گنجور

 
فتحعلی‌شاه

دل را بگیر از دست من خواهی چو کردن بسملم

ریزی چو خونم از جفا باری به دست آور دلم

بیرون نخواهد شد ز دل مهر توام ای ماهرو

مهر تو شد آمیخته‌ ای ماه با آب و گلم

سر می‌نهم بر پای تو میرم بر آن بالای تو

آیی اگر روزی ز مهر ای ماه اندر منزلم

مجنون صفت خود کو به کو سرگشته می‌گردم که من

بر طلعت لیلی‌وشی از جان و از دل مایلم

خاقان نشست آن دلربا بی‌مدعی در بر مرا

بگشود آخر عقده‌ها از کار های مشکلم

 
 
نسکبان اندروید
جامی

سینه شکافم هر سحر کاید صبا زان منزلم

باشد خورد زین رهگذر یک لحظه بادی بر دلم

چشمم ز خوبان خون فشان دل همدم آه و فغان

طبع بلاجو هم چنان باشد بدیشان مایلم

هستم ز مرغ بسته پر در دام زلفش بسته تر

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جامی
رهی معیری

دور از تو هرشب تا سحر گریان چو شمع محفلم

تا خود چه باشد حاصلی از گریهٔ بی‌حاصلم؟

چون سایه دور از روی تو افتاده‌ام در کوی تو

چشم امیدم سوی تو وای از امید باطلم

از بس که با جان و دلم ای جان و دل آمیختی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه