بخش ۹ - رسیدن اسکندر به دارای مجروح، اندرز و مرگ او، دخمهٔ شاهانه و دار کردن خائنان
به نزدیک اسکندر آمد وزیر
که ای شاه پیروز و دانشپذیر
بکشتیم دشمنت را ناگهان
سرآمد برو تاج و تخت مهان
چو بشنید گفتار جانوشیار
سکندر چنین گفت با ماهیار
که دشمن که افگندی اکنون کجاست
بباید نمودن به من راه راست
برفتند هر دو به پیش اندرون
دل و جان رومی پر از خشم و خون
چو نزدیک شد روی دارا بدید
پر از خون بر و روی چون شنبلید
بفرمود تا راه نگذاشتند
دو دستور او را نگه داشتند
سکندر ز باره درآمد چو باد
سر مرد خسته به ران بر نهاد
نگه کرد تا خسته گوینده هست
بمالید بر چهر او هر دو دست
ز سر برگرفت افسر خسرویش
گشاد آن بر و جوشن پهلویش
ز دیده ببارید چندی سرشک
تن خسته را دور دید از پزشک
بدو گفت کین بر تو آسان شود
دل بدسگالت هراسان شود
تو برخیز و بر مهد زرین نشین
وگر هست نیروت بر زین نشین
ز هند و ز رومت پزشک آورم
ز درد تو خونین سرشک آورم
سپارم ترا پادشاهی و تخت
چو بهتر شوی ما ببندیم رخت
جفا پیشگان ترا هم کنون
بیاویزم از دارشان سرنگون
چنانچون ز پیران شنیدیم دوش
دلم گشت پر خون و جان پر ز جوش
ز یک شاخ و یک بیخ و پیراهنیم
به بیشی چرا تخمه را برکنیم
چو بشنید دارا به آواز گفت
که همواره با تو خرد باد جفت
برآنم که از پاک دادار خویش
بیابی تو پاداش گفتار خویش
یکی آنک گفتی که ایران تراست
سر تاج و تخت دلیران تراست
به من مرگ نزدیکتر زانک تخت
بپردخت تخت و نگون گشت بخت
برین است فرجام چرخ بلند
خرامش سوی رنج و سودش گزند
به من در نگر تا نگویی که من
فزونم ازین نامدار انجمن
بد و نیک هر دو ز یزدان شناس
وزو دار تا زنده باشی سپاس
نمودار گفتار من من بسم
بدین در نکوهیدهٔ هرکسم
که چندان بزرگی و شاهی و گنج
نبد در زمانه کس از من به رنج
همان نیز چندان سلیح و سپاه
گرانمایه اسپان و تخت و کلاه
همان نیز فرزند و پیوستگان
چه پیوستگان داغ دل خستگان
زمان و زمین بنده بد پیش من
چنین بود تا بخت بد خویش من
ز نیکی جدا ماندهام زین نشان
گرفتار در دست مردمکشان
ز فرزند و خویشان شده ناامید
سیه شد جهان و دو دیده سپید
ز خویشان کسی نیست فریادرس
امیدم به پروردگارست و بس
برین گونه خسته به خاک اندرم
ز گیتی به دام هلاک اندرم
چنین است آیین چرخ روان
اگر شهریارم و گر پهلوان
بزرگی به فرجام هم بگذرد
شکارست مرگش همی بشکرد
سکندر ز دیده ببارید خون
بران شاه خسته به خاک اندرون
چو دارا بدید آن ز دل درد او
روان اشک خونین رخ زرد او
بدو گفت مگری کزین سود نیست
از آتش مرا بهره جز دود نیست
چنین بود بخشش ز بخشندهام
هم از روزگار درخشندهام
به اندرز من سر به سر گوش دار
پذیرنده باش و بدل هوش دار
سکندر بدو گفت فرمان تراست
بگو آنچ خواهی که پیمان تراست
زبان تیز دارا بدو برگشاد
همی کرد سرتاسر اندرز یاد
نخستین چنین گفت کای نامدار
بترس از جهان داور کردگار
که چرخ و زمین و زمان آفرید
توانایی و ناتوان آفرید
نگه کن به فرزند و پیوند من
به پوشیدگان خردمند من
ز من پاکدل دختر من بخواه
بدارش به آرام بر پیشگاه
کجا مادرش روشنک نام کرد
جهان را بدو شاد و پدرام کرد
نیاری به فرزند من سرزنش
نه پیغاره از مردم بدکنش
چو پروردهٔ شهریاران بود
به بزم افسر نامداران بود
مگر زو ببینی یکی نامدار
کجا نو کند نام اسفندیار
بیاراید این آتش زردهشت
بگیرد همان زند و استا بمشت
نگه دارد این فال جشن سده
همان فر نوروز و آتشکده
همان اورمزد و مه و روز مهر
بشوید به آب خرد جان و چهر
کند تازه آیین لهراسپی
بماند کیی دین گشتاسپی
مهان را به مه دارد و که به که
بود دین فروزنده و روزبه
سکندر چنین داد پاسخ بدوی
که ای نیکدل خسرو راستگوی
پذیرفتم این پند و اندرز تو
فزون زین نباشم برین مرز تو
همه نیکویها به جای آورم
خرد را بدین رهنمای آورم
جهاندار دست سکندر گرفت
به زاری خروشیدن اندر گرفت
کف دست او بر دهان برنهاد
بدو گفت یزدان پناه تو باد
سپردم ترا جای و رفتم به خاک
سپردم روانرا به یزدان پاک
بگفت این و جانش برآمد ز تن
برو زار بگریستند انجمن
سکندر همه جامهها کرد چاک
به تاج کیان بر پراگند خاک
یکی دخمه کردش بر آیین او
بدان سان که بد فره و دین او
بشستن ازان خون به روشن گلاب
چو آمدش هنگام جاوید خواب
بیاراستندش به دیبای روم
همه پیکرش گوهر و زر بوم
تنش زیر کافور شد ناپدید
ازان پس کسی روی دارا ندید
به دخمه درون تخت زرین نهاد
یکی بر سرش تاج مشکین نهاد
نهادش به تابوت زر اندرون
بروبر ز مژگان ببارید خون
چو تابوتش از جای برداشتند
همه دست بر دست بگذاشتند
سکندر پیاده به پیش اندرون
بزرگان همه دیدگان پر ز خون
چنین تا ستودان دارا برفت
همی پوست گفتی بروبر بکفت
چو بر تخت بنهاد تابوت شاه
بر آیین شاهان برآورد راه
چو پردخت از دخمهٔ ارجمند
ز بیرون بزد دارهای بلند
یکی دار بر نام جانوشیار
دگر همچنان از در ماهیار
دو بدخواه را زنده بردار کرد
سر شاهکش مرد بیدار کرد
ز لشکر برفتند مردان جنگ
گرفته یکی سنگ هر یک به چنگ
بکردند بر دارشان سنگسار
مبادا کسی کو کشد شهریار
چو دیدند ایرانیان کو چه کرد
بزاری بران شاه آزادمرد
گرفتند یکسر برو آفرین
بدان سرور شهریار زمین



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
روشنک اسفندیار (اشاره) زردشت (اشاره) لهراسپ (اشاره) گشتاسپ (اشاره) اسکندر جانوشیار ماهیار دارا
هوش مصنوعی: اسکندر پس از پیروزی بر دارا به او میرسد و از حالش آگاه میشود. دارا در نهایت به اسکندر اندرز میدهد که مراقب خداوند و عواقب کارهایش باشد و اشاره میکند که شایستگی و انسانیت در نهایت برتری دارند. دارا همچنین از فرزندانش صحبت میکند و بر اهمیت خانواده و اخلاق تأکید دارد. پس از این گفت و گو، دارا جان خود را از دست میدهد و اسکندر به شدت به سوگ او مینشیند و او را با احترام بسیار دفن میکند. در پایان، اسکندر به دو خائن دستور میدهد تا مجازات شوند و بر آنها سنگسار میکنند تا عبرتی برای دیگران باشد.
هوش مصنوعی: وزیر به نزد اسکندر رفت و او را به عنوان شاه پیروز و بزرگ که اهل علم و دانش است، خطاب کرد.
هوش مصنوعی: ما دشمن تو را به طور ناگهانی کشتیم و حالا زمان پایان کار او و از دست رفتن تاج و تخت بزرگش فرارسیده است.
هوش مصنوعی: سکندر وقتی گفتار جانوشیار را شنید، به ماهیار (یکی از اطرافیان) این چنین گفت.
هوش مصنوعی: دشمن تو که اکنون تو را به زحمت انداخته، کجاست؟ باید راه درست را به من نشان دهی.
هوش مصنوعی: دارا و اسکندر هر دو به جلو رفتند؛ دل و جان رومی (سربازان روم) پر از خشم و نفرت است و در حال خشم و انتقام هستند.
هوش مصنوعی: وقتی اسکندر به دارا نزدیک شد، چهرهاش را دید که پر از خون است و رویش مانند شنبلید (نگین سبز) است.
هوش مصنوعی: اسکندر دستور داد که کسی را به راه هدایتی نفرستند و دو فرماندهاش را نگه داشتند تا در کنارش بمانند.
هوش مصنوعی: سکندر به سرعت و با قدرت بر باره (سوار بر اسب یا موجودی دیگر) وارد شد، همانطور که باد به سرعت میوزد، و به مرد خسته دست زد و او را در آغوش گرفت.
هوش مصنوعی: سکندر به پیرمرد مجروح نگاه کرد و با دلسوزی، دستهایش را بر چهره او گذاشت و آن را نوازش کرد.
هوش مصنوعی: او افسر سلطنتش را از سر برداشت و زنجیر گردن و پوشش جنگیاش را از روی بدنش باز کرد.
هوش مصنوعی: او از شدت ناراحتی و غم، اشکهایش را به مدت طولانی بر صورتش ریخت و بدن خستهاش را دور از پزشک مشاهده کرد.
هوش مصنوعی: به او گفتند که این کار برای تو آسان خواهد شد و دل بدخواه تو ترسیده خواهد شد.
هوش مصنوعی: برخیز و بر تخت زرین بنشین، و اگر قدرت و قدرتنماییات ایجاب میکند، بر اسب بنشین و حرکت کن.
هوش مصنوعی: من از هند و روم پزشک میآورم تا برای درمان درد تو، اشکهای خونینت را به دست آورم.
هوش مصنوعی: به پادشاهی و تخت سلطنت تو را میسپارم، وقتی که بهتر شوی، ما برای رفتن آماده خواهیم شد.
هوش مصنوعی: من میخواهم بدیها و ظلمهایی که به تو شده را رسوا کنم و آنها را به مجازات برسانم.
هوش مصنوعی: دیشب از زبان پیران شنیدم که دل من پر از حسرت و خون شده و جانم پر از هیجان و تلاطم است.
هوش مصنوعی: ما از یک ریشه و یک منبع هستیم، پس چرا باید فرزندان خود را از هم جدا کنیم و نابرابری ایجاد کنیم؟
هوش مصنوعی: دارا وقتی این سخن را شنید، گفت که همیشه خرد و هوش باید همدم تو باشد.
هوش مصنوعی: من برآنم که باید از خداوند پاک و نیکو پاداشی برای سخنان و کارهای خوبت به دست آوری.
هوش مصنوعی: هر که گفت تو مالک ایران هستی، باید بدانی که تاج و تخت متعلق به دلیران است.
هوش مصنوعی: برای من مرگ از زندگی نزدیکتر شده، زیرا بعد از رسیدن به تخت پادشاهی، شانس و اقبال من زوال یافته و دچار نابودی شده است.
هوش مصنوعی: پایان کار این دوران پر از چرخش و تغییرات، حرکتش به سوی رنج و آسیب است. به این معنا که هر چه بالا و بلند باشد، در نهایت به مشکلات و زیانها میانجامد.
هوش مصنوعی: به من نگاه کن و نگو که من از این افراد نامدار و بزرگتر هستم.
هوش مصنوعی: بدی و نیکی هر دو را از خدا بشناس و تا زمانی که زندهای، از او سپاسگزاری کن.
هوش مصنوعی: من آنچه را که در سخنانم انگیزهام است بیان میکنم، زیرا میخواهم هر کسی را که بد است، سرزنش کنم.
هوش مصنوعی: هیچکس در زمانهٔ من به اندازهٔ من در رنج و سختی، بزرگی، پادشاهی و ثروت ندارد.
هوش مصنوعی: او (داراب) همچنین به اندازه کافی امکانات و تجهیزات جنگی، همچون سربازان دلیر و اسبهای نیکو و تخت سرفراز و کلاهی با شکوه دارد.
هوش مصنوعی: فرزندان و وابستگان (پیروان) او نیز دچار غم و اندوه هستند، همانطور که دلهای خستگان (رنجدیدگان) در پی این مصیبت زخمی است.
هوش مصنوعی: زمان و مکان برای من بسیار بد بود، چرا که سوء اقبال و بدشانسی من را گرفتار کرده بود.
هوش مصنوعی: از نشانههایی که میبینم، معلوم است که از نیکی و خوبی دور شدهام و در دستان افرادی که به ظلم و ستم شهرت دارند گرفتار شدهام.
هوش مصنوعی: از فرزندان و خویشاوندانم ناامید شدهام، دنیا برایم تاریک شده و چشمانم از گریه و اندوه سفید شده است.
هوش مصنوعی: تنها از خویشان هیچکس نمیتواند به من کمک کند و تنها به خداوند امیدوارم.
هوش مصنوعی: من بر این حال در غم و اندوه به زمین افتادهام و از دنیا به دام هلاکت افتادهام.
هوش مصنوعی: هرچه بر سر انسان میآید، به گونهای است که در تقدیر او نوشته شده است؛ چه او پادشاه باشد و چه جنگجو.
هوش مصنوعی: هر بزرگی در پایان عمر خود به سرنوشت مرگ میرسد و سرانجام مانند یک شکار، به دام مرگ میافتد و از دنیا میرود.
هوش مصنوعی: اسکندر از چشمش اشک مانند خون ریخت، زیرا به حال شاه دارا، که خسته و مجروح بر روی زمین افتاده بود، بسیار ناراحت شد.
هوش مصنوعی: سکندر وقتی دارا را دید، از دلش درد آمد و اشکهای خونینش را به خاطر حالت زرد و نزار او ریخت.
هوش مصنوعی: او به دارا میگوید که از این وضعیت هیچ نفعی ندارم، چون از آتش تنها دودی نصیب من میشود و بهرهای از آن نمیبرم.
هوش مصنوعی: این قسمت اشاره دارد به این که بخشش و مهربانی من ناشی از شخصیت و ویژگیهای خود من است و همچنین تحت تأثیر روزگار روشن و پربرکت من قرار دارد.
هوش مصنوعی: به سخنان من توجه کن و به خوبی گوش بده. خود را آماده پذیرش نصیحت من کن و از عواقب آن غافل مشو.
هوش مصنوعی: سکندر به دارا میگوید که من فرمان تو را میپذیرم، پس هر آنچه را که میخواهی و مطابق پیمانت است، بگو.
هوش مصنوعی: دارا با زبان تیز و زیرکانهاش به سکندر نصیحت کرد و تمام نکات مهم را یادآوری مینمود.
هوش مصنوعی: دارا به اسکندر میگوید که ای مرد معروف، از قدرت خداوند جهان بترس، چرا که او قضا و قدر را تعیین میکند.
هوش مصنوعی: خداوندی که آسمان و زمین و زمان را خلق کرد، همچنین نیرومند و ناتوان را به وجود آورد.
هوش مصنوعی: به فرزند و ارتباط من با اندیشمندان پنهانکار توجه کن.
هوش مصنوعی: از من، که دل پاکی دارم، دخترم را بخواه تا او را به آرامی در پیشگاه من قرار دهد.
هوش مصنوعی: مادر اسکندر، روشنک نام داشت و با وجود او، جهان را شاد کرد و پدرش نیز به خاطر او خوشحال شد.
هوش مصنوعی: این بیت به مخاطب میگوید که فرزند من را مورد سرزنش قرار نده و در عوض از مردم بدکار و بداندیش، پیغامی نیاور.
هوش مصنوعی: او که به عنوان پسر شهریاران بزرگ تربیت شده بود، در میهمانیها و مجالس با افسران و افراد نامدار حاضر بود.
هوش مصنوعی: شاید بتوانی یکی از نامآوران را ببینی که نام اسفندیار را نو و تازه میکند.
هوش مصنوعی: این آتش را از زرد هشت بیارایید تا آن چیزی که از آن میزند و در آتش میسوزد، به دست آید.
هوش مصنوعی: این نگهداری از فال، مربوط به جشن سده است که همان نوروز و مراسم آتشکده نیز در آن برگزار میشود.
هوش مصنوعی: اورمزد (خدای بزرگ) و خورشید و روز مهربانی، به وسیلهٔ آب خرد (عقل و اندیشه) جان و چهره (ظاهر) را پاک و تمیز میکنند.
هوش مصنوعی: آیین لهراسپی که به معنای دین و مذهب اوست، تازگی و زنده بودن خود را حفظ خواهد کرد و از نسل کی و گشتاسپی (دو شخصیت افسانهای) حفظ میشود.
هوش مصنوعی: دین فروزنده به معنای اعتقادات و ارزشهای روحانی و اخلاقی است که راجع به خدایان و زندگی در دنیاست. در اینجا به این نکته اشاره میشود که افرادی بزرگوار و با فضیلت (مهان یا بزرگان) با یکدیگر ارتباط دارند و به احساس و عقاید هم احترام میگذارند.
هوش مصنوعی: سکندر به بدوی (شخصی نامشخص) پاسخ داد که ای پادشاه نیکوکار و راستگو.
هوش مصنوعی: من این نصیحت و مشاوره تو را پذیرفتم و از این مرز بیشتر از این نخواهم داشت.
هوش مصنوعی: من همه خوبیها را انجام میدهم و عقل و خرد را با این راهنمایی تو به کار میگیرم.
هوش مصنوعی: جهاندار، پادشاه، دست اسکندر را گرفت و با ناراحتی و زاری شروع به ناله و شیون کرد.
هوش مصنوعی: سکندر دستش را بر دهان داراب گذاشت و به او گفت: «خداوند تو را پناه دهد.
هوش مصنوعی: من تو را به مکان امنی سپردم و خود به خاک رفتم، روح من را به یزدان پاک سپردم.
هوش مصنوعی: او این سخن را گفت و جانش از بدن خارج شد. سپس جمعیت به شدت گریه و زاری کردند.
هوش مصنوعی: سکندر تمام لباسهای خود را پاره کرد و بر خاکی که بر روی تاج کیان (تاج پادشاهی ایران) ریخته شده، افکند.
هوش مصنوعی: او برای خودش یک دخمه (محل دفن) به سبک و سیاق پادشاهان ساخت، به گونهای که با شخصیت و آیین نیک او هماهنگ بود.
هوش مصنوعی: به خاطر مجروح شدن و در آستانه مرگ، او را شستشو میدهند و خون او را با گلاب روشن میغسلند، چون زمان خواب ابدیاش فرا رسیده است.
هوش مصنوعی: او را به لباس زیبای رومی پوشاندند و تمام بدنش را با جواهرات و زرهای درخشان زینت کردند.
هوش مصنوعی: بدن دارا به دلیل استفاده از کافور، که برای معطر کردن و حفظ اجساد به کار میرود، ناپدید و پنهان شد و بعد از آن هیچکس دیگر او را ندید.
هوش مصنوعی: او را به دخمهای که در آن تختی زرین قرار دارد، قرار دادند و بر سرش تاجی از مشک گذاشتند.
هوش مصنوعی: بدن او را در تابوتی از طلا قرار دادند و از چشمانش خون جاری شد.
هوش مصنوعی: هنگامی که تابوت او را از محل برمیدارند، همه افراد دستهای خود را بر روی یکدیگر قرار میدهند، به نشانهٔ احترام و اندوه نسبت به او.
هوش مصنوعی: سکندر با پای پیاده به سوی دارا رفت و در آنجا بزرگان را دید که چشمانشان از غم و خون پر شده بود.
هوش مصنوعی: دارا (پادشاه) به سمت ستودان (محل ستایش و بزرگداشت) رفت و پوست بدنش کمکم مانند کالبدی خالی به نظر میرسید، گویی تمام قوت و انرژی او از بین رفته است.
هوش مصنوعی: زمانی که تابوت شاه را بر تخت گذاشتند، آداب و رسوم شاهان را رعایت کردند و راه را برای او هموار کردند.
هوش مصنوعی: وقتی تابوت از قبرستان با ارزش بیرون آمد، دارهایی بلند هم برپا کردند.
هوش مصنوعی: یکی از دو دار (دار به معنای دار مجازات) برای جانوشیار (که احتمالاً نام فردی است) و دیگری نیز برای ماهیار (که نام فرد دیگری است) در نظر گرفته شده است.
هوش مصنوعی: دو نفر بدخواه و دشمن را زنده به دار آویخت و این کار، سرنگونی شاه را برای مردی بیدار و آگاه به ارمغان آورد.
هوش مصنوعی: مردان جنگی از لشکر جدا شدند و هر کدام یک سنگ را به دست گرفتند.
هوش مصنوعی: آنها برای اجرای حکم اعدام، سنگها را بر سر خائنان آوردند تا هیچکس نتواند شهریار را بکشد و از این کار دست بکشند.
هوش مصنوعی: وقتی ایرانیان دیدند که چه بلایی بر سر آن شاه آزاده آوردهاند، پریشان و نگران شدند.
هوش مصنوعی: ایرانیان همه با یکصدا برای آن پادشاه بزرگ و سرزمیندار، دعا کردند و او را ستایش کردند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.