گنجور

 
فردوسی

خروشی برآمد ز درگاه شاه

که هر کس که جوید سوی داد راه

بیاید بدرگاه نوشین روان

لب شاه خندان و دولت جوان

به آواز گفت آن زمان شهریار

که جز پاک یزدان مجویید یار

که دارنده اویست و هم رهنمای

همو دست گیرد به هر دوسرای

مترسید هرگز ز تخت و کلاه

گشادست بر هر کس این بارگاه

هر آنکس که آید به روز و به شب

ز گفتار بسته مدارید لب

اگر می گساریم با انجمن

گر آهسته باشیم با رای‌زن

به چوگان و بر دشت نخچیرگاه

بر ما شما را گشادست راه

به خواب و به بیداری و رنج و ناز

ازین بارگه کس مگردید باز

مخسبید یک تن ز من تافته

مگر آرزوها همه یافته

بدان گه شود شاد و روشن دلم

که رنج ستم‌دیدگان بگسلم

مبادا که از کارداران من

گر از لشکر و پیشکاران من

نخسبد کسی با دلی دردمند

که از درد او بر من آید گزند

سخنها اگرچه بود در نهان

بپرسد ز من کردگار جهان

ز باژ و خراج آن کجا مانده است

که موبد به دیوان ما رانده است

نخواهند نیز از شما زر و سیم

مخسبید زین پس ز من دل ببیم

برآمد ز ایوان یکی آفرین

بجوشید تابنده روی زمین

که نوشین روان باد با فرهی

همه ساله با تخت شاهنشهی

مبادا ز تو تخت پردخت و گاه

مه این نامور خسروانی کلاه

برفتند با شادی و خرمی

چو باغ ارم گشت روی زمی

ز گیتی ندیدی کسی را دژم

ز ابر اندر آمد به هنگام نم

جهان شد به کردار خرم بهشت

ز باران هوا بر زمین لاله کشت

در و دشت و پالیز شد چون چراغ

چو خورشید شد باغ و چون ماه راغ