گنجور

 
فتحعلی‌شاه

ز چشمت غمزه‌ای من دام کردم

دل خودکام خود را رام کردم

ندارم غیر جان جانا چه خواهی

دلی دارم که وقف عام کردم

من اول گفتمت باور نکردی

تو را و خویش را بدنام کردم

مگو جانا که درد دل نگفتی

من از باد صبا پیغام کردم

شکستم توبه صد ساله را باز

ز خون دیده می در جام کردم

بقا بادا تو را تا صبح محشر

که صبح زندگانی شام کردم

نشستم بر درت کوری اغیار

سنان در دیده ایام کردم

فریب او ز خال دانه دادم

ز زلفش پای دل را دام کردم

دل شوریده را خاقان تخلص

به چین زلف تو من نام کردم

 
 
نسکبان اندروید
عبید زاکانی

عقابی تیز پر را رام کردم

به سوی آن صنم پیغام کردم

شاه نعمت‌الله ولی

می صاف دگر در جام کردم

محبت نامه‌ اش زان نام کردم

اقبال لاهوری

به خود باز آورد رند کهن را

می برنا که من در جام کردم

من این می چون مغان دور پیشین

ز چشم مست ساقی وام کردم

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه