گنجور

 
فردوسی

شبی خفته بد شاه نوشین روان

خردمند و بیدار و دولت جوان

چنان دید درخواب کز پیش تخت

برستی یکی خسروانی درخت

شهنشاه را دل بیاراستی

می‌و رود و رامشگران خواستی

بر او بران گاه آرام و ناز

نشستی یکی تیزدندان گراز

چو بنشست می خوردن آراستی

وزان جام نوشین‌روان خواستی

چوخورشید برزد سر از برج گاو

ز هر سو برآمد خروش چگاو