نه سر نیک بینم بلا را نه بن
بباشیم تا رای گردان سپهر
چگونه گشاید بدین کار چهر
به هر کار بهتر درنگ از شتاب
بمان تا برآید بلند آفتاب
ببینم که رای جهاندار چیست
رخ شمع چرخ روان سوی کیست
وگر سوی درگاه خوانمش باز
بجویم سخن تا چه دارد به راز
نگهبان او من بسم بیگمان
همی بنگرم تا چه گردد زمان
چو زو کژیی آشکارا شود
که با چاره دل بیمدارا شود
ازان پس نکوهش نباید به کس
مکافات بد جز بدی نیست بس
چنین گفت گرسیوز کینهجوی
کهای شاه بینادل و راستگوی
سیاوش بران آلت و فر و برز
بدان ایزدی شاخ و آن تیغ و گرز
بیاید به درگاه تو با سپاه
شود بر تو بر تیره خورشید و ماه
سیاوش نه آنست کش دیده شاه
همی ز آسمان برگذارد کلاه
فرنگیس را هم ندانی تو باز
تو گویی شدست از جهان بینیاز
سپاهت بدو بازگردد همه
تو باشی رمه گر نیاری دمه
سپاهی که شاهی ببیند چنوی
بدان بخشش و رای و آن ماهروی
تو خوانی که ایدر مرا بنده باش
به خواری به مهر من آگنده باش
ندیدست کس جفت با پیل شیر
نه آتش دمان از بر و آب زیر
اگر بچهٔ شیر ناخورده شیر
بپوشد کسی در میان حریر
به گوهر شود باز چون شد سترگ
نترسد ز آهنگ پیل بزرگ
پس افراسیاب اندر آن بسته شد
غمی گشت و اندیشه پیوسته شد
همی از شتابش به آمد درنگ
که پیروز باشد خداوند سنگ
ستوده نباشد سر بادسار
بدین داستان زد یکی هوشیار
که گر باد خیره بجستی ز جای
نماندی بر و بیشه و پر و پای
سبکسار مردم نه والا بود
و گرچه به تن سروبالا بود
برفتند پیچان و لب پر سخن
پر از کین دل از روزگار کهن
بر شاه رفتی زمان تا زمان
بداندیشه گرسیوز بدگمان
ز هرگونه رنگ اندرآمیختی
دل شاه ترکان برانگیختی
چنین تا برآمد برین روزگار
پر از درد و کین شد دل شهریار
سپهبد چنین دید یک روز رای
که پردخت ماند ز بیگانه جای
به گرسیوز این داستان برگشاد
ز کار سیاوش بسی کرد یاد
ترا گفت ز ایدر بباید شدن
بر او فراوان نباید بدن
بپرسی و گویی کزان جشنگاه
نخواهی همی کرد کس را نگاه
به مهرت همی دل بجنبد ز جای
یکی با فرنگیس خیز ایدر آی
نیازست ما را به دیدار تو
بدان پرهنر جان بیدار تو
برین کوه ما نیز نخچیر هست
ز جام زبرجد می و شیر هست
گذاریم یک چند و باشیم شاد
چو آیدت از شهر آباد یاد
به رامش بباش و به شادی خرام
می و جام با من چرا شد حرام
برآراست گرسیوز دام ساز
دلی پر ز کین و سری پر ز راز
چو نزدیک شهر سیاوش رسید
ز لشکر زبانآوری برگزید
بدو گفت رو با سیاوش بگوی
که ای پاک زاده کی نام جوی
به جان و سر شاه توران سپاه
به فر و به دیهیم کاووس شاه
که از بهر من برنخیزی ز گاه
نه پیش من آیی پذیره به راه
که تو زان فزونی به فرهنگ و بخت
به فر و نژاد و به تاج و به تخت
که هر باد را بست باید میان
تهی کردن آن جایگاه کیان
فرستاده نزد سیاوش رسید
زمین را ببوسید کاو را بدید
چو پیغام گرسیوز او را بگفت
سیاوش غمی گشت و اندر نهفت
پراندیشه بنشست بیدار دیر
همی گفت رازیست این را به زیر
ندانم که گرسیوز نیکخواه
چه گفتهست از من بدان بارگاه
چو گرسیوز آمد بران شهر نو
پذیره بیامد ز ایوان به کو
بپرسیدش از راه وز کار شاه
ز رسم سپاه و ز تخت و کلاه
پیام سپهدار توران بداد
سیاوش ز پیغام او گشت شاد
چنین داد پاسخ که با یاد اوی
نگردانم از تیغ پولاد روی
من اینک به رفتن کمر بستهام
عنان با عنان تو پیوستهام
سه روز اندرین گلشن زرنگار
بباشیم و ز باده سازیم کار
که گیتی سپنج است پر درد و رنج
بد آن را که با غم بود در سپنج
چو بشنید گفت خردمند شاه
بپیچید گرسیوز کینهخواه
به دل گفت ار ایدونک با من به راه
سیاوش بیاید به نزدیک شاه
بدین شیرمردی و چندین خرد
کمان مرا زیر پی بسپرد
سخن گفتن من شود بی فروغ
شود پیش او چارهٔ من دروغ
یکی چاره باید کنون ساختن
دلش را به راه بد انداختن
زمانی همی بود و خامش بماند
دو چشمش بروی سیاوش بماند
فرو ریخت از دیدگان آب زرد
به آب دو دیده همی چاره کرد
سیاوش ورا دید پرآب چهر
بسان کسی کاو بپیچد به مهر
بدو گفت نرم ای برادر چه بود
غمی هست کان را بشاید شنود
گر از شاه ترکان شدستی دژم
به دیده درآوردی از درد نم
من اینک همی با تو آیم به راه
کنم جنگ با شاه توران سپاه
بدان تا ز بهر چه آزاردت
چرا کهتر از خویشتن داردت
و گر دشمنی آمدهستت پدید
که تیمار و رنجش بباید کشید
من اینک به هر کار یار توام
چو جنگ آوری مایه دار توام
ور ایدونک نزدیک افراسیاب
ترا تیره گشتهست بر خیره آب
به گفتار مرد دروغ آزمای
کسی برتر از تو گرفتهست جای
بدو گفت گرسیوز نامدار
مرا این سخن نیست با شهریار
نه از دشمنی آمدهستم به رنج
نه از چاره دورم به مردی و گنج
ز گوهر مرا با دل اندیشه خاست
که یاد آمدم زان سخنهای راست
نخستین ز تور ایدر آمد بدی
که برخاست زو فرهٔ ایزدی
شنیدی که با ایرج کم سخن
به آغاز کینه چه افگند بن
وزان جایگه تا به افراسیاب
شدهست آتش ایران و توران چو آب
به یک جای هرگز نیامیختند
ز پند و خرد هر دو بگریختند
سپهدار ترکان ازآن بترست
کنون گاو پیسه به چرم اندرست
ندانی تو خوی بدش بیگمان
بمان تا بیاید بدی را زمان
نخستین ز اغریرث اندازه گیر
که بر دست او کشته شد خیره خیر
برادر بد از کالبد هم ز پشت
چنان پرخرد بیگنه را بکشت
ازآن پس بسی نامور بیگناه
شدهستند بر دست او بر تباه
مرا زین سخن ویژه اندوه تست
که بیدار دل بادی و تن درست
تو تا آمدهستی بدین بوم و بر
کسی را نیامد بد از تو به سر
همه مردمی جستی و راستی
جهانی به دانش بیاراستی
کنون خیره آهرمن دل گسل
ورا از تو کردهست آزردهدل
دلی دارد از تو پر از درد و کین
ندانم چه خواهد جهان آفرین
تو دانی که من دوستدار توام
به هر نیک و بد ویژه یار توام
نباید که فردا گمانی بری
که من بودم آگاه زین داوری
سیاوش بدو گفت مندیش زین
که یارست با من جهان آفرین
سپهبد جزین کرد ما را امید
که بر من شب آرد به روز سپید
گر آزار بودیش در دل ز من
سرم برنیفراختی ز انجمن
ندادی به من کشور و تاج و گاه
بر و بوم و فرزند و گنج و سپاه
کنون با تو آیم به درگاه او
درخشان کنم تیرهگون ماه او
هرآنجا که روشن بود راستی
فروغ دروغ آورد کاستی
نمایم دلم را بر افراسیاب
درخشانتر از بر سپهر آفتاب
تو دل را بجز شادمانه مدار
روان را به بد در گمانه مدار
کسی کاو دم اژدها بسپرد
ز رای جهان آفرین نگذرد
بدو گفت گرسیوز ای مهربان
تو او را بدان سان که دیدی مدان
و دیگر به جایی که گردان سپهر
شود تند و چین اندرآرد به چهر
خردمند دانا نداند فسون
که از چنبر او سر آرد برون
بدین دانش و این دل هوشمند
بدین سرو بالا و رای بلند
ندانی همی چاره از مهر باز
بباید که بخت بد آید فراز
همی مر ترا بند و تنبل فروخت
به اورند چشم خرد را بدوخت
نخست آنک داماد کردت به دام
به خیره شدی آن سخن شادکام
و دیگر کهت از خویشتن دور کرد
به روی بزرگان یکی سور کرد
بدان تا تو گستاخ باشی بدوی
فروماند اندر جهان گفتوگوی
ترا هم ز اغریرث ارجمند
فزون نیست خویشی و پیوند و بند
میانش به خنجر به دو نیم کرد
سپه را به کردار او بیم کرد
نهانش ببین آشکارا کنون
چنین دان و ایمن مشو زو به خون
مرا هرچ اندر دل اندیشه بود
خرد بود وز هر دری پیشه بود
همان آزمایش بد از روزگار
ازین کینهور تیزدل شهریار
همه پیش تو یک به یک راندم
چو خورشید تابنده برخواندم
به ایران پدر را بینداختی
به توران همی شارستان ساختی
چنین دل بدادی به گفتار او
بگشتی همی گرد تیمار او
درختی بد این برنشانده به دست
کجا بار او زهر و بیخش کبست
همی گفت و مژگان پر از آب زرد
پر افسون دل و لب پر از باد سرد
سیاوش نگه کرد خیره بدوی
ز دیده نهاده به رخ بر دو جوی
چو یاد آمدش روزگار گزند
کزو بگسلد مهر چرخ بلند
نماند برو بر بسی روزگار
به روز جوانی سرآیدش کار
دلش گشت پردرد و رخساره زرد
پر از غم دل و لب پر از باد سرد
بدو گفت هرچونک میبنگرم
ببادافرَهِ بد نه اندر خورم
ز گفتار و کردار بر پیش و پس
ز من هیچ ناخوب نشنید کس
چو گستاخ شد دست با گنج او
بپیچید همانا تن از رنج او
اگرچه بد آید همی بر سرم
هم از رای و فرمان او نگذرم
بیابم برش هم کنون بیسپاه
ببینم که از چیست آزار شاه
بدو گفت گرسیوز ای نامجوی
ترا آمدن پیش او نیست روی
به پا اندر آتش نشاید شدن
نه بر موج دریا بر ایمن بُدن
همی خیره بر بد شتاب آوری
سر بخت خندان به خواب آوری
ترا من همانا بسم پایمرد
بر آتش یکی برزنم آب سرد
یکی پاسخ نامه باید نوشت
پدیدار کردن همه خوب و زشت
ز کین گر ببینم سر او تهی
درخشان شود روزگار بهی
سواری فرستم به نزدیک تو
درفشان کنم رای تاریک تو
امیدستم از کردگار جهان
شناسندهٔ آشکار و نهان
که او بازگردد سوی راستی
شود دور ازو کژی و کاستی
وگر بینم اندر سرش هیچ تاب
هیونی فرستم هم اندر شتاب
تو زآن سان که باید به زودی بساز
مکن کار بر خویشتن بر دراز
برون ران از ایدر به هر کشوری
به هر نامداری و هر مهتری
صد و بیست فرسنگ ز ایدر به چین
همان سیصد و سی به ایران زمین
ازین سو همه دوستدار تواند
پرستنده و غمگسار تواند
وزان سو پدر آرزومند تست
جهان بندهٔ خویش و پیوند تست
به هر کس یکی نامهای کن دراز
بسیچیده باش و درنگی مساز
سیاوش به گفتار او بگروید
چنان جان بیدار او بغنوید
بدو گفت از آن در که رانی سُخُن
ز پیمان و رایت نگردم ز بن
تو خواهشگری کن مرا زو بخواه
همی راستی جوی و بنمای راه



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
گرسیوز سیاووش فرود پیران گروی زره دمور افراسیاب کیکاووس تور (اشاره) ایرج (اشاره) پشنگ (اشاره) اغریرث (اشاره) اهریمن جریره فرنگیس
هوش مصنوعی: در این بخش از داستان سیاوش، گرسیوز به دلیل حسادت به شهرت و هنر سیاوش نزد افراسیاب بدگویی میکند. او با استفاده از فریبکاری و زاری دروغین میکوشد سیاوش را در نظر شاه توران بد جلوه دهد. در میان جشن و شادمانی سیاوش و پیروزیهایش، گرسیوز در دل کینهورزی و حسادت را پرورش میدهد. در این میان، سیاوش به مهربانی و راستی در تعامل با دیگران ادامه میدهد و پس از چندین رویداد، با حمایت خانواده خود و دوستی با دیگران، برای ایجاد روابطی سالم و پایدار تلاش میکند. در نهایت، تنشها و کینهها همچنان وجود دارد و اساسیترین مشکل در تعاملات سیاوش با دیگران و مشکلات ایجاد میشود.
هوش مصنوعی: گرسیوز، سوار معروفی، به جمعیت سواران ترک نگاهی کرد و از میان آنها بهترین و برجستهترین افراد را انتخاب کرد.
هوش مصنوعی: سپاه گرد در حال حاضر خنیده (یا تدارک دیده) و به میدان آمده است و به خوشحالی و شادی به سمت سیاوش میرود.
هوش مصنوعی: سیاوش پس از اینکه این حرفها را شنید، راه ماجرا را پذیرفت و با سپاهی از تازیان (قبیلهای عربی) به سفر رفت.
هوش مصنوعی: در این بیت، سیاوش از پادشاه (افراسیاب) در مورد موضوعی پرسش میکند و افراد دیگری نیز در کنارش به هم نزدیک شدهاند. این نشاندهنده تعامل و ارتباط سیاوش با دیگران در آن لحظه است.
هوش مصنوعی: سیاوش را از آن مکان به ایوان بردند و محلّی را برای سپاه آماده کردند.
هوش مصنوعی: گرسیوز روز بعد به سراغ سیاوش آمد و لباسی که از طرف شاه به او هدیه شده بود را به همراه داشت.
هوش مصنوعی: سیاوش خلعت را از طرف پادشاه دید و مانند گل در فصل بهار شاداب و خوشحال شد.
هوش مصنوعی: سیاوش بر بالای اسب ایستاد و سواران ایرانی در اطراف او جمع شدند.
هوش مصنوعی: همهٔ مردم شهر و محله به سرعت و شتاب به سمت کاخ حرکت کردند و به آنجا رفتند.
هوش مصنوعی: در آن زمان، سواری مانند باد به نزد سیاوش آمد و به او خبر خوشی داد.
هوش مصنوعی: یک کودک از دختر پهلوانان سپاه به سوی سیاوش آمد که زیباییاش او را شبیه شاه کرده بود.
هوش مصنوعی: نام او را فرخ فرود گذاشتند. او در تاریکی شب به سوی پیران، به عنوان کسی که شنیده است، آمد.
هوش مصنوعی: به زودی به من خبر دادند که سواری دیگری آمده و به این ترتیب، در حال حاضر تو باید این خبر را به شاه بدهی.
هوش مصنوعی: در اینجا به شجاعت و مقام مادر سیاوش، که یکی از بانوان بزرگ و برجسته است، اشاره شده است. او به عنوان یک مادر محترم و باارزش معرفی میشود.
هوش مصنوعی: بیداری و فرماندهان را دستور داد که دست آن خردمندی (سیاوش) را بر زعفران بزنند.
هوش مصنوعی: بر روی این نامه نوشتند که این پیام به سیاوش، پادشاهی سرکش، ارسال شده است.
هوش مصنوعی: به او بگو که با وجود اینکه من پیری با تجربه هستم، خداوند پاک مرا شاداب و سرزنده کرده است.
هوش مصنوعی: سیاوش به فرستاده میگوید که هرگز از نژاد و ریشهی حتماً بهخوبی برخوردار نباید بود، حتی در زمانهایی که اوضاع و شرایط نامشخص است.
هوش مصنوعی: سیاوش به فرستادهای مقدار زیادی پول داد تا او را از غم و ناراحتی خلاص کند و بتواند خوشبخت و شاد زندگی کند.
