بخش ۱۹ - بزم نیمروز نزد اسفندیار، پند آشتی رستم و پیمان نبرد فردا
چنین پاسخ آوردش اسفندیار
که گفتار بیشی نیاید به کار
شکم گرسنه روز نیمی گذشت
ز گفتار پیکار بسیار گشت
بیارید چیزی که دارید خوان
کسی را که بسیار گوید مخوان
چو بنهاد رستم به خوردن گرفت
بماند اندر آن خوردن اندر شگفت
یل اسفندیار و گوان یکسره
ز هر سو نهادند پیشش بره
بفرمود مهتر که جام آورید
به جای می پخته خام آورید
ببینیم تا رستم اکنون ز می
چه گوید چه آرد ز کاوس کی
بیاورد یک جام می میگسار
که کشتی بکردی بروبر گذار
به یاد شهنشاه رستم بخورد
برآورد ازان چشمهٔ زرد گرد
همان جام را کودک میگسار
بیاورد پر بادهٔ شاهوار
چنین گفت پس با پشوتن به راز
که بر می نیاید به آبت نیاز
چرا آب بر جام می بفگنی
که تیزی نبید کهن بشکنی
پشوتن چنین گفت با میگسار
که بیآب جامی می افگن بیار
می آورد و رامشگران را بخواند
ز رستم همی در شگفتی بماند
چو هنگامهٔ رفتن آمد فراز
ز می لعل شد رستم سرفراز
چنین گفت با او یل اسفندیار
که شادان بدی تا بود روزگار
می و هرچ خوردی ترا نوش باد
روان دلاور پر از توش باد
بدو گفت رستم که ای نامدار
همیشه خرد بادت آموزگار
هران می که با تو خورم نوش گشت
روان خردمند را توش گشت
گر این کینه از مغز بیرون کنی
بزرگی و دانش برافزون کنی
ز دشت اندرآیی سوی خان من
بوی شاد یک چند مهمان من
سخن هرچ گفتم بجای آورم
خرد پیش تو رهنمای آورم
بیاسای چندی و با بد مکوش
سوی مردمی یاز و بازآر هوش
چنین گفت با او یل اسفندیار
که تخمی که هرگز نروید مکار
تو فردا ببینی ز مردان هنر
چو من تاختن را ببندم کمر
تن خویش را نیز مستای هیچ
به ایوان شو و کار فردا بسیچ
ببینی که من در صف کارزار
چنانم چو با باده و میگسار
چو از شهر زاول به ایران شوم
به نزدیک شاه و دلیران شوم
هنر بیش بینی ز گفتار من
مجوی اندرین کار تیمار من
دل رستم از غم پراندیشه شد
جهان پیش او چون یکی بیشه شد
که گر من دهم دست بند ورا
وگر سر فرازم گزند ورا
دو کارست هر دو به نفرین و بد
گزاینده رسمی نو آیین و بد
هم از بند او بد شود نام من
بد آید ز گشتاسپ انجام من
به گرد جهان هرک راند سخن
نکوهیدن من نگردد کهن
که رستم ز دست جوانی بخست
به زاول شد و دست او را ببست
همان نام من بازگردد به ننگ
نماند ز من در جهان بوی و رنگ
وگر کشته آید به دشت نبرد
شود نزد شاهان مرا روی زرد
که او شهریاری جوان را بکشت
بدان کو سخن گفت با او درشت
برین بر پس از مرگ نفرین بود
همان نام من نیز بیدین بود
وگر من شوم کشته بر دست اوی
نماند به زاولستان رنگ و بوی
شکسته شود نام دستان سام
ز زابل نگیرد کسی نیز نام
ولیکن همی خوب گفتار من
ازین پس بگویند بر انجمن
چنین گفت پس با سرافراز مرد
که اندیشه روی مرا زرد کرد
که چندین بگویی تو از کار بند
مرا بند و رای تو آید گزند
مگر کاسمانی سخن دیگرست
که چرخ روان از گمان برترست
همه پند دیوان پذیری همی
ز دانش سخن برنگیری همی
ترا سال برنامد از روزگار
ندانی فریب بد شهریار
تو یکتادلی و ندیدهجهان
جهانبان به مرگ تو کوشد نهان
گر ایدونک گشتاسپ از روی بخت
نیابد همی سیری از تاج و تخت
به گرد جهان بر دواند ترا
بهر سختئی پروراند ترا
به روی زمین یکسر اندیشه کرد
خرد چون تبر هوش چون تیشه کرد
که تا کیست اندر جهان نامدار
کجا سر نپیچاند از کارزار
کزان نامور بر تو آید گزند
بماند بدو تاج و تخت بلند
که شاید که بر تاج نفرین کنیم
وزین داستان خاک بالین کنیم
همی جان من در نکوهش کنی
چرا دل نه اندر پژوهش کنی
به تن رنج کاری تو بر دست خویش
جز از بدگمانی نیایدت پیش
مکن شهریارا جوانی مکن
چنین بر بلا کامرانی مکن
دل ما مکن شهریارا نژند
میاور به جان خود و من گزند
ز یزدان و از روی من شرمدار
مخور بر تن خویشتن زینهار
ترا بینیازیست از جنگ من
وزین کوشش و کردن آهنگ من
زمانه همی تاختت با سپاه
که بر دست من گشت خواهی تباه
بماند به گیتی ز من نام بد
به گشتاسپ بادا سرانجام بد
چو بشنید گردنکش اسفندیار
بدو گفت کای رستم نامدار
به دانای پیشی نگر تا چه گفت
بدانگه که جان با خرد کرد جفت
که پیر فریبنده کانا بود
وگر چند پیروز و دانا بود
تو چندین همی بر من افسون کنی
که تا چنبر از یال بیرون کنی
تو خواهی که هرکس که این بشنود
بدین خوب گفتار تو بگرود
مرا پاک خوانند ناپاک رای
ترا مرد هشیار نیکیفزای
بگویند کو با خرام و نوید
بیامد ورا کرد چندی امید
سپهبد ز گفتار او سر بتافت
ازان پس که جز جنگ کاری نیافت
همی خواهش او همه خوار داشت
زبانی پر از تلخ گفتار داشت
بدانی که من سر ز فرمان شاه
نتابم نه از بهر تخت و کلاه
بدو یابم اندر جهان خوب و زشت
بدویست دوزخ بدو هم بهشت
ترا هرچ خوردی فزاینده باد
بداندیشگان را گزاینده باد
تو اکنون به خوبی به ایوان بپوی
سخن هرچ دیدی به دستان بگوی
سلیحت همه جنگ را ساز کن
ازین پس مپیمای با من سخن
پگاه آی در جنگ من چارهساز
مکن زین سپس کار بر خود دراز
تو فردا ببینی به آوردگاه
که گیتی شود پیش چشمت سیاه
بدانی که پیکار مردان مرد
چگونه بود روز جنگ و نبرد
بدو گفت رستم که ای شیرخوی
ترا گر چنین آمدست آرزوی
ترا بر تگ رخش مهمان کنم
سرت را به گوپال درمان کنم
تو در پهلوی خویش بشنیدهای
به گفتار ایشان بگرویدهای
که تیغ دلیران بر اسفندیار
به آوردگه بر، نیاید به کار
ببینی تو فردا سنان مرا
همان گرد کرده عنان مرا
که سازیم با نامداران مرد
به خوبی به آوردگه بر، نبرد
لب مرد برنا پر از خنده شد
همی گوهر آن خنده را بنده شد
به رستم چنین گفت کای نامجوی
چرا تیز گشتی بدین گفت و گوی
چو فردا بیایی به دشت نبرد
ببینی تو آورد مردان مرد
نه من کوهم و زیرم اسپی چوکوه
یگانه یکی مردمم چون گروه
گر از گرز من باد یابد سرت
بگرید به درد جگر مادرت
وگر کشته آیی به آوردگاه
ببندمت بر زین برم نزد شاه
بدان تا دگر بنده با شهریار
نجوید به آوردگه کارزار



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
اسفندیار رستم کیکاووس پشوتن گشتاسپ زال سام (اشاره)
هوش مصنوعی: در این بخش از داستان، اسفندیار به رستم پاسخ میدهد که سخن گفتن بیفایده است و باید به مهمانی و خوردن بپردازند. آنها در بزم مینوشند و رستم از دعوا و کینه صحبت میکند و بر اهمیت خرد تأکید میکند. وی به اسفندیار پیشنهاد میدهد که قبل از نبرد، مدتی بیاساید و از بدیها دوری کند. اما اسفندیار بر عزم خود برای نبرد تأکید دارد و به رستم میگوید که فردا در میدان جنگ او را خواهد دید و به خوبی هنرش را به نمایش خواهد گذاشت. در نهایت، رستم و اسفندیار دربارهی آثار نبرد و سرنوشتشان گفتگو میکنند و به دوستی و شجاعت یکدیگر احترام میگذارند، در عین حال آمادهی جنگ میشوند.
هوش مصنوعی: اسفندیار در پاسخ میگوید که صحبتهای طولانی و بیفایده در این شرایط به هیچ دردی نمیخورد.
هوش مصنوعی: روز را نیمی از گرسنگی گذرانیدیم، در حالی که صحبتهای زیادی دربارهٔ مبارزه و جنگ به میان آمده است.
هوش مصنوعی: بیاورید غذایی برای کسی که بسیار میگوید، اما به شخصی که کم حرف میزند نپردازید.
هوش مصنوعی: رستم وقتی شروع به خوردن کرد، به شدت تعجب کرد و در حالتی از شگفتی قرار گرفت.
هوش مصنوعی: نیزار اسفندیار و مردان جنگی او (گوان) از هر سو پیش او (رستم) نشسته و آماده شدند.
هوش مصنوعی: اسفندیار دستور داد تا جامی بیاورند و به جای نوشیدنی پخته، نوشیدنی خام (یعنی آب یا شراب جوان) بگذارند.
هوش مصنوعی: باید ببینیم رستم اکنون دربارهٔ نوشیدنی چه میگوید و چه چیزی از کی کاوس میآورد.
هوش مصنوعی: رستم یک جام می از شراب (میگسار) آورد که در آن بر اثر شرابخواری، کشتی (بازی) کرد و به تماشا کناره گذاشت.
هوش مصنوعی: اسفندیار برای یادآوری بزرگداشت رستم جامی از شراب مینوشد که از چشمهای زرد رنگ پر شده است.
هوش مصنوعی: کودک میگسار همان جام را آورد که پر از شراب شاهانه بود.
هوش مصنوعی: پشوتن (که یکی از شخصیتهای داستانهای شاهنامه است) گفت که چنین است که نیاز انسانی به آب به خاطر برآورده نشدن خواستهها و مشکلات روحی او به وجود میآید.
هوش مصنوعی: چرا آب را در جام شراب بریزی، در حالی که تیزی دندانی کهنه (و دیگر) را نمیشکنی؟
هوش مصنوعی: پشوتن به میگسار گفت که بدون آب، جامی از شراب برای ما بیاور.
هوش مصنوعی: او مینوشید و نوازندگان را دعوت کرد، در حالی که رستم از این وضع شگفتزده و متعجب مانده بود.
هوش مصنوعی: زمانی که وقت رفتن فرا رسید، رستم به خاطر مِی سرخ رنگ مست و خوشحال شد.
هوش مصنوعی: اسفندیار به رستم گفت که تا زمانی که روزگار خوش است، باید شاد و خوشحال باشی.
هوش مصنوعی: نوشیدن می و هر چیز دیگری که مصرف کردی، برایت خوش باشد. دلاور، تو همیشه پرتوان و قوی هستی.
هوش مصنوعی: رستم به اسفندیار میگوید: ای مرد مشهور، همیشه خرد و دانش تو به عنوان معلمت خواهد بود.
هوش مصنوعی: هر چیزی که من با تو بنوشم، روح و جان مرا شاداب و خوشحال میکند و باعث میشود که خردمندتر شوم.
هوش مصنوعی: اگر این کینه را از دل خود خارج کنی، بزرگی و علم تو بیشتر خواهد شد.
هوش مصنوعی: از دشت به سوی خانهام بیا و برای مدتی مهمان من باش تا شاد باشی.
هوش مصنوعی: هر چه تا به حال گفتهام را به جا میآورم و خرد و اندیشهام را برای تو، که رهنما هستی، ارائه میدهم.
هوش مصنوعی: مدتی آرام بگیر و به بدی و آزار نپرداز، به سوی مردم مهربانی کن و عقل و هوش خود را بازآوری.
هوش مصنوعی: اسفندیار به رستم میگوید که بذری که هرگز جوانه نمیزند، نشانهٔ مکر و نیرنگ است؛ یعنی کارهایی که انتظار میرود نتیجهای نداشته باشند، به نوعی فریبکاری هستند.
هوش مصنوعی: فردا تو میبینی که من، به عنوان یک بیمار و ماهر در جنگ، چگونه کمر خود را محکم میبندم و به جنگ میروم.
هوش مصنوعی: به هیچوجه به تن خود به خاطر هیچ چیز ننگین مشو و در برابر فردا آماده باش.
هوش مصنوعی: من به تو نشان میدهم که در میدان جنگ چقدر شجاع و بیباک هستم، مانند کسی که در حال نوشیدن شراب و خوشگذرانی است.
هوش مصنوعی: زمانی که از شهر زاول (شهری در تاریخ کهن ایران) به ایران بیایم و به نزد شاه و دلیران (دلاوران) برسم.
هوش مصنوعی: به خاطر مشکلات و ناراحتیهای شخصی من، تلاش نکنید که از سخنان من نکتهای مثبت و خوشبینانه بیابید.
هوش مصنوعی: دل رستم پر از اندوه و فکر شد و دنیا برای او مانند یک جنگل تاریک و تنیده به نظر آمد.
هوش مصنوعی: اگر من دستم را به اسفندیار بدهم (به او وفادار شوم) و یا اگر بر سر من آسیب بزند، چه فرقی میکند؟
هوش مصنوعی: این بیت میگوید که دو کار وجود دارد که هر دو ملزم به نفرین و بدی هستند و بر اساس قواعدی تازه و ناپسند ایجاد شدهاند.
هوش مصنوعی: اگر نام من از محدودیت او باشد، نام من نیز بد میشود و سرانجام کارم به گشتاسپ، پدر اسفندیار، ختم خواهد شد.
هوش مصنوعی: هر کسی در دنیا که به من صحبت کند و مرا سرزنش کند، در واقع نام من کهنه و قدیمی نخواهد شد.
هوش مصنوعی: رستم با زاول زیرک و نیرومند، به خاطر جوانی و سرزندگیاش، در حالتی که احساس راحتی میکند، دستان او را میگیرد و به خودش نزدیک میکند.
هوش مصنوعی: من به خاطر کردار زشت و ناپسند خود، نمیخواهم نام و یادم در جهان به بدی برود و لکهدار شود.
هوش مصنوعی: اگر در میدان جنگ کشته شوم، چهرهام نزد پادشاهان زرد و ناامید خواهد شد.
هوش مصنوعی: در این بیت گفته شده که جوانی از فرمانروایان، به خاطر این که با او به زبان تند و بیادب صحبت کرد، کشته میشود.
هوش مصنوعی: پس از مرگ، نفرین بر من خواهد بود و نامم نیز در میان مردم بیدین و ناپسند خواهد شد.
هوش مصنوعی: اگر من در دست او کشته شوم، دیگر در زابلستان نه رنگی باقی میماند و نه بویی.
هوش مصنوعی: اگر نام رستم، دستان سام، از بین برود، کسی در زابل (زابلستان، زادگاه رستم) هم نخواهد توانست نامی داشته باشد. در واقع، اگر رستم در نبرد کشته شود، نام و یاد او و شجاعتش به فراموشی میرود.
هوش مصنوعی: اما از این پس، خوب بودنِ سخنان من را در محافل و مجالس باز هم خواهند گفت.
هوش مصنوعی: او (اسفندیار) پس از بیان سخنانش به مرد پرماجرا (رستم) گفت که اندیشه و فکر او، رستم را وحشتزده و غمگین کرده است.
هوش مصنوعی: چندین بار که از مشکلات و سختیهای خود بگویی، به خودت آسیب میزنید و این فکر و تدبیر تو به ضررت میرسد.
هوش مصنوعی: آیا کسی دیگر وجود دارد که سخنش از این سخن (سخن من) بهتر باشد؟ زیرا سرنوشت و تقدیر (چرخ ما) بالاتر از هرگونه گمان و تصور است.
هوش مصنوعی: تو همه نصیحتهای دیوان (احتمالاً اشاره به فرشتگان) را میپذیری و از علم و آگاهی خود هیچ چیزی نمیگیری.
هوش مصنوعی: سال به معنی عمر و زمان زندگی تو را نمیدانند و از آن بیشتر نمیتوانی بفریبی ای پادشاه بدجنس.
هوش مصنوعی: تو انسان دلی هستی و در این دنیا تجربهات کم است، انسانهای بزرگ دنیا در تلاشند که مرگ تو را پنهان کنند و از این طریق جانت را حفظ کنند.
هوش مصنوعی: اگر گشتاسپ، پادشاه ایران، به خاطر بخت بدش نتواند از مقام و سلطنت خود لذت ببرد، در چنین حالتی چه فایدهای دارد؟
هوش مصنوعی: برای سختیها و مشکلاتی که در زندگی پیش میآید، تو را به دور دنیا و در برابر آنها میگرداند و آزمایش میکند.
هوش مصنوعی: در زمین، آدمی به طور کامل تفکر میکند و اندیشهاش همانند تبر، قدرت تیز و برندگی دارد، و هوش او مانند تیشه، قابلیت طراحی و شکلدادن به امور را دارد.
هوش مصنوعی: تا چه زمانی در جهان شخصیتی مشهور وجود دارد که از میدان جنگ و نبرد دوری نکند و از آن فرار نکند؟
هوش مصنوعی: هر کس که از جانب او (اسفندیار) آسیبی به تو برسد، در پایان، همان شخص با تاج و تختی والا خواهد ماند.
هوش مصنوعی: شاید ما بر تاج (سلطنت) نفرین کنیم و از این داستان (بدیهای آن) خاک بر سر (ننگ و عذاب) بریزیم.
هوش مصنوعی: تو دائم به من بد و ناپسند میگویی، اما چرا دل و فکر خود را در جستجوی واقعیت و حقیقت قرار نمیدهی؟
هوش مصنوعی: اگر در کارهای خود، رنج و زحمت را با دستان خود تحمل نکنی، تنها از بدگمانی نتیجهای به دست نخواهی آورد و به موفقیت نخواهی رسید.
هوش مصنوعی: ای شهریار (اسفندیار)، جوانی نکن و به این مصیبت دچار مشو؛ به کامرانی و موفقیت دست نخواهی یافت.
هوش مصنوعی: ای شهریار، دل ما را نرنجان و با رفتار خود باعث قهر ما نشو. به جان خود و من آسیب نرسان.
هوش مصنوعی: از خدا و از چهرهٔ من شرم کن، بر جان خودت آسیبی نرسان.
هوش مصنوعی: تو نیازی به جنگ با من نداری و از تلاش و تصمیم من برای نبرد بینیازی.
هوش مصنوعی: زمانه به سرعت به سوی تو میآید و سپاه تو را در هم میزند، اگر به دست من بیفتی، نابود خواهی شد.
هوش مصنوعی: من از خود نامی بد به یادگار در این دنیا نخواهم گذاشت و امیدوارم که به گشتاسپ، پدر اسفندیار، هم سرانجامی بد برسد.
هوش مصنوعی: اسبندیار، گردنکش و قهرمان، وقتی این سخنان را از رستم، نامدار، شنید، به او گفت.
هوش مصنوعی: به کسی که در علم و دانش پیشرفت کرده، توجه کن و ببین چه گفت؛ زیرا او در آن لحظه، روح و عقل را به یکدیگر متصل کرد و هماهنگ ساخت.
هوش مصنوعی: او که پیر و فریبنده است و ظاهراً داناست، در واقع هیچ بخردی ندارد، حتی اگر پیروز و باهوش هم باشد.
هوش مصنوعی: تو به قدری بر من شعبده و فریب میزنی که میخواهی یال من را نیز از حلقهٔ چنبر بیرون بکشی.
هوش مصنوعی: تو میخواهی بعد از شنیدن این سخن نیکو، هر شخصی به تو احترام بگذارد و به تو توجه کند.
هوش مصنوعی: من را پاک و نیکو معرفی میکنند، اما تو را که دارای اندیشهای ناپاک هستی، مردی عاقل و نیکوکار نمیدانند.
هوش مصنوعی: میگویند کسی که با ناز و دلربایی آمد، امیدی به او داشتند و مدتی به او دل بستند.
هوش مصنوعی: سپهبد (اسفندیار) به دلیل صحبتهای تلخ رستم، از او روی برگشت و پس از آن فقط موضوع جنگ برایش باقی ماند.
هوش مصنوعی: خواستههای او را به هیچ گرفت و زبانش پر بود از کلمات تند و شیرین نبود.
هوش مصنوعی: من هرگز از فرمان شاه سرپیچی نمیکنم، نه به خاطر throne (تخت) و تاج (کلاه) بلکه به خاطر احترام و وفاداری به او.
هوش مصنوعی: در دنیا هر چیز خوب و بدی وجود دارد؛ برای هر کس دچار بدی شود، دوزخ و برای کسی که در مسیر نیکی قدم بردارد، بهشت فراهم است.
هوش مصنوعی: هر چه از خوشی و خوشبختی به تو رسیده، روز به روز بیشتر شود و برای بداندیشان و کسانی که به تو آسیب میزنند، باد و بلا و زیان فراتر از آنچه که باید، ببارد.
هوش مصنوعی: اکنون به خوبی به میدان بیگانه برو و هر چه را که با دستانت دیدی، به من بگو.
هوش مصنوعی: از این پس تمام سلاحهای خود را برای جنگ آماده کن و دیگر با من صحبت نکن.
هوش مصنوعی: صبح فردا در جنگ، تو برای من چارهساز نباش، از این پس کار را بر خودت دشوار مکن.
هوش مصنوعی: فردا در میدان جنگ، تو خواهی دید که دنیا چگونه در برابر چشمانت تاریک میشود و هرج و مرج بهوجود میآید.
هوش مصنوعی: باید بدانی که نبرد و جنگ میان بزرگمردان چگونه است.
هوش مصنوعی: رستم به اسفندیار میگوید، ای شیر دل، اگر تو چنین آرزویی در دل داری، باید بدانم که چه چیزی در ذهنت میگذرد.
هوش مصنوعی: من تو را بر روی اسب نیرومند خود مهمان میکنم و برایت داروی درمانی فراهم میآورم.
هوش مصنوعی: تو در کنارت حرفهایی را شنیدهای و به گفتههای آنها اعتماد کردهای.
هوش مصنوعی: تیغ دلیران، که در نبردها استفاده میشود، در برابر اسفندیار، که یک جنگجوی بزرگ و بینظیر است، کارایی نخواهد داشت و در میدان نبرد بر او تأثیری نخواهد گذاشت.
هوش مصنوعی: فردا تو خواهی دید که چگونه نیزهام (سنان) را به سمت تو نشانه گرفتهام و افسار (عنان) خود را برای نبرد آماده کردهام.
که با مردان نامدار در میدان ، نبرد خوبی برپا کنیم .
هوش مصنوعی: لب جوان پر از شادی و خنده شد، زیرا او با آن خنده، خودش را به مانند طلا که از دل زمین استخراج میشود، ارزشمند و باارزش نشان داد.
هوش مصنوعی: اسفندیار به رستم میگوید، ای جویندهٔ نام و شهرت، چرا در این گفتوگو اینقدر تند و خشمگین شدهای؟
هوش مصنوعی: فردا که به دشت جنگ بیایی، مردان شجاع و دلیر را خواهی دید که آمدهاند.
هوش مصنوعی: من نه کوهیام و نه زیرم اسبی، بلکه مانند یک گروه، تنها یک انسان هستم.
هوش مصنوعی: اگر ضربهٔ گرز من بر سرت بیفتد، به خاطر شدت درد، مادرت باید به شدت بگرید.
هوش مصنوعی: اگر در نبرد کشته شوی، تو را بر زین میبندم و به نزد پادشاه میبرم.
هوش مصنوعی: بدان که دیگر بنده (منظور رستم) با فرمانروا (اسفندیار) در میدان جنگ گفتگو نخواهد کرد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.