بخش ۶ - نامهٔ کیخسرو به رستم برای رهایی بیژن، سفر گیو به زابل و آمدن پهلوان به ایران
نویسندهٔ نامه را پیش خواند
وزین داستان چند با او براند
برستم یکی نامه فرمود شاه
نوشتن ز مهتر سوی نیکخواه
که ای پهلوان زادهٔ پر هنر
ز گردان لشکر برآورده سر
دل شهریاران و پشت کیان
بفرمان هر کس کمر بر میان
توی از نیاکان مرا یادگار
همیشه کمربستهٔ کارزار
ترا داد گردون بمردی پلنگ
بدریا ز بیمت خروشان نهنگ
جهان را ز دیوان مازندران
بشستی و کندی بدان را سران
چه مایه سر تاجداران ز گاه
ربودی و برکندی از پیشگاه
بسا دشمنان کز تو بیجان شدست
بسا بوم و بر کز تو ویران شدست
سر پهلوانی و لشکر پناه
بنزدیک شاهان ترا دستگاه
همه جادوان را ببستی بگرز
بیفروختی تاج شاهان ببرز
چه افراسیاب و چه شاهان چین
نوشته همه نام تو بر نگین
هران بند کز دست تو بسته شد
گشایندگان را جگر خسته شد
گشایندهٔ بند بسته توی
کیان را سپهر خجسته توی
ترا ایزد این زور پیلان که داد
دل و هوش و فرهنگ فرخنژاد
بدان داد تا دست فریاد خواه
بگیری برآری ز تاریک چاه
کنون این یکی کار بایسته پیش
فراز آمد و اینت شایسته خویش
بتو دارد امید گودرز و گیو
که هستی بهر کشور امروز نیو
شناسی بنزدیک من جاهشان
زبان و دل و رای یکتاهشان
سزدگر تو اینرا نداری برنج
بخواه آنچ باید ز مردان و گنج
که هرگز بدین دودمان غم نبود
فروزندهتر زین چنانکم شنود
نبد گیو را خود جز این پور کس
چه فرزند بود و چه فریادرس
فراوان بنزد منش دستگاه
مرا و نیای مرا نیکخواه
بهر سو که جویمش یابم بجای
بهر نیک و بد پیش من بربپای
چو این نامهٔ من بخوانی مپای
بزودی تو با گیو خیز اندرآی
بدان تا بدین کار با ما بهم
زنی رای فرخ بهر بیش و کم
ز مردان وز گنج وز خواسته
بیارم بپیش تو آراسته
بفرخ پی و بر شده نام تو
ز توران برآید همه کام تو
چنانچون بباید بسازی نوا
مگر بیژن از بند یابد رها
چو برنامه بنهاد خسرو نگین
بشد گیو و بر شاه کرد آفرین
سواران دوده همه برنشاند
بیزدان پناهید و لشکر براند
چو نخجیر از آنجا که برداشتی
دو روزه بیک روزه بگذاشتی
بیابان گرفت و ره هیرمند
همی رفت پویان بسان نوند
بکوه و بصحرا نهادند روی
همی شد خلیده دل و راهجوی
چو از دیدهگه دیدهبانش بدید
سوی زابلستان فغان برکشید
که آمد سواری سوی هیرمند
سواران بگرد اندرش نیز چند
درفشی درفشان پس پشت اوی
یکی زابلی تیغ در مشت اوی
غو دیده بشنید دستان سام
بفرمود بر چرمه کردن لگام
پراندیشه آمد پذیره براه
بدان تا نباشد یکی کینه خواه
ز ره گیو را دید پژمرده روی
همی آمد آسیمه و پوی پوی
بدل گفت کاری نو آمد بشاه
فرستاده گیوست کامد براه
چو نزدیک شد پهلوان سپاه
نیایش کنان برگرفتند راه
بپرسید دستان ز ایرانیان
ز شاه و ز پیکار تورانیان
درود بزرگان بدستان بداد
ز شاه و ز گردان فرخ نژاد
همه درد دل پیش دستان بخواند
غم پور گم بوده با او براند
همی گفت رویم نبینی برنگ
ز خون مژه پشت پایم بلنگ
ازان پس نشان تهمتن بخواست
بپرسید و گفتش که رستم کجاست
بدو گفت رستم بنخچیر گور
بیاید همانا که برگشت هور
شوم گفت تا من ببینمش روی
ز خسرو یکی نامه دارم بدوی
بدو گفت دستان کز ایدر مرو
که زود آید از دشت نخچیرگو
تو تا رستم آید بخانه بپای
یک امروز با ما بشادی گرای
چو گیو اندر آمد بایوان ز راه
تهمتن بیامد ز نخچیرگاه
پذیره شدش گیو کامد فراز
پیاده شد از اسب و بردش نماز
پر از آرزو دل پر از رنگ روی
به رُخ برنهاد از دو دیده دو جوی
چو رستم دل گیو را خسته دید
بآب مژه روی او شسته دید
بدو گفت باری تباهست کار
بایوان و بر شاه بد روزگار
ز اسب اندر آمد گرفتش ببر
بپرسیدش از خسرو تاجور
ز گودرز وز طوس وز گستهم
ز گردان لشکر همه بیش و کم
ز شاپور و فرهاد وز بیژنا
ز رهام و گرگین وز هرتنا
چو آواز بیژن رسیدش بگوش
برآمد بناکام ازو یک خروش
برستم چنین گفت کای بآفرین
گزین همه خسروان زمین
چنان شاد گشتم بدیدار تو
بدین پرسش خوب و گفتار تو
درستند ازین هرک بردی تو نام
ازیشان فراوان درود و پیام
نبینی که بر من بپیران سرم
چه آمد ز بخت بد اندر خورم
چه چشم بد آمد بگودرزیان
کزان سود ما را سر آمد زیان
ز گیتی مرا خود یکی پور بود
همم پور و هم پاک دستور بود
شد از چشم من در جهان ناپدید
بدین دودمان کس چنین غم ندید
چنینم که بینی بپشت ستور
شب و روز تازان بتاریک هور
ز بیژن شب و روز چون بیهشان
بجستم بهر سو ز هر کس نشان
کنون شاه با جام گیتی نمای
بپیش جهان آفرین شد بپای
چه مایه خروشید و کرد آفرین
بجشن کیان هرمز فرودین
پس آمد ز آتشکده تا بگاه
کمربست و بنهاد بر سر کلاه
همان جام رخشنده بنهاد پیش
بهر سو نگه کرد ز اندازه بیش
بتوران نشان داد زو شهریار
ببند گران و ببد روزگار
چو در جام کیخسرو ایدون نمود
سوی پهلوانم دوانید زود
کنون آمدم با دلی پر امید
دو رخساره زرد و دو دیده سپید
ترا دیدم اندر جهان چارهگر
تو بندی بفریاد هر کس کمر
همی گفت و مژگان پر از آب زرد
همی برکشید از جگر باد سرد
ازان پس که نامه برستم بداد
همه کار گرگین بدو کرد یاد
ازو نامه بستد دو دیده پر آب
همه دل پر از کین افراسیاب
پس از بهر بیژن خروشید زار
فرو ریخت از دیده خون برکنار
بگیو آنگهی گفت مندیش ازین
که رستم نگرداند از رخش زین
مگر دست بیژن گرفته بدست
همه بند و زندان او کرده پست
بنیروی یزدان و فرمان شاه
ز توران بگردانم این تاج و گاه
وز آنجا بایوان رستم شدند
بره بر همی رای رفتن زدند
چو آن نامهٔ شاه رستم بخواند
ز گفتار خسرو بخیره بماند
ز بس آفرین جهاندار شاه
بد آن نامه بر پهلوان سپاه
بگیو آنگهی گفت بشناختم
بفرمان او راه را ساختم
بدانستم این رنج و کردار تو
کشیدن بهر کار تیمار تو
چه مایه ترا نزد من دستگاه
بهر کینهگاه اندرون کینه خواه
چه کین سیاوش چه مازندران
کمر بسته بر پیش جنگاوران
برین آمدن رنج برداشتی
چنین راه دشوار بگذاشتی
بدیدار تو سخت شادان شدم
ولیکن ز بیژن غریوان شدم
نبایستمی کاین چنین سوگوار
ترا دیدمی خستهٔ روزگار
من از بهر این نامهٔ شاه را
بفرمان بسر بسپرم راه را
ز بهر ترا خود جگر خستهام
بدین کار بیژن کمر بستهام
بکوشم بدین کار گر جان من
ز تن بگسلد پاک یزدان من
من از بهر بیژن ندارم برنج
فدا کردن جان و مردان و گنج
بنیروی یزدان ببندم کمر
ببخت شهنشاه پیروزگر
بیارمش زان بند تاریک چاه
نشانمش با شاه در پیشگاه
سه روز اندرین خان من شاد باش
ز رنج و ز اندیشه آزاد باش
که این خانه زان خانه بخشیده نیست
مرا با تو گنج و تن و جان یکیست
چهارم سوی شهر ایران شویم
بنزدیک شاه دلیران شویم
چو رستم چنین گفت بر جست گیو
ببوسید دست و سر و پای نیو
برو آفرین کرد کای نامور
بمردی و نیروی و بخت و هنر
بماناد بر تو چنین جاودان
تن پیل و هوش و دل موبدان
ز هر نیکی بهرهور بادیا
چنین کز دلم زنگ بزدادیا
چو رستم دل گیو پدرام دید
ازان پس بنیکی سرانجام دید
بسالار خوان گفت پیش آر خوان
بزرگان و فرزانگان را بخوان
زواره فرامرز و دستان و گیو
نشستند بر خوان سالار نیو
بخوردند خوان و بپرداختند
نشستنگه رود و می ساختند
نوازندهٔ رود با میگسار
بیامد بایوان گوهر نگار
همه دست لعل از می لعل فام
غریونده چنگ و خروشنده جام
بروز چهارم گرفتند ساز
چو آمدش هنگام رفتن فراز
بفرمود رستم که بندید بار
سوی شاه ایران بسیچید کار
سواران گردنکش از کشورش
همه راه را ساخته بر درش
بیامد به رَخش اندر آورد پای
کمر بست و پوشید رومی قبای
بزین اندر افگند گرز نیا
پر از جنگ سر دل پر از کیمیا
بگردون برافراخته گوش رخش
ز خورشید برتر سر تاجبخش
خود و گیو با زابلی صد سوار
ز لشکر گزید از در کارزار
که نابردنی بود برگاشتند
بزال و فرامرز بگذاشتند
سوی شهر ایران نهادند روی
همه راه پویان و دل کینهجوی
چو رستم بنزدیک ایران رسید
بنزدیک شهر دلیران رسید
یکی باد نوشین درود سپهر
برستم رسانید شادان بمهر
بر رستم آمد همانگاه گیو
کز ایدر نباید شدن پیش نیو
شوم گفت و آگه کنم شاه را
که پیمود رخش تهم راه را
چو رفت از بر رستم پهلوان
بیامد بدرگاه شاه جوان
چو نزدیک کیخسرو آمد فراز
ستودش فراوان و بردش نماز
پس از گیو گودرز پرسید شاه
که رستم کجا ماند چون بود راه
بدو گفت گیو ای شه نامدار
برآید ببخت تو هرگونه کار
نتابید رستم ز فرمان تو
دلش بسته دیدم بپیمان تو
چو آن نامهٔ شاه دادم بدوی
بمالید بر نامه بر چشم و روی
عنان با عنان من اندر ببست
چنانچون بود گرد خسروپرست
برفتم من از پیش تا با تو شاه
بگویم که آمد تهمتن ز راه
بگیو آنگهی گفت رستم کجاست
که پشت بزرگی و تخم وفاست
گرامیش کردن سزاوار هست
که نیکی نمایست و خسروپرست
بفرمود خسرو بفرزانگان
بمهتر نژادان و مردانگان
پذیره شدن پیش او با سپاه
که آمد بفرمان خسرو براه
بگفتند گودرز کشواد را
شه نوذران طوس و فرهاد را
دو بهره ز گردان گردنکشان
چه از گرزداران مردمکشان
بر آیین کاوس برخاستند
پذیره شدن را بیاراستند
جهان شد ز گرد سواران بنفش
درخشان سنان و درفشان درفش
چو نزدیک رستم فراز آمدند
پیاده برسم نماز آمدند
ز اسب اندر آمد جهان پهلوان
کجا پهلوانان بپیشش نوان
بپرسید مر هریکی را ز شاه
ز گردنده خورشید و تابنده ماه
نشستند گردان و رستم بر اسب
بکردار رخشنده آذرگشسب



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
رستم کیخسرو افراسیاب (اشاره) گودرز گیو بیژن زال سام (اشاره) طوس گستهم شاپور فرهاد رهام گرگین هرتنا پیران (اشاره) سیاووش (اشاره) زواره فرامرز کشواد کیکاووس (اشاره)
هوش مصنوعی: کیخسرو نامهای به رستم مینویسد و از او میخواهد بیژن را از زندان نجات دهد. رستم نامه را میخواند و به گیو میگوید که باید به سمت ایران حرکت کند. گیو پس از دو روز سفر به زابل میرسد و رستم را میبیند و از او میپرسد که بیژن چه وضعیتی دارد. رستم نیز نگرانی خود را بابت بیژن ابراز میکند و تصمیم میگیرد به کمک او برود. سپس رستم و گیو با سپاه به سمت ایران راهی میشوند تا بیژن را از بند رها کنند. در این مسیر رستم با دیگر پهلوانان دیدار میکند و برنامهای برای نجات بیژن میچیند.
هوش مصنوعی: نویسندهٔ نامه را به حضور میطلبد و چندین بار در مورد این داستان با او صحبت میکند.
هوش مصنوعی: شاه به رستم امر کرد که نامهای بنویسد برای مهتر (رئیس) نیکخواه و خیرخواه.
هوش مصنوعی: ای فرزند نیرومند و بیهمتا، که تو از میان جنگجویان به اوج رسیدهای و در لشکر برتری داری.
هوش مصنوعی: دل شهریاران و پشت کیان (دولتمردان و سلاطین) به خاطر فرمان هر کس، کمر به مبارزه (جنگ) بستهاند.
هوش مصنوعی: تو یادگار نیاکان من هستی که همیشه در جنگها و نبردها آماده و مجهز بودهای.
هوش مصنوعی: تو را خداوند، برای شجاعت و دلیریات مانند پلنگ در میدان جنگ و در دریا، از ترس نهنگ، باران کرده است.
هوش مصنوعی: تو جهان را از دیوان مازندران پاک کردی و سر آنها را از بدن جدا کردی.
هوش مصنوعی: چقدر از تاجداران و پادشاهان را از قدرت و مقامشان پایین آوردی و به زیر کشیدی.
هوش مصنوعی: بسیاری از دشمنان به خاطر تو از پا درآمده و مردهاند و بسیاری از خانهها و سرزمینها به دست تو خراب و ویران شدهاند.
هوش مصنوعی: سرپناهی که به سبب پهلوانی و لشکر تو در نزد شاهان وجود دارد، به تو نزدیک است.
هوش مصنوعی: تمام جادوگران را به وسیلهٔ گرز (چوب یا سلاح سنگین) به بند کشیدی و تاج شاهان را به شیر (نماد قدرت و سلطنت) فروختی.
هوش مصنوعی: هر دو شخصیت افراسیاب و دیگر پادشاهان چین، نام تو را بر روی نگینهای خود نوشتهاند؛ یعنی در گسترۀ سلطنت و قدرت تو شهرت یافتهاند.
هوش مصنوعی: هر زنجیری که به خاطر تو بر سر مردم گذاشته شده، حالا گشایندگان آن زنجیرها به شدت ناراحت و خسته هستند.
هوش مصنوعی: خداوند آسمان مبارک، گشایندهٔ بندهای بستهٔ تو، ای کیان (شاهان)، است.
هوش مصنوعی: خداوند به تو قدرت و نیرویی مانند فیلی (پیچیدگی و بزرگی)، و همچنین دل، زکاوت و فرهنگ بلندی عطا کرده است.
هوش مصنوعی: به آن کسی که میخواهد کمک کند و فریاد بزند تا دستش را بگیرد، او را از چاه تاریک نجات خواهد داد.
هوش مصنوعی: اکنون این کار مهم و مناسب به جلو آمده و این کار شایستهٔ توست.
هوش مصنوعی: گودرز و گیو، دو پهلوان، به تو امید دارند، زیرا تو حافظ و نگهبان کشور هستی و امروز نیاز به تو احساس میشود.
هوش مصنوعی: من نزدیکی تو را میشناسم که مردم سرزمین تو در زبان، دل و فکر، یکپارچه و هماهنگ هستند.
هوش مصنوعی: سزاوار تو نیست که این را نداشته باشی، پس آنچه را که باید از مردان و ثروت بخواه.
هوش مصنوعی: بسیاری از خانوادهها و نسلها هرگز غمی ندارند که به این روشنی و خوشی باشد، چون وقتی خبر این شادی به گوش دیگران میرسد، خوشی آن شکوه بیشتری پیدا میکند.
هوش مصنوعی: گیو تنها فرزند و پسر کسی دیگر نبود، بلکه او کسی است که به تنهایی میتواند یاریدهنده و مدافع دیگران باشد.
هوش مصنوعی: من نزد خود فراوان دستگاه و وسایل دارم، و جد من (کیخسرو) نیز خیرخواه و نیکوکار است.
هوش مصنوعی: هر جا که او را جستجو کنم، پیدا میشود؛ چرا که در نظر من، او همیشه حاضر است چه در نیکویی و چه در بدی.
هوش مصنوعی: وقتی که این نامهٔ من را بخوانی، درنگ نکن و به زودی با گیو به سراغ من بیا.
هوش مصنوعی: بدان که با ما در این کار و تصمیم، مشورت کن تا بنابر نیکی و خیر، به هر اندازه و مقدارش، عمل کنیم.
هوش مصنوعی: از میان مردان و ثروت و نعمتهایی که دارم، هرچه را که بخواهم به نزد تو میآورم و آماده میکنم.
هوش مصنوعی: پیام خبر خوش و نام بلند تو در اقبال و موفقیت تو باعث میشود که تمام آرزوهایت از سرزمین توران به سمت تو بیاید.
هوش مصنوعی: باید به گونهای برنامهریزی کنید که نوا به خوبی تنظیم شود، تا بیژن از بند رهایی یابد.
هوش مصنوعی: وقتی که کیخسرو برنامهای طرح کرد، گیو به سمت شاه رفت و او را ستایش کرد.
هوش مصنوعی: سواران خاندان خسرو همه آماده شده و با حمایت خداوند از آنجا رخت بربستند و لشکر را به عقب راندند.
هوش مصنوعی: تو به سرعت از جایی که حرکت کردی، دو روز راه را یک روزه طی کردی.
هوش مصنوعی: در دل بیابان، مسیر هیرمند را در پیش گرفت و مانند یک شکارچی بهدقت و با جنبوجوش به جلو میرفت.
هوش مصنوعی: به کوه و دشت رفتند و روی خود را به آنجا نهادند. دلشان غمگین و در جستجوی راهی برای نجات بود.
هوش مصنوعی: چون نگهبان، بیخبر از او، بیژن را دید که به سمت زابل سفر میکند، فریاد و ناله ای بلند کرد.
هوش مصنوعی: یک سوارکاری به سمت هیرمند (نهر هیرمند) آمده و چند سوار دیگر نیز در اطراف او هستند.
هوش مصنوعی: کسی از زابل (زابل با نامی چون زابلستان، منطقهای در ایران باستان) که در دستش شمشیری دارد، در پشت سر او (شخص سوار) پرچمی در اهتزاز است.
هوش مصنوعی: غو، یعنی صدای و تندیس سام را شنید و دستور داد که بر افسار اسب لگام بزنند تا آماده حرکت شوند.
هوش مصنوعی: سوار پراندیشهای (با تفکر و برنامهریزی) به استقبال کسانی میآید که در راه هستند، تا هیچ کس در این مسیر دشمنی نداشته باشد.
هوش مصنوعی: گیو را در راه دید که چهرهاش افسرده و غمگین است و به سرعت میآید، در حالی که مضطرب و نگران به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: بدل به شاه خبر میدهد که پیامآور گیو با کار و پیام جدیدی آمده است و به سمت دربار در حال حرکت است.
هوش مصنوعی: وقتی که پهلوان به سپاه نزدیک شد، با دعا و نیایش، راه را در پیش گرفتند.
هوش مصنوعی: دستان (یکی از شخصیتهای مهم) از ایرانیان دربارهٔ شاه و جنگهای تورانیان پرسید.
هوش مصنوعی: سلام و درود بر بزرگان و پهلوانان، همانگونه که بر شاه و مردان خوب ذات نیکو فرستاده میشود.
هوش مصنوعی: همهٔ درد و دلهای خود را برای دستان، یعنی یاران و دوستانش، بازگو کرد تا غمی که برای پسرش، پور، دارد را با او در میان بگذارد.
هوش مصنوعی: او میگوید که چهرهام را نخواهی دید، چون به خاطر غم و اندوه، اشکهایم مانند خون بر مژههایم جاری شده و این غم آنقدر شدید است که پایم را به لرزه درآورده است.
هوش مصنوعی: پس از آن، نشانی از رستم (که تهمتن نامیده میشود) خواست و پرسید که او کجاست.
هوش مصنوعی: رستم به بیژن گفت که باید به چشمهٔ گور که در آنجا هوری (فرشتهای) وجود دارد بروی تا آنجا برگردی.
هوش مصنوعی: من قصد دارم تا وقتی که چهرهٔ شاه خسرو را ببینم، نامهای برای او بفرستم.
هوش مصنوعی: دستان به آن شخص گفت که از اینجا نرو، زیرا رستم به زودی از دشت نخچیر (دشت در نزدیکی زابل) میرسد.
هوش مصنوعی: تو تا وقتی که رستم به خانه بیاید، امروز با ما شاد باش و خوش بگذران.
هوش مصنوعی: گیو وقتی به ایوان وارد شد، از راه رستم (تهمن) آمد که از شکار بازگشته بود.
هوش مصنوعی: گیو به استقبال رستم آمد و وقتی به او رسید، از اسب پیاده شد و براساس آداب و رسوم، احترام خاصی را به رستم نشان داد و نماز گزارید.
هوش مصنوعی: دل پر از آرزو و شوق است و صورت او هم پر از رنگ و زیبایی. به گونهای که چشمانش مانند دو جوی، اشک میریزند و این احساسات را به نمایش میگذارند.
هوش مصنوعی: وقتی رستم احساس کرد که دل گیو (دوست و همراهش) غمگین و خسته است، متوجه شد که او چشمانش را با اشک شسته و عاطفهاش بر چهرهاش نمایان شده است.
هوش مصنوعی: به او گفتند که وضعیت بایوان و شاه، در این روزگار، خراب و نامساعد است.
هوش مصنوعی: ببر که ظاهراً یک حیوان وحشی است، از روی اسب پایین آمد و از او دربارهٔ خسرو، پادشاه تاجدار پرسید.
هوش مصنوعی: گودرز، طوس و گستهم، سه تن از پهلوانان نامی ایرانی هستند که در این بیت ذکر شدهاند. در واقع، از آنها به عنوان فرماندهان و گردانندگان لشکر یاد شده و به تعداد آنها اشاره شده است، بدین معنا که همه آنها در کنار هم با قدرت و توانایی ایستادهاند.
هوش مصنوعی: از شاپور و فرهاد و بیژن، از رهام و گرگین و هرتن همگی در لشکر هستند.
هوش مصنوعی: زمانی که صدای بیژن به گوشش رسید، از نگرانی و ناامیدی، فریادی برآورده است.
هوش مصنوعی: کیخسرو به رستم گفت: ای رستم، تو بهترین و برترین پهلوانانی که بر روی زمین هستند، به شمار میآیی.
هوش مصنوعی: وقتی که تو را دیدم، چنان خوشحال شدم که با پرسش و گفتار خوب تو محو شدم.
هوش مصنوعی: هر کسی که نام تو و عزت تو را بخواند، به او خیر و سلامتی و پیام نیک میرسد.
هوش مصنوعی: بزرگترها و سالخوردگان تو نمیبینند که چه بلایی بر سر من آمده و چه مرگباری از شانس بد نصیبم شده است.
هوش مصنوعی: چشمزخم بدی بر گودرز و فرزندانش آمده که نتیجهاش به ضرر ما تمام شده و موجب نابودی نیکیها و فرصتهای ما شده است.
هوش مصنوعی: از این دنیا تنها یک پسر برای من باقی مانده است که او نیز هم نیکو و هم با اصل و نسب خوب است.
هوش مصنوعی: از چشم من، در این دنیا، کسی از این دودمان ناپدید شد که هیچکس چنین غمی را تجربه نکرده است.
هوش مصنوعی: من چنین هستم که میبینی، در پشت اسب، شب و روز بهسرعت میتازم در تاریکی صبح (هنگام صبح که نور کم است).
هوش مصنوعی: از وقتی که بیژن (قهرمان داستان) در اسارت است، شب و روز بهدنبال او میگردم و از هر شخصی که میبینم نشانهای برای پیدا کردنش میطلبم.
هوش مصنوعی: اکنون شاه با جام گیتی یعنی با معانی و نمودهای جهانی، در برابر مردم حاضر شده و به خداوند (جهان آفرین) سلام و ستایش میکند.
هوش مصنوعی: چه مقدار شادی و سرور ایجاد شد و چه ستایشی بر پا شد در جشن کیانیان به خاطر هرمز فرودین.
هوش مصنوعی: پس از آنکه از آتشکده خارج شد، تا شب در راه بود و در نهایت، کلاهی بر سر گذاشت.
هوش مصنوعی: او همان جام روشن و درخشان را جلو گذاشت و برای همه سو نگریست، اما به اندازه کافی و به طور متناسب.
هوش مصنوعی: کیخسرو به رستم گفت که نشان بتوران (بیژن) را به او بدهد، چون او پادشاه است و شرایط سختی را از سر میگذراند.
هوش مصنوعی: وقتی در جام کیخسرو این حال دیده شد، به سرعت به سوی پهلوان (رستم) دویدند.
هوش مصنوعی: اکنون با دلی پر از امید به اینجا آمدهام، اما چهرهام زرد و چشمانم سفید است.
هوش مصنوعی: در دنیا کسی را دیدم که قابلیت چارهسازی دارد، تو میتوانی با یاری به بندگان کمک کنی و آنها را از مشکلات رهایی ببخشی.
هوش مصنوعی: او (منیژه) در حالی که اشکهایش مثل آب زرد از چشمانش میریزد، ناله میکند و از درد دل خود با قلبی پر از غم سخن میگوید.
هوش مصنوعی: پس از اینکه نامه را به رستم دادن، همهٔ کارهای گرگین را به او یادآوری کردند.
هوش مصنوعی: او از کیخسرو نامهای گرفت که چشمانش پر از اشک بود و دلش از کینهٔ افراسیاب (دشمنش) پر شده بود.
هوش مصنوعی: به خاطر بیژن، با دلتنگی و نالهای عمیق فریاد زد و اشکهایش مانند خون از چشمانش بر زمین ریخت.
هوش مصنوعی: گیو سپس گفت نگران نباش که رستم سوار بر اسب خود از این کار منصرف نخواهد شد.
هوش مصنوعی: آیا بیژن را در حالی که همه دستها و بندهایش او را در وضعیت پستی قرار داده، رها کردهاند؟
هوش مصنوعی: من به یاری خداوند و با دستور شاه، این تاج و سلطنت را از دست تورانیان خارج میکنم.
هوش مصنوعی: از آنجا به سمت منزل رستم رفتند و همگی بر سر این موضوع که چگونه سفر کنند، مشورت کردند.
هوش مصنوعی: وقتی رستم نامهٔ شاه کیخسرو را خواند، از مضمون آن دچار حیرت و شگفتی شد.
هوش مصنوعی: از شدت ستایشهایی که شاه جهان (کیخسرو) نسبت به رستم کرده بود، نامهاش به پهلوان سپاه (رستم) تاثیری عمیق گذاشت.
هوش مصنوعی: گیو گفت: من راه را به دستور او شناسایی کردم و آمادهاش کردم.
هوش مصنوعی: فهمیدم که این رنج و زحمت و کارهایی که تو انجام میدهی، برای حفظ و نگهداری توست.
هوش مصنوعی: برای من چه مقدار ارزش و اهمیت دارد که تو به خاطر دشمنی و کینهتوزی، خود را در این وضعیت قرار دادهای.
هوش مصنوعی: کین سیاوش و جنگ مازندران، هر دو دلیل و انگیزهای برای نبرد با جنگاوران شده است.
هوش مصنوعی: به خاطر آمدن تو، سختیها و رنجها را متحمل شدم و چنین مسیر سختی را ترک کردم.
هوش مصنوعی: در دیدار تو بسیار خوشحال شدم، اما به خاطر بیژن، که در حال گرفتار و بیچارهای است، غمگین شدهام.
هوش مصنوعی: نباید اینگونه غمگین و سوگوار تو را میدیدم، در حالی که از سختیهای زندگی خسته و نالان هستی.
هوش مصنوعی: من برای اینکه این نامه را به شاه برسانم، باید به فرمان او راه را بپیمایم.
هوش مصنوعی: برای تو که در اندوه و غم هستی، من هم دل شکستهام و به خاطر بیژن آماده مقابله و تلاش هستم.
من به این کار می کوشم حتی اگر یزدان جان از تن من جدا کند .
هوش مصنوعی: من به خاطر بیژن هیچ نگران نیستم و آمادهام جان، مردانگی و ثروتم را فدای او کنم.
هوش مصنوعی: به یاری نیروی خداوند، برای پیروزی شهنشاه، آماده و مصمم میشوم.
هوش مصنوعی: میخواهم او را از آن بند تاریک چاه نجات دهم و در حضور شاه به او نشان دهم.
هوش مصنوعی: سه روز در این خانه خوشحالی کن و از رنج و دغدغهها رهایی داشته باش.
هوش مصنوعی: این خانه که من در آن هستم به من تعلق ندارد و از آنِ تو نیست. دارایی و زندگی من به تو وابسته است و من در حقیقت تنها به تو تعلق دارم.
هوش مصنوعی: بگذار به جایی در شهر ایران برویم که در آن نزد شاه دلیران باشیم.
هوش مصنوعی: زمانی که رستم این سخن را گفت، گیو با شوق و علاقه دست، سر و پای نیو (پسر رستم) را بوسید.
هوش مصنوعی: برو آفرین کرد یعنی به تو تبریک میگویم که ای مشهور، به خاطر مردانگی، قدرت، شانس و هنر توست.
هوش مصنوعی: برای تو همواره باقی بماند بدنی مانند بدن فیل و هوشی همانند دل بزرگمردان.
هوش مصنوعی: ز هر نیکی بهرهمند باش و خوشحال باش، زیرا با دور شدن غم از دلم، خوشی به سراغم آمده است.
هوش مصنوعی: وقتی رستم دل گیو، پدرام، را دید، از آن پس به خوبی و خوشی پایان کار امید داشت.
هوش مصنوعی: سالار خوان که رئیس مهمانی است، دستور میدهد سفره را آماده کنند و از بزرگان و افراد فرزانه دعوت کند که به میهمانی بیایند.
هوش مصنوعی: فرامرز، دستان و گیو، از پهلوانان بزرگ ایران، بر سر سفرهٔ سالار نیو نشستند.
هوش مصنوعی: طعام را خوردند و بعد از آن، مدت را سپری کردند و مشغول ساختن شادابی و لذت در کنار رود و مینوشیدن شدند.
هوش مصنوعی: نوازندهٔ رود (شخصی که به نواختن ساز مشغول است) به محفل و مهمانی که با افرادی که در حال نوشیدن شراب هستند، وارد شد و در آنجا زیبایی را مشاهده کرد.
هوش مصنوعی: همهٔ کسانی که جام لعل (جام قرمز رنگ) در دست دارند، مانند چنگی (آلت موسیقی) که به صدا درآمده و رقص و شادی میکنند، در حال نوشیدن و خوشگذرانی هستند.
هوش مصنوعی: در روز چهارم، ساز را برداشتند، چون وقت رفتن به او نزدیک شد.
هوش مصنوعی: رستم دستور داد که بار را بسته و به سوی شاه ایران بروید و آمادگی لازم را برای انجام کارها فراهم کنید.
هوش مصنوعی: سواران مغرور و جسور از کشور خود، تمام راهها را به سوی دروازهاش بستهاند.
هوش مصنوعی: سوار به اسبش آمد و پای خود را در رکاب گذاشت، کمربندش را محکم کرد و لباس رومی به تن کرد.
هوش مصنوعی: بیژن با گرز نیا، که نشانهٔ قدرت و شجاعت است، به میدان جنگ رفت و دلش پر از عشق و هیجان بود.
هوش مصنوعی: گوش رخش، اسب رستم، به سمت آسمان بلندی بر افراشته شده است و این نشاندهندهٔ علو مقام اوست که از خورشید نیز بالاتر است، مانند تاجی که بر سر کسی که صاحب مقام و عزت است، قرار دارد.
هوش مصنوعی: خود و گیو با صد سوار زابلی از لشکر افراد مناسبی را برای جنگ انتخاب کردند.
هوش مصنوعی: بیژن به دلیل اینکه نابردنی (به معنای غیر قابل تحمل) و خسته شده بود، از کارزار کنار رفت و بزال و فرامرز (دو شخصیت دیگر) را پشت سر گذاشتند.
هوش مصنوعی: به سمت شهر ایران رفتند و همهجا در حال حرکت بودند، در حالی که دلها پر از کینه و دشمنی بود.
هوش مصنوعی: زمانی که رستم به نزدیکی ایران رسید، به سمت شهر دلیران رفت.
هوش مصنوعی: یک نسیم خوشبو از طرف آسمان به رستم رسید و او را خوشحال و شاداب کرد.
هوش مصنوعی: گیو به رستم رسید در همان لحظه که باید به نزد نیو (پدر بیژن) برود و از آنجا نرود.
هوش مصنوعی: گیو به رستم میگوید که باید خبر را به شاه برساند، زیرا رخش (اسب رستم) راهی خطرناک و دشوار را در پیش گرفته است.
هوش مصنوعی: پس از اینکه رستم، پهلوان بزرگ، از نزد خود رفت، گیو به محضر شاه جوان کیخسرو آمد.
هوش مصنوعی: وقتی گیو به نزد کیخسرو رسید، خیلی او را ستایش کرد و براش دعا کرد.
هوش مصنوعی: کیخسرو، شاه، از گیو گودرز میخواهد بپرسد که رستم کجا مانده و وضعیت راه چگونه است.
هوش مصنوعی: گیو به شاه میگوید که ای پادشاه معروف، هر کاری که بخواهی به لطف بخت، به خوبی انجام خواهد شد.
هوش مصنوعی: رستم از فرمان تو سرپیچی نکرد و متوجه شدم که دلش به خاطر پیمانی که بستهای، دلخور است.
هوش مصنوعی: وقتی آن نامهٔ شاه را به او دادم، آن مرد نامه را بر چشمان و صورتش کشید و بوسید.
هوش مصنوعی: من و اسبم را با کمربند (عنان) به هم بستند، همانطور که گردن بند (عنان) خالدار بر گردن کسی که به خسرو بزرگ (خسروپرست) تعلق دارد، بسته میشود.
هوش مصنوعی: من از پیش تو رفتم تا با شاه صحبت کنم و بگویم که تهمتن (رستم) از راه رسیده است.
هوش مصنوعی: بگیو از رستم میپرسد که او کجاست، زیرا او دارای قدرت و شرافت بسیاری است و نسلش از وفا و صداقت میباشد.
هوش مصنوعی: مناسب است که انسان به دیگران نیکی کند و به احترام خسرو (شاه) رفتار کند.
هوش مصنوعی: خسرو به بزرگان و سرآمدان و مردان با نژاد نیک دستور داد.
هوش مصنوعی: گودرز و دیگران با سپاه به فرمان کیخسرو به استقبال او میروند و به او احترام میگذارند.
هوش مصنوعی: گودرز به کشواد گفتند که طوس و فرهاد، دو قهرمان به نام و مشهور به تازگی از جنگ بازگشتهاند.
هوش مصنوعی: از دو گروه مختلف که به جنگ برخاستهاند، یکی گروهی است که نیرومند و شجاعند و دیگری گروهی که کمخونی و بینظمی در میانشان وجود دارد.
هوش مصنوعی: بر اساس سنت و روش کاووس، آنها آماده شدند تا از مهمانان استقبال کنند و مراسم پذیرایی را ترتیب دهند.
هوش مصنوعی: جهان پر از گرد و غبار ناشی از حرکت سواران شده است که لباسهای بنفش بر تن دارند و نیزهها و پرچمهای درخشان در دستشان است.
هوش مصنوعی: وقتی به نزد رستم رسیدند، از اسبها پیاده شده و برای او نماز به جا آوردند.
هوش مصنوعی: جهان پهلوان، رستم، از اسب پیاده شد و به محل ملاقات رفت و جایی که دیگر پهلوانان در برابر او به احترام ایستاده بودند، قرار گرفت.
هوش مصنوعی: از هر کسی دربارهٔ پادشاه پرسید، از آنهایی که گویی همچون خورشید و ماه درخشان و پرتحرک هستند.
هوش مصنوعی: گردان و رستم سوار بر اسبهای دلیر و شجاع به نامهای رخش و آذرگشسب نشستند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.