هوش مصنوعی: به کاخ فرنگیس (همسر سیاوش) رفتند و او را شاداب و خوشحال دیدند. بزرگی که به آنجا رفته بودند، از نظر وجهه و مقام، بسیار محترم بود.
هوش مصنوعی: پرستاران زیادی با کلاههای زرین در برابر فرنگیس، که تاجی زیبا بر سر دارد، ایستادهاند.
هوش مصنوعی: فرود از تخت پایین آمد و به او (گُرسیوز) هدایایی داد و از او دربارهٔ شهر و پادشاه آن سؤال کرد.
هوش مصنوعی: گرسیوز به شدت به خاطر مقام و هنر سیاوش به خشم آمده و احساساتش به شدت تحریک شده است. او اکنون به طرز متفاوتی فکر میکند و به زیرکی و چالاکی بیشتری میاندیشد.
هوش مصنوعی: گرسیوز در دل خود فکر میکند که سالی به این شکل خواهد گذشت و سیاوش هیچ کسی را در نظر نگرفته و نسبت به افراد اهمیتی نمیدهد.
هوش مصنوعی: همه چیز در این دنیا به پادشاهی، تاج و قدرت ارتباط دارد و همچنین شامل ثروت، دانش و نیروی نظامی است.
هوش مصنوعی: او (گریسیوز) از اشتیاق و حسادت نسبت به سیاوش، دلی پنهان و ناآرام دارد و به خاطر این احساس، چهرهاش زرد و مضطرب است.
هوش مصنوعی: به او (سیاوش) گفتند: از رنج و درد خود خبر نیابد، اما همیشه دلشاد و خوشحال است به خاطر گنج و ثروتی که دارد.
هوش مصنوعی: در کاخ زرین دو تخت گذاشتند و بر روی آنها نشستهاند، در حالی که دلهایشان شاد و سرنوشتشان نیکوست.
هوش مصنوعی: نوازندهای که به نواختن ساز میپرداخت، به همراه شخصی که عهدهدار آوردن می و شراب بود، به محضر گوهرنگار (دختر) آمدند.
هوش مصنوعی: از آواز دردناک چنگ و رود و سرود، دل را به شادی وامیدارند و احترام مینوازند.
هوش مصنوعی: سیاوش مانند خورشید درخشان راز و حقیقت را آشکار کرد و در هر جایی چهرهاش را از بلندی نشان داد.
هوش مصنوعی: سیاوش از کاخ به میدان رفت و در آنجا مشغول بازی شد و دور میدان میچرخید.
هوش مصنوعی: گرسیوز، به عنوان رئیس سپاه، وارد میدان شد و در حالی که گوی را به زمین انداخت، آن را به سمت سیاوش پرتاب کرد.
هوش مصنوعی: هنگامی که او (سیاوش) گوی را با زخم چوگان (چوبی که برای بازی چوگان استفاده میشود) برداشت، رقیبش (گریسوز) نیز گرد و خاک میدان را در دستانش گرفت.
هوش مصنوعی: سیاوش در نتیجه ضربهٔ چوبی که در هنگام بازی با چوگان دریافت کرد، به طرز عجیبی ناپدید شد و به نظر میرسد که گویی آسمان او را به بالا برده است.
هوش مصنوعی: افراسیاب فرمان داد تا یک تخت زرین (طلا) در میدان جنگ برپا کنند و آن را به گونهای زیبا و بینظیر بیارایند تا تماشاگران را تحت تأثیر قرار دهد.
هوش مصنوعی: دو رزمنده بر تخت زرین نشستهاند تا ببینند کدامیک از آنها با هنر و مهارتش بر دیگری برتری مییابد.
هوش مصنوعی: گرسیوز به سیاوش میگوید: ای پادشاه هنرمند و یادگار پادشاهان، تو را شایسته است که به هنرت ببالیم.
هوش مصنوعی: هنر بر نسل و خاندانی تأثیر میگذارد و در میان ترکها هم اگر نشان دهی، سزاوار است و مورد احترام خواهد بود.
هوش مصنوعی: سیاوش با نیزه و تیر و کمان، تاریکی یا خطر را برای مدتی از بین برد و بر آن غلبه پیدا کرد.
هوش مصنوعی: سیاوش به خاطر آن اقدام، به سمت زین رفت و بر روی تخت نشسته است.
هوش مصنوعی: پنج نفر زره را به هم متصل کردند تا به سختی، یک نفر بتواند داخل آن شود.
هوش مصنوعی: بر سر میدان نبرد، تماشاچیان را قرار دادند تا از هر طرف سپاه را مشاهده کنند.
هوش مصنوعی: سیاوش یک نیزهٔ سلطنتی و شاهانه داشت که از پدرش به او به یادگار رسیده بود.
هوش مصنوعی: در جنگ مازندران، تو توانستی شیری را به شکار ببری و آن را در دام بیندازید.
هوش مصنوعی: سیاوش به میدان جنگ رفت و نیزهاش را در دست داشت، و هنگامی که به میدان رسید، هدایت اسبش را بهگونهای میچرخاند که شبیه به یک فیل مست شده بود.
هوش مصنوعی: سیاوش نیزه را به سوی دشمن فرود آورد و زره (جوانمردی) را از او گرفت. در آن لحظه، هیچ بند و گرهای بر زره باقی نماند.
هوش مصنوعی: سیاوش به دنبال نبرد، نیزه را بالا برد و زرهاش را از روی خود برداشت تا از سمت دیگری که خواسته بود به میدان برود.
هوش مصنوعی: سواران گرسیوز برای ایجاد دام و تله بر سر راه سیاوش حرکت کردند و با نیزههای بلندی که داشتند، آماده بودند تا به او حمله کنند.
هوش مصنوعی: در میدان نبرد، زرههای فراوانی دور و بر بچهها چرخید و هیچ زرهای بهطور کامل سالم و بدون آسیب نماند.
هوش مصنوعی: سیاوش خواست سپری گیرد که چهار مالی داشت؛ دو چوبی و دو آهنی که با آب داغ سخت شده بود.
هوش مصنوعی: سیاوش درخواست کمان و تیرهای برندهای را کرد که شش تیر را در میانه کمان قرار دهد و سه تیر را در کنار هم به فاصلهای نزدیک بچیند.
هوش مصنوعی: یک نفر تیر را در کمان قرار داد و آن را فشار داد، به گشت و گذار و تحرک سپاهی بزرگ نگاه میکند.
هوش مصنوعی: پیکان معروف از آن چارچوب و سپر آهنین عبور کرد.
هوش مصنوعی: او نیز دو چوبه تیر را به آن صورت پرتاب کرد و هم بزرگترها و هم جوانترها بر او آفرین و ستایش کردند.
هوش مصنوعی: هر کسی که از آن ده (دهی که در آنجا زندگی میکنند) بگذرد، بدون اینکه در دلش نفاقی باشد، باید نام خداوند (یزدان) را بگوید.
هوش مصنوعی: گرسیوز به سیاوش میگوید: ای شاه بزرگ، در ایران و توران کسی برای تو دوست و یاری نیست.
هوش مصنوعی: بیایید تا هر دو به میدان جنگ برویم و در برابر سپاه قرار بگیریم.
هوش مصنوعی: ما هر دو کمربندهایمان را محکم میبندیم تا به شکل جنگجویان آماده نبرد شویم و در این مبارزه سخت با یکدیگر به پیش برویم.
هوش مصنوعی: من هیچ رقیبی از میان ترکان ندارم؛ مانند اسب، که در میان دیگر اسبان بیهمتا هست.
هوش مصنوعی: در میدان، هیچکسی همپایه و همتراز تو نیست و اگر بر فراز باشی، کسی جرات رویارویی با تو را نخواهد داشت.
هوش مصنوعی: اگر بهطور ناگهانی تو را از پشت اسب به زمین بیندازم، به همین سادگی کار تو تمام میشود.
هوش مصنوعی: بدان که من از تو در دلاوری و شجاعت برتر هستم و از نظر قدرت و مردانگی نسبت به تو پیشی دارم.
هوش مصنوعی: اگر تو من را به زمین بیندازی، به جایی که مردم انتقام بگیرند، نخواهم رفت.
هوش مصنوعی: سیاوش به او گفت که دربارهٔ کینهٔ خود صحبت نکن، زیرا تو بزرگتر و شجاعی مانند شیر و همواره در حال مبارزهای.
هوش مصنوعی: سیاوش میگوید که اسب تو همانند اسب من است و کلاهی که بر سر داری، همان کلاه آذرگشسپ من است. این جمله نشاندهندهٔ برابری یا تشابه میان خود و دیگری است.
هوش مصنوعی: جز از میان ترکها یکی را انتخاب کن که با من همراه باشد و در مسیر جنگ و کینه نرود.
هوش مصنوعی: گرسیوز به سیاوش میگوید، ای جویندهی نام و مقام، از بازی و تظاهر نشانی به چهرهی تو دیده نمیشود.
هوش مصنوعی: سیاوش به گرسیوز میگوید که این فکر و تدبیر درستی نیست و نباید برادر را به جنگ دعوت کند.
هوش مصنوعی: مبارزهٔ دو نفر به جنگ و میدانی تبدیل شده بود که پر از خشم و کینه بود، در حالی که چهرهٔ آنها بر خلاف حالشان، خندان به نظر میرسید.
هوش مصنوعی: تو برادر شاه را از دنیای موجود برمیداری و او را به زیر نعل اسب میآوری، که در اینجا اشاره به کشته شدن سیاوش است و تشبیه او به ماهی است که به خاطر زیبایی و بزرگی به اسب زیر نعل میآید.
هوش مصنوعی: هر چیزی که بگویی را طبق فرمان تو انجام میدهم و هرگز نمیشکنم رأی و پیمان تو را.
هوش مصنوعی: یکی از یاران سیاوش باید به او کمک کند و مانند شیری در جنگ، شجاع و قوی باشد تا بار مشکلات و چالشها را از دوش او بردارد.
هوش مصنوعی: اگر پرچم جنگ من اینگونه باشد، سرهای سرکشان زیر پای من است.
هوش مصنوعی: گریسیوز، شخصیتی بدخواه و حریص، از شنیدن سخنان سیاوش خوشحال شد و به او لبخند زد و گفت که این سخنان خوشایند اوست.
هوش مصنوعی: سیاوش به یارانش گفت: ای دلاوران، چه کسی میخواهد در دنیا نامی از خود بر جای بگذارد؟
هوش مصنوعی: یک نفر با سیاوش جنگی راه انداخت و سر بقیه سرکشان را جمع کرد.
هوش مصنوعی: به خاطر زیرکی و دانایی سیاوش، آنانی که سلاح به دست داشتند، به او نزدیک شدند و او با نیرنگی بر آنها غلبه کرد.
هوش مصنوعی: سیاوش میگوید من شایستهٔ انجام این کار هستم و اگر کسی دیگر در این زمینه باشد، او هم در برابر من قدرتی ندارد.
هوش مصنوعی: سیاوش با صحبتها و وعدههای خود، زره را از گروی (به معنی گرو گذاشتن) آزاد کرد و متوجه شد که دیوارهای چهرهاش زیبا و پرمهر است.
هوش مصنوعی: گرسیوز به سیاوش گفت: ای مرد بزرگ و مشهور، در لشکر ترکان هیچ یاوری همچون تو وجود ندارد.
هوش مصنوعی: سیاوش به گرسیوز گفت که نبرد دلیران به واسطهٔ تو برای من بیارزش شده است.
هوش مصنوعی: من باید دو پهلوان را برای نبرد آماده کنم که در میدان به جنگ من بیایند.
هوش مصنوعی: فردی مشهور و معروف به نام دمور بود که در قدرت و زور هیچ کس به او نمیرسید و همتا نداشت، به ویژه در میان ترکان.
هوش مصنوعی: سیاوش به نزد افراسیاب، شاه کیانی (شاه بزرگ ایران) آمد تا دربارهٔ آن کارهایی که انجام شده، گفتگو کند.
سیاوش روی به نبرد آورد و دمور و گروی که دو نفر از رزمندگان بودند به خود پیچان پیش رفتند .
هوش مصنوعی: میان زره گروه را ببند، چنگال را در آن فرو ببر و گره را بزن.
هوش مصنوعی: سیاوش زینی را که بر دوش داشت، در میدان به پرتاب کرد و در این وضعیت، دیگر نیازی به گرز (چمبه یا چوب بزرگ) و کمند (طناب) نداشت.
هوش مصنوعی: سپس سیاوش به سمت دمور (محل نبرد یا دشت) چرخید و به شدت گردن و گیسوی او را با زور گرفت.
هوش مصنوعی: پس از اینکه سیاوش زین را از پشت گرسیوز (دشمنش) برداشت، لشکر او از تعجب و حیرت بر جای ماندند.
هوش مصنوعی: سیاوش به قدری با مهارت و دلربایی از گرسیوز پیشی گرفت که انگار هیچ کس جز او توانایی چنین کاری را نداشت.
هوش مصنوعی: سیاوش از دمره (بام) پایین آمد و دستش را باز کرد و با خوشحالی و خنده بر تخت زرین نشست.
هوش مصنوعی: گرسیوز از موفقیت و هنر سیاوش برآشفته شد و دلی غمناک و چهرهای رنگین پیدا کرد.
هوش مصنوعی: از روی تخت زرین به کاخ رفتند؛ بهگونهای که گویی بر بالای آسمانها نشستهاند.
هوش مصنوعی: مدت یک هفته بر اطراف تخت سلطنت نشسته بودند و از صدای نای، شراب، زیبایی، نوازندگان و آواز لذت میبردند.
هوش مصنوعی: در روز هشتم، بزرگان و گرسیوز، که فرد با شأن و مقام بالایی است، آماده رفتن شدند.
هوش مصنوعی: شخصی نامهای دربارهٔ موضوعات مختلف و با نیت خوب به نزد شاه نوشت که در آن خواستهها و پرسشهایش را مطرح کرده است.
هوش مصنوعی: پس از آن، سیاوش هدایا و gifts زیادی به او (به معنای نماینده یا فرستاده) داد و از آن شهر پر رونق و آباد به سمت دیگری رفتند در حالتی شاد و خوشحال.
هوش مصنوعی: در مسیر سفر آنان، صحبت از سیاوش، شاه با هنر و سرزمین او شد.
هوش مصنوعی: گرسیوز، که شخصیت کینهتوزی است، میگوید که دیدن سیاوش از ایران برای او ناخوشایند است و به او حسد میبرد.
هوش مصنوعی: شاه یکی از مردان را از ایران فراخواند تا به او بگوید که ما به خاطر ننگی که برای ما پیش آمده، او را به خاندان خود راه نمیدهیم.
هوش مصنوعی: دو شیر نر، یعنی سیاوش و گرسیوز، مانند دو موجود جنگجو و سرشار از قدرت هستند که همیشه در حال جنگ و درگیریاند.
هوش مصنوعی: سربازان ناتوان و ذلیل شدند و در چنگال ناپاک یک سوار گرفتار شدند.
هوش مصنوعی: سیاوش در نهایت از این وضعیت ناپسند و دشواری که در آن گرفتار شده بود، سخن میگوید و میگوید که نمیتوانم دیگر این کار زشت را تحمل کنم و نمیدانم چه بر سر او خواهد آمد.
هوش مصنوعی: سیاوش تا زمانی که به درگاه افراسیاب نرسید، در آن جوی جز آب تیره و تار وجود نداشت.
هوش مصنوعی: وقتی که آنان به فرمانده سپاه توران، افراسیاب، نزدیک شدند، هر گونه پرسشی را از شاه کردند.
هوش مصنوعی: سخنان زیادی رد و بدل شد، گرسیوز نامهای نوشت و آن را خواند و به این دلیل خوشحال و شاد شد.
هوش مصنوعی: گرسیوز که فردی کینهتوز است، به چهرهٔ زیبا و تازهٔ سیاوش، شاه جوان، نگاه کرد.
هوش مصنوعی: گرسیوز با دل پر از کینه و درد به راه خود ادامه میدهد، یعنی او به شدت ناراحت و خشمگین است و در این لحظه که آسمان به رنگ لاجوردی (آبی) درآمده (یعنی وقت صبح یا ظهر است)، به حرکت خود ادامه میدهد.
هوش مصنوعی: تمام شب را تا صبح از اندوه و غم در حال پیچ و خم بود، مانند شب که لباس سیاه و کثیف را پاره میکند.
هوش مصنوعی: رئیس و سردار کینه و انتقام که در خواب بود، بیدار شود و به نزد افراسیاب بیاید.
هوش مصنوعی: از بیگانگان مشورت و پیشنهاد گرفتند و در هر موردی بررسی کردند و تصمیم گرفتند.
هوش مصنوعی: گرسیوز به سیاوش میگوید: ای پادشاه، سیاوش علاوه بر زیبایی و مقام، دارای ویژگیها و رفتارهای خاصی است.
هوش مصنوعی: فرستادهای از کاووس، شاه ایران، بهطور مخفیانه به نزد سیاوش آمد و مدتی در آنجا ماند.
هوش مصنوعی: پیامی از روم و چین به سیاوش رسید که در آن به یاد کاووس، شاه ایران، از او یاد شده بود.
هوش مصنوعی: سپاه به تعداد زیاد به دور کاووس، که همان شاه است، جمع شدند و از ترس او یک لحظه کناره گرفتند.
هوش مصنوعی: اگر دل تو نسبت به تور (پدر سیاوش) تیره و بد اخلاقی نمیکرد، به خاطر دنیا (گیتی) به ایرج (برادر سیاوش) ستم نمیکردی.
هوش مصنوعی: دو کشور یکی آتش و دیگری آب، در حالتی که هر کدام از دیگری تأثیر میپذیرد و به سرعت در حال تغییر و حرکت است.
هوش مصنوعی: تو میخواهی با سعی و تلاش، باد را به جایی برسانی که در آن نهفته و پنهان است، مانند اینکه بخواهی دو موجود نامتناسب را به هم برسانی.
هوش مصنوعی: اگر من بر تو این کار بد و پنهانی را انجام دهم، در اینصورت برای من در دنیا نامی زشت خواهد ماند.
هوش مصنوعی: دل افراسیاب از این موضوع ناراحت و غمگین شد و به خاطر بد روزگار، پر از درد و اندوه گردید.
هوش مصنوعی: به او گفت که محبت خونین تو بر من تأثیر گذاشته و باعث شده که تو راهنمای من شوی.
هوش مصنوعی: برای سه روز در مورد این موضوع فکر کنیم و سخنان بهتری مطرح کنیم.
هوش مصنوعی: وقتی این تدبیر به درستی شکل بگیرد، به زودی به تو میگویم که در آنچه باید جستجو کنی، چه چیزهایی وجود دارد.
هوش مصنوعی: گرسیوز با کمر باریک و استخوانی و با ظاهری خشن و سر و کلهای بزرگ وارد شد.
هوش مصنوعی: افراسیاب، فرماندهٔ ترکان، سیاوش را بسیار سرزنش کرد و از او بد گفت.
هوش مصنوعی: به سیاوش گفت: ای یادگار پشنگ، چه چیزی در این دنیا دارم که جز تو در دستم باشد؟
هوش مصنوعی: همه رازها را باید با تو در میان بگذارم تا خوب و عمیق توجه کنی و ببینی که چه چیزی به یاد تو خواهد آمد.
هوش مصنوعی: از آن خواب بد که دیدهام، دل من غمگین شده است و اندکی از آن غم به عقل و فکر من نفوذ کرده است.
هوش مصنوعی: من به جنگ سیاوش نرفتم، چون از او نیز برای ما هیچ زیانی نرسید.
هوش مصنوعی: وقتی سیاوش تخت پربهای پدرش را ترک کرد، فهمید که خرد و اندیشهاش را تاریک کرده و به روزگارش پودر و خاکستر تبدیل شده است.
هوش مصنوعی: با فرمان من، حتی یک لحظه سرش را پایین نیاورد، چون از من چنین زیباییها به او رسید.
هوش مصنوعی: من کشور و گنج خود را به سیاوش سپردم و دیگر به یاد غم و رنج خود نیفتادم.
هوش مصنوعی: عزیزم، من به خاطر دشمنی و کینهای که نسبت به ایران دارم، قلبم را با خون پیوند زدهام و از این کینه میگذرم.
هوش مصنوعی: از جنگ روی گردان شدم و دو چشم گرامیام را به فرزند خود سپردم تا از او مراقبت کنم.
هوش مصنوعی: سپس، به خاطر زیباییها و تمامی زحمات، کشور و تاج و سرمایه را فدای او میکنم.
هوش مصنوعی: اگر من بدسرشت و بدجنس باشم، باید در این دنیا به خاطر گفتن چنین چیزی یک سر و صدا و گفت و گوی بزرگی ایجاد شود.
هوش مصنوعی: من دلیلی برای اینکه به او بد بگویم، ندارم؛ چرا که اگر از من اندکی بدی به او برسد، به من باز خواهد گشت.
هوش مصنوعی: نخبگان و بزرگانی که به جای من صحبت میکنند، با زبان خود بر من تهمت میزنند و من در میان مردم به عنوان فردی بیسر و سامان شناخته میشوم.
هوش مصنوعی: خدای جهان چیزی را نمیپسندد که از بزرگان و انسانهای بزرگتر نیز برآید.
هوش مصنوعی: هیچ موجودی در دنیا به تندی و وحشتناکی دندانهای ددان (جانوران درنده) نیست و کسی که دلش بیباکی دارد، از هیچ چیز نمیترسد.
هوش مصنوعی: اگر بچهای به پدر رنجیدهاش آسیب بزند و او را ناراحت کند، پدر باید به او پناه دهد و از او در برابر خطرات محافظت کند.
هوش مصنوعی: اگر از پناه کسی که به او آسیب رسانده، بدبینی و کینهای به دل بگیری، این کار چه عیبی دارد؟ آیا چنین داوری که بر اساس نور خورشید و ماه است، پسندیده است؟
هوش مصنوعی: من نمیدانم چه بگویم جز اینکه او را به در میخوانم و از اینجا به نزد پدرش میفرستم.
هوش مصنوعی: اگر روزی گرسیوز بخواهد که انگشتری از این سرزمین بهدست آورد، از این داوری (حکومت) جدا خواهد شد.
هوش مصنوعی: گرسیوز به سیاوش، که شهریار است، میگوید که اینگونه کار کردن به تو آسیب میزند و تو شایستهٔ چیزهای با ارزشتری هستی.
هوش مصنوعی: اگر ایدر (شخصی)، به سمت ایران بیاید، سرزمین ما کاملاً ویران خواهد شد.
هوش مصنوعی: هر زمان که از خودی و هویت اصلیات دور شوی، به خوبی میدانی که چه میزان از ارزشها و ویژگیهای تو کم و یا کمتر شده است.
هوش مصنوعی: اگر کسی مانند تو در پی ایجاد بیگانگی باشد، او را به دیوانگی میکشاند و به سمت نابخردی هدایت میکند.
هوش مصنوعی: دشمنی وجود دارد که نمک را بر آتش پاشیده، یعنی به جای اینکه زخمها را التیام بخشد، آنها را عمیقتر و دردناکتر میکند.
هوش مصنوعی: در این داستان، کسی به عنوان راهنما و مشاور به سیاوش میگوید که اگر باد از خانه بیرون بیاید، نشانهای از غیبت در آن خانه است.
هوش مصنوعی: نمیدانی که باید برای خودت راهی بسازی، و اگر هم بگذری، زمان از تو نمیگذرد و همچنان پیش میرود.
هوش مصنوعی: سیاوش از همهٔ کارها و سخنان تو آگاه است و هیچ چیزی از آنچه که تو انجام میدهی و میگویی از او پنهان نیست.
هوش مصنوعی: تو نمیتوانی غیر از درد و رنج از او ببینی، زیرا نابودی نژاد و اعتبار و ثروت را به بار میآورد.
هوش مصنوعی: نمیدانی که خداوند به پلنگ (یا به سرنوشت و مقام او) توجهی نمیکند جز به پروردهاش که فقط زحمت و درد به همراه دارد.
هوش مصنوعی: وقتی افراسیاب این سخن را دوباره بررسی کرد، متوجه شد که گرسیوز به حقیقت درباره سیاوش سخن گفته است.
هوش مصنوعی: او از تصمیم و رفتار خود پشیمان شد و به این نتیجه رسید که کارش نادرست و در بازار (زندگی) خود سودی نخواهد داشت.
هوش مصنوعی: سیاوش در پاسخ به گفتارهای دیگران میگوید که از این حرفها هیچ نتیجهی خوبی نمیبیند و نه از مشکلات و گرفتاریها بهرهای میبرد.
هوش مصنوعی: منتظر بمانیم تا ببینیم سرنوشت و تقدیر آسمان چگونه این کار را پیش خواهد برد.
هوش مصنوعی: در هر کاری بهتر است که شتاب نکنی و تأمل کنی، زیرا در این حالت، نتیجهای مطلوب و مثبت به دست میآید.
هوش مصنوعی: میخواهم بدانم نظر پادشاه جهان (افراسیاب) در مورد وضعیت چیست و اینکه توجه او به چه کسی معطوف شده است.
هوش مصنوعی: اگر او را به درگاه دعوت کنم، به دنبال این هستم که بدانم چه سخنی در دل دارد.
هوش مصنوعی: من، نگهبان سیاوش هستم و به حقیقت مطمئنم که مدام مراقب او خواهم بود و میبینم که در آینده چه پیش خواهد آمد.
هوش مصنوعی: اگر بدی کسی بهروشنی نمایان شود، در این صورت باید با تدبیر و بدون ملاحظه علیه او اقدام کرد.
هوش مصنوعی: پس از آن نباید در حق کسی عیبجویی کرد، زیرا جزای بدی فقط بدی است و به کسی جز خود او نمیرسد.
هوش مصنوعی: گرسیوز که شخصی کینهجو است، به افراسیاب میگوید که ای شاه، تو فردی احساساتی و راستگو هستی.
هوش مصنوعی: سیاوش، به عنوان فردی با قدرت و مقام، دارای ویژگیهای عالی و پادشاهی است که به او از طرف خدایان نعمت داده شده است، بهطوری که به او شمشیر و گرز (برندگان جنگی) اهدا شده است.
هوش مصنوعی: سیاوش به درگاه تو خواهد آمد با ارتش و بر تو همچون خورشید و ماه درخشان خواهد شد.
هوش مصنوعی: سیاوش آن مردی نیست که چشم شاه از او بردارد و کلاه خود را از روی سرش بیندازد.
هوش مصنوعی: تو به فرنگیس (مادر سیاوش) توجهی نداری و بر این باور بودی که او از همهٔ دردها و نیازهای زندگی بینیاز شده است.
هوش مصنوعی: اگر سپاهیان تو به سیاوش بازگردند، تو تنها به مانند یک چوپان خواهی بود و اگر نتوانی آنها را جمع کنی.
هوش مصنوعی: هر سپاهی که شاهی را با آن بخشش و دانایی و زیباییاش ببیند، احترام و ارادتش نسبت به او بیشتر میشود.
هوش مصنوعی: تو میگویی که در اینجا، من باید بندگی تو را بپذیرم و به خاطر محبت تو، در عذاب و سختی زندگی کنم.
هوش مصنوعی: هیچکس را در دنیا مانند شیر نیست که جفت پُرشکوه و بزرگی مانند فیل باشد، نه آتش روزگار از زیباییاش کم شده و نه آب زیر آن، حیاتش را تحت تأثیر قرار میدهد.
هوش مصنوعی: اگر بچهای که شیر نخورده، لباس شیر بپوشد، بدیهی است که در میان پارچهای نرم و شیک به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: چون به دُر و گوهر تبدیل شود، مانند بزرگانی که نترسند از صدای فیل بزرگ، به عظمت میرسد.
هوش مصنوعی: افراسیاب در آن وضعیت به فکر و غم افتاد و دلش پر از اندیشههای ناامیدکننده و نگرانکننده شد.
هوش مصنوعی: سیاوش با شتاب و عجله به سمت قدمها و حرکات خود توجه داشت، زیرا میدانست که اگر در این کار تأمل کند، در نبرد پیروز نخواهد شد و موفقیت او بستگی به تلاش و کوشش است.
هوش مصنوعی: در این داستان، کسی که هوشیار است، نباید به کارهای بادسار (مردی با فریبکاری و کلک) توجه کند و او را تحسین کند، زیرا این داستان، بر اساس فریب و نیرنگ است.
هوش مصنوعی: اگر باد خشمگین و طغیانی برخیزد، هیچ کسی در جنگل و کوه و دشت باقی نخواهد ماند و همه فرار میکنند.
هوش مصنوعی: مردم بیارزش و سبکسر بودند، هرچند که به ظاهری زیبا و قد بلند بودند.
هوش مصنوعی: از میان آنها که به طرز غمگین و با لبهایی خالی از محبت صحبت میکردند، دلها پر از کینه و تلخی به خاطر سالهای دور و گذشته بود.
هوش مصنوعی: مدت زمانی بر شاه (افراسیاب) گذشت تا اینکه بدگمانی گرسیوز نسبت به سیاوش را دریابد.
هوش مصنوعی: تو از هر رنگ و حالت مختلف در دل شاه ترکان (افراسیاب) تاثیر گذاشتی و او را برانگیختی.
هوش مصنوعی: در این روزگار که پر از رنج و دشمنی است، دل شاه (افراسیاب) دچار ناراحتی و درد شده است.
هوش مصنوعی: سپهبد (گریسوز) یک روز دید که رای و تدبیر او در جایگاه بیگانگان (دشمنان) باقی مانده است و اثری از موفقیت یا قدرت خود نمیبیند.
هوش مصنوعی: گرسیوز با شنیدن این ماجرا از سیاوش، به یاد کارهای او افتاد و داستانهایش را برملا کرد.
هوش مصنوعی: به تو گفتهاند که بهتر است از اینجا بروی، زیرا برای او (گرامر و شخصیت سیاوش) مشکلساز خواهد شد و نباید زیاد در اینجا بمانی.
هوش مصنوعی: میپرسی و میگویی که از آن مراسم جشن، هیچکس را نمیخواهی ببینی یا او را نادیده خواهی گرفت.
هوش مصنوعی: دل من به خاطر محبت تو به تلاطم درآمده است، یکی از طرف فرنگیس، بیا و به اینجا بیا.
هوش مصنوعی: ما به دیدار تو نیاز داریم، زیرا وجود تو پر از هنر و جان تو بیدار و زنده است.
هوش مصنوعی: در این کوه نیز درختان میوهای مانند انجیر وجود دارد، و در اینجا شراب زبرجدی و شیر هم هست.
هوش مصنوعی: مدتی را خوش بگذرانیم و شاد باشیم، به محضی که یاد شهر آباد به تو بیفتد.
هوش مصنوعی: بیا تا با هم شاد باشیم و در شادی زندگی کنیم؛ چرا نوشیدن می و سرپوشیدن جام با من برای تو ممنوع شده است؟
هوش مصنوعی: گرسیوز برای به دام انداختن سیاوش تلهای آماده کرد که دلش پر از کینه و سرش پر از تدبیر و نقشههای پنهانی بود.
هوش مصنوعی: وقتی به نزدیک شهر سیاوش رسید، یکی از سربازان دلاور و زبده را برای سخن گفتن انتخاب کرد.
هوش مصنوعی: به او (گریزوز) گفتند که برو به سیاوش بگوید که ای فرزند پاک و باجایگاه، نیکو نام.
هوش مصنوعی: به خاطر جان و سر شاه توران، سپاه سیاوش برای حفظ پرچم و تاج کیانی، یعنی تاج و تخت کاووس، آماده است.
هوش مصنوعی: سیاوش از گرسیوز میخواهد که به خاطر او از جایگاه خود برنخیزد و برای استقبال از او به راه نیاید.
هوش مصنوعی: تو به خاطر برتریات در دانش و شانس، همچنین به خاطر مقام و نسل و قدرت سلطنت، قدر و منزلت بالایی داری.
هوش مصنوعی: هرگونه توطئه یا خیانت مانند وزش باد است که برای پیروز شدن بر آن، باید جایگاه سلطنت را از وجود ناپاکی و بیاحترامی خالی کرد.
هوش مصنوعی: فرستادهای به سیاوش رسید و برای او احترام قائل شد و زمین را بوسید تا نشان دهد که او را بزرگ میداند.
هوش مصنوعی: وقتی که گرسیوز پیام خود را به سیاوش رساند، سیاوش ناراحت و پریشان شد و احساس غم کرد و این حس را در دل پنهان کرد.
هوش مصنوعی: سیاوش در حال فکر و بیداری در مکانی نشسته است و میگوید که این مشکل عمیق و پنهانی است و باید آن را به صورت زیر و پنهان بررسی کرد.
هوش مصنوعی: نمیدانم گرسیوز، که فردی نیکخواه و شایسته به نظر میرسد، چه حرفهایی درباره من در پیشگاه شاه گفته است.
هوش مصنوعی: هنگامی که گرسیوز به آن شهر تازه رسید، از درگاه ورود به کاخ به سمت کوهها رفت.
هوش مصنوعی: گرسیوز از سیاوش دربارهٔ مسیر و کار شاه و همچنین دربارهٔ آداب سپاه و سلطنت، و همچنین تخت پادشاهی و کلاهی که بر سر دارد، سوال کرد.
هوش مصنوعی: سیاوش از پیام سپهدار توران، خوشحال شد و این خبر را دریافت کرد.
هوش مصنوعی: سیاوش به این سوال پاسخ داد که با یاد او (پدرش، کیخسرو) هرگز صورتش را از تیغ پولاد (شمشیر) دور نخواهم کرد، اشاره به این که همیشه آماده جنگ و دفاع از خود است.
هوش مصنوعی: من اکنون آمادهٔ رفتن هستم و در حرکت، سر reins (عنان) خود را به reins (عنان) تو وصل کردهام، به این معنا که من همراه تو میروم.
هوش مصنوعی: ما سه روز در این باغ زیبا و رنگارنگ خواهیم ماند و با نوشیدن شراب، لذت خواهیم برد.
هوش مصنوعی: دنیا مانند توری است که پر از درد و رنج است و کسی که با غم و اندوه در این دنیا زندگی کند، به خوبی میداند که این وضعیت چقدر سخت و آزاردهنده است.
هوش مصنوعی: به محض اینکه شاه خردمند این سخن را شنید، گرسیوز که کینهتوز بود، به دسیسه و نیرنگ پرداخت.
هوش مصنوعی: گرسیوز در دل به خود میگوید: اگر سیاوش به همراه من به نزد شاه بیاید، چه خواهد شد؟
هوش مصنوعی: سیاوش به خاطر شجاعت و داناییاش، کمانش را به کسی سپرده که شایسته است و این سپردن نمایانگر اعتماد او به آن شخص است.
هوش مصنوعی: سخن من وقتی به او میرسد بیاثر میشود و تنها راه نجات من در گفتن دروغ است.
هوش مصنوعی: برای دور کردن سیاوش از محبت و دوستی، باید حیلهای تدارک دید و او را به سمت مسیر نادرست هدایت کرد.
هوش مصنوعی: مدت زمانی به سکوت گذشت و او (گرسیوز) چشمانش را به سیاوش دوخته بود.
هوش مصنوعی: گریه و اشک بیاختیار از چشمان گرسیوز سرازیر شد و او تلاش کرد تا خود را کنترول کند.
هوش مصنوعی: سیاوش چهرهای پرآب و با طراوت او را دید، مانند کسی که به عشق و محبت پیچیده شده باشد.
هوش مصنوعی: سیاوش به گرسیوز میگوید: برادر، چه غمی داری که باید بشنوم؟
هوش مصنوعی: اگر از شاه ترکان (افراسیاب) ناراحت و غمگین شدهای، به خاطر درد و رنجی که داری، اشکهایت را به چشم بیاور.
هوش مصنوعی: به زودی با هم در مسیری حرکت میکنیم و علیه شاه توران نبرد خواهیم کرد.
هوش مصنوعی: به او بگو که چرا به خاطر کسی که از خودش پایینتر است، تو را آزار میدهد.
هوش مصنوعی: اگر دشمنی برای تو ظاهر شده است، باید متحمل درد و رنج آن شوی.
هوش مصنوعی: من اکنون در هر کاری حامی تو هستم، مانند جنگجویی که دارای نیرو و قدرت است.
هوش مصنوعی: اگر اینطور باشد که نزد افراسیاب (پادشاه توران) تو را سرزنش کردهاند، پس آبروی تو به شدت در خطر است.
هوش مصنوعی: در گفتار مرد دروغگو، کسی برتر از تو جایگاه را به خود اختصاص داده است.
هوش مصنوعی: گرسیوز نامدار به سیاوش میگوید که این گفتار او (نقل قول سیاوش) را به شهریار (افراسیاب) منتقل نخواهد کرد.
هوش مصنوعی: من نه به خاطر دشمنی به درد آمدهام و نه به خاطر پسرفت به مرتبط بودن با مردانگی و ثروتها.
هوش مصنوعی: از وجودم به سبب شهریاری و نیکی، اندیشهای در دل برمیخیزد که به یاد سخنان راست و درست میافتم.
هوش مصنوعی: بدی که از تور به دنیا آمد، نخستین بد است که به خاطر آن، فرهٔ ایزدی (نور و توانایی الهی) از او برخاست.
هوش مصنوعی: شنیدی که ایرج، پسر فریدون، با کمسخنی چطور کینهای را آغاز کرد؟
هوش مصنوعی: از آن مکان، آتش بین ایران و توران (دو سرزمین) به افراسیاب (دشمن) رسیده است، بهگونهای که این آتش (دشمنی) مانند آب جاری شده است.
هوش مصنوعی: در یک نقطه، به هیچ وجه با هم ترکیب نشدند، زیرا از نصیحت و عقل فرار کردند.
هوش مصنوعی: سپهدار ترکان (افراسیاب) اکنون از گاو پیسه (سیاوش) میترسد، زیرا او در چرم (تجربه و مهارت) خود پنهان شده است.
هوش مصنوعی: تو نمیدانی که خوی بد سیاوش به طور یقین چیست، صبر کن تا زمانی برسد که بدی او آشکار شود.
هوش مصنوعی: نخستین کسی که با افراسیاب (پادشاه توران) در نبرد کشته شد، اغریرث بود و بر این اساس باید او را به خوبی مورد ارزیابی قرار داد، زیرا او نیز در حماسه و شجاعت به درجهای از درخشش دست یافته است.
هوش مصنوعی: برادر بد از کالبد هم، یعنی از بدن او، به نیرنگ و خیانت چنین انسان بیگناه و خردمندی را به قتل رساند.
هوش مصنوعی: بسیاری از مردان نیکنام و بیگناه به دست او، یعنی سیاوش، به هلاکت رسیدهاند و این کار او باعث تباهی و فساد شده است.
هوش مصنوعی: من از این حرف تو بسیار ناراحت و غمگینم؛ چون تو دل و روحی بیدار و هوشیار داری و جسمت نیز سالم است.
هوش مصنوعی: از زمانی که تو به این سرزمین و دیار آمدهای، هیچکس به خاطر تو دچار بدبختی و ضرری نشده است.
هوش مصنوعی: تمام مردم به جستوجو و راستی هستند و جهان را با دانش و علم آراستهاند.
هوش مصنوعی: اکنون اهریمن، که نماد شر و بدی است، دل سیاوش را به شدت ناراحت و پریشان کرده و او را دچار خشم و سردرگمی کرده است.
هوش مصنوعی: سیاوش از دل کسی یاد میکند که به او عشق دارد، و در دل آن شخص درد و کینهای نسبت به او وجود دارد. سیاوش غمگین است و نمیداند که خداوند چه سرنوشتی برای او رقم خواهد زد.
هوش مصنوعی: من همیشه دوست تو هستم و در هر حالتی، چه خوب و چه بد، به خاطر تو و به عنوان یار تو با تو هستم.
هوش مصنوعی: نباید فردا فکر کنی که من از این تصمیم خبر داشتم.
هوش مصنوعی: سیاوش به او گفت نگران نباش، چون آفریننده و خلقکننده جهان، بر من یار و حامی است.
هوش مصنوعی: سردار جنگی به ما امید داده که در زمان تاریکی شب، روشنایی و روزی بهتر خواهد آمد.
هوش مصنوعی: اگر در دل تو به من آسیب میرساند، سر تو از جمع ما بلند نمیشد.
هوش مصنوعی: تو نه کشور و تاج و مقام و سرزمین و نه فرزند و ثروت و سپاه را به من ندادی.
هوش مصنوعی: اکنون به سراغ درگاه افراسیاب میروم و با زبانی شیرین و زیبا، چهرهٔ او را که حالا غمگین و تیره به نظر میرسد، روشن و درخشان میکنم.
هوش مصنوعی: هر جا که صداقت و راستی وجود داشت، دروغ باعث کملطفی و نقصان میشود.
هوش مصنوعی: میخواهم دل خود را در برابر افراسیاب نشان دهم، به گونهای که از درخشش آن، حتی آفتاب در آسمان نیز کمنورتر به نظر برسد.
هوش مصنوعی: دل خود را جز با شادی پر نکن و به خاطر اینکه چیزی بد را تصور کنی، به روان خود نیاندیش.
هوش مصنوعی: کسی که اختیار زبانی شبیه به دم اژدها را به دست بگیرد، از نظر خداوند و آفرینش دور نمیماند.
هوش مصنوعی: گرسیوز به سیاوش میگوید: ای دوست، او را همانطور که دیدهای قضاوت نکن و دربارهاش نپندار.
هوش مصنوعی: و دیگر به جایی میرود که آسمان به شدت در حال چرخش است و چین و چروکها در چهرهی او نمایان میشود.
هوش مصنوعی: انسان خردمند و دانا نمیداند که فریب و نیرنگ چه تأثیری دارد؛ زیرا ممکن است کسی به راحتی از دام آن نیرنگ رهایی یابد.
هوش مصنوعی: با این علم و این دل باهوش، با این قامت افراشته و اندیشه برتر، انسان میتواند به موفقیت و مقامهای والا دست یابد.
هوش مصنوعی: نمیدانی که برای برطرف کردن درد عشق، باید از محبت دوری جست، زیرا بخت بد و شوم خود را باید برای خود بالا ببری.
هوش مصنوعی: تو به عنوان شخصی تنبل و بیفکر به اورند، که به معنی دهندهٔ خبر خوب است، خود را به فروش گذاشتهای و چشمانت را به او بستهای. یعنی اراده و عقل خود را از دست دادهای و در مقابل او تسلیم شدهای.
هوش مصنوعی: گفتند کسی که داماد تو شد، تو به خاطر این گفتار خوشحال و شادمان شدی و به آن توجه نکردی که چه فریبکاری در کار است.
هوش مصنوعی: سیاوش در پاسخ به سخنان افراسیاب میگوید که تو از خودت دور شدی و به دور از بزرگان نشستی، چون در این حال جشن و سروری برگزار کردید که نشان از قدرتمندی و بزرگی شما دارد.
هوش مصنوعی: بدان که اگر تو در دنیا بیپروا و جسور باشی، دیگران در گفتوگوها و تعاملات خود با تو به خاکی میافتند و فرومایه میشوند.
هوش مصنوعی: تو هم از لحاظ مقام و ارزش نسبت به «اغریرث» (مردی ارجمند و بزرگوار) برتری نداری و از نظر خویشاوندی و وابستگی نیز نمیتوانی به او مستند شوی.
هوش مصنوعی: سیاوش با خنجر او را به دو نیم کرد و به این عمل، سپاه را ترسانید و به بیم انداخت.
هوش مصنوعی: سیاوش را به طور پنهانی ببین که اکنون به وضوح مشخص شده است؛ پس به این موضوع توجه کن و از او ایمن مباش، زیرا که به خون آلوده است.
هوش مصنوعی: هر چه فکر و اندیشهای در دل من است، خردمندانه و منطقی است و از هر راه و روشی در زندگی به دست آمده است.
هوش مصنوعی: این بیت به آزمایشهای دشواری که از سوی روزگار به انسان تحمیل میشود اشاره دارد و میگوید که این آزمایشها ناشی از کینهوری و دل تنگی شهریاری تیزدل (افراسیاب) است.
هوش مصنوعی: همهٔ خواص و بزرگان را به ترتیب و یکبهیک به پیش تو آوردم و مانند خورشید تابان به تو معرفی کردم.
هوش مصنوعی: تو پدر خود را به ایران سپردی و در توران شهری برای خود بنا کردی.
هوش مصنوعی: سیاوش تحت تأثیر سخنان گرسیوز قرار گرفت و به خاطر حرفهای او، به حال و روز گرسیوز اندیشید و نگران او شد.
هوش مصنوعی: درختی که او (افراسیاب) به دست خود کاشته، کجا میتواند بار زهر و خش خش بیافریند (به او زهر دهد)؟
هوش مصنوعی: او مدام سخن میگوید و چشمانش پر از اشک زرد است؛ دل او پر از فریب و لبهایش از سردی احساس پر شده است.
هوش مصنوعی: سیاوش به حالت حیرت و تعجب نگاهی کرد و از چشمانش، اشکهایش بر روی صورتش مانند دو جوی روان شد.
هوش مصنوعی: وقتی به یادش میآید که روزگار دشواری از آن او گذشته است و مهر و محبت آسمان را از او جدا کند، احساس غم و اندوه میکند.
هوش مصنوعی: سیاوش در جوانیاش دیگر روزهای خوش و شاد را نخواهد داشت و زمان جوانیاش به پایان خواهد رسید.
هوش مصنوعی: دل او پر از درد و اندوه شد و چهرهاش رنگ باخت. دلش پر از غم است و لبهایش سرد و بیروح به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: به او (سیاوش) گفتند: هرچه میبینم، صلاح نیست که به این بدی (که در سرزمین خیانت و فساد است) توجه کنم.
هوش مصنوعی: هیچکسی از گفتار و رفتار من عیب و نقصی نشنیده است، چه در گذشته و چه در حال.
هوش مصنوعی: وقتی که او (گریزوز) جسارت کرد و دستش به گنج سیاوش رسید، در واقع تنش را هم به رنج و سختی دچار کرد.
هوش مصنوعی: هرچند که نتیجهٔ کار او به نظر من نامناسب و بد میآید، اما از تصمیم و دستور او دست نخواهم کشید و طبق آن عمل میکنم.
هوش مصنوعی: میخواهم بدون کسی و بدون جنگ بر سر او بروم و ببینم مشکل یا آزار شاه از چه چیزی است.
هوش مصنوعی: گرسیوز به سیاوش میگوید، ای جویای نام، تو نباید به دیدن او بروی، زیرا این کار برای تو خوب نیست.
هوش مصنوعی: در آتش پا گذاشتن بازگشت ندارد و نمیتوان در دریا روی موجها احساس امنیت کرد.
هوش مصنوعی: تو همواره در حال نگرانی و ترس از بدیها هستی، در حالی که بخت تو در آرامش و خوشحالی خوابیده است.
هوش مصنوعی: من با شجاعت و استقامت تو را به چالش میکشم که به آتش خودت را بسوزانی و من هم از یک آب سرد بر تو میریزم.
هوش مصنوعی: باید به نامهای جواب نوشته شود که در آن تمام خوبیها و بدیها را مشخص کرد.
هوش مصنوعی: اگر ببینم که سیاوش بیسر شود، روزگار او به طور روشن و خوب خواهد شد.
هوش مصنوعی: من شخصی را نزد تو میفرستم تا به وضوح و درخشش به تو برساند که نقشههای شوم و تاریکت را فاش کند.
هوش مصنوعی: امید داشتم به خداوند جهانی که همه چیز را آشکار و پنهان میشناسد.
هوش مصنوعی: امیدوارم او (سیاوش) به راه راست برگردد و از کژی و نقصان دور شود.
هوش مصنوعی: اگر ببینم که بر سیاوش هیچ خوی و سرسختی وجود ندارد، به سرعت به او خبر میدهم.
هوش مصنوعی: به همین سادگی که باید، به سرعت کارها را سامان بده و در کار خود را به اطاله ننداز.
هوش مصنوعی: در اینجا گفته شده است که باید افراد نامدار و بزرگ (مهتران) را از ایدر (سرزمین ایران) به هر کشوری که میخواهند، برانند.
هوش مصنوعی: فاصلهٔ ایدر تا چین صد و بیست فرسنگ است و فاصلهٔ ایدر تا ایران سیصد و سی فرسنگ میباشد.
هوش مصنوعی: از این سمت، همه کسانی که به تو علاقه دارند، خدایی میکنند و تو را احترام میگذارند و به غمهایت کمک میکنند.
هوش مصنوعی: و از آن سو پدر، یعنی کیخسرو، آرزوی تو را دارد و جهان بندهٔ خویش و وابستهٔ توست.
هوش مصنوعی: به هر کسی یک نامه طولانی بنویس و این نامه را با احتیاط و بدون شتاب تهیه کن.
هوش مصنوعی: سیاوش به سخنان او اعتماد کرد و مانند کسی که جانش بیدار و آگاه است، به او روی آورد.
هوش مصنوعی: او (سیاوش) به او (گرسیوز) گفت که از این در، سخن نگوید، زیرا به پیمان و پرچم (رایت) خود وفادار نخواهد ماند و هیچگاه از اصول خود دور نمیشود.
هوش مصنوعی: از تو میخواهم که برای من تلاش کنی و از او خواستهام، تا حقیقت را بیابی و راه درست را به من نشان دهی.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.