مرا پروای خشک و تر نباشد
به آهی سوزم از اخگر نباشد
حلالت باد خونم گر بریزی
مرا داد از تو در محشر نباشد
تو را شایسته بستن به فتراک
سر اسکندر و قیصر نباشد
تو آن ماهی که میگویند عالم
که همتای تو در خاور نباشد
نباشد لایق پای تو سودن
سری کاو لایق افسر نباشد
دهم جان را بهای وصل جانان
اگر در کیسه سیم و زر نباشد
ندیده مثل تو کس آدمیزاد
پری همتای تو باور نباشد
ز بیداد ز غن باید بنالد
عقابی را که بال و پر نباشد
گرفتی از کفش خاقان تو خنجر
به مژگان میکشد خنجر نباشد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
اگر باشد در عالم ور نباشد
همه او باشد و دیگر نباشد
سگ ار چه بیفغان و شر نباشد
سگ ما چون سگ دیگر نباشد
شنو از مصطفی کو گفت دیوم
مسلمان شد دگر کافر نباشد
سگ اصحاب کهف و نفس پاکان
[...]
چنین سروِ روان دیگر نباشد
بر و بالا ازین خوش تر نباشد
چو تو سروی اگر آید در آغوش
کسی را این هوس در سر نباشد
که را باشد چنین ماهی که چون او
[...]
خوش آمد گُل وز آن خوشتