گنجور

 
فردوسی

ز گیلان به راه مداین کشید

شمار و کران سپه را ندید

به ره بر یکی لشکر بی‌کران

پدید آمد از دور نیزه‌وران

سواری بیامد به کردار گرد

که در لشکر گشن بد پای مرد

پیاده شد از اسب و بگشاد لب

چنین گفت کاین منذرست از عرب

بیامد که بیند مگر شاه را

ببوسد همی خاک درگاه را

شهنشاه گفتا گر آید رواست

چنان دان که این خانهٔ ما وراست

فرستاده آمد زمین بوس داد

برفت و شنیده همه کرد یاد

چو بشنید منذر که خسرو چه گفت

برخساره خاک زمین را برفت

همانگه بیامد به نزدیک شاه

همه مهتران برگشادند راه

بپرسید زو شاه و شادی نمود

ز دیدار او روشنایی فزود

جهاندیده منذر زبان برگشاد

ز روم وز قیصر همی‌کرد یاد

بدو گفت اگر شاه ایران تویی

نگهدار پشت دلیران تویی

چرا رومیان شهریاری کنند

به دشت سواران سواری کنند

اگر شاه برتخت قیصر بود

سزد کو سرافراز و مهتر بود

چه دستور باشد گرانمایه شاه

نبیند ز ما نیز فریادخواه

سواران دشتی چو رومی سوار

بیابند جوشن نیاید به کار

ز گفتار منذر برآشفت شاه

که قیصر همی‌برفرازد کلاه

ز لشکر زبان‌آوری برگزید

که گفتار ایشان بداند شنید

بدو گفت ز ایدر برو تا بروم

میاسای هیچ اندر آباد بوم

به قیصر بگو گر نداری خرد

ز رای تو مغز تو کیفر برد

اگر شیر جنگی بتازد بگور

کنامش کند گور و هم آب شور

ز منذر تو گر دادیابی بسست

که او را نشست از بر هر کسست

چپ خویش پیدا کن از دست راست

چو پیدا کنی مرز جویی رواست

چو بخشندهٔ بوم و کشور منم

به گیتی سرافراز و مهتر منم

همه آن کنم کار کز من سزد

نمانم که بادی بدو بروزد

تو با تازیان دست یازی بکین

یکی در نهان خویشتن را ببین

و دیگر که آن پادشاهی مراست

در گاو تا پشت ماهی مراست

اگر من سپاهی فرستم بروم

تو را تیغ پولاد گردد چو موم

فرستاده از نزد نوشین‌روان

بیامد به کردار باد دمان

بر قیصر آمد پیامش بداد

بپیچید بی‌مایه قیصر ز داد

نداد ایچ پاسخ ورا جز فریب

همی دور دید از بلندی نشیب

چنین گفت کز منذر کم خرد

سخن باور آن کن که اندر خورد

اگر خیره منذر بنالد همی

برین‌گونه رنجش ببالد همی

ور ای دون که از دشت نیزه‌وران

نبالد کسی از کران تا کران

زمین آنک بالاست پهنا کنیم

وزان دشت بی‌آب دریا کنیم

فرستاده بشنید و آمد چو گرد

شنیده سخنها همه یاد کرد

برآشفت کسری بدستور گفت

که با مغز قیصر خرد نیست جفت

من او را نمایم که فرمان کراست

جهان جستن و جنگ و پیمان کراست

ز بیشی وز گردن افراختن

وزین کشتن و غارت و تاختن

پشیمانی آنگه خورد مرد مست

که شب زیر آتش کند هر دو دست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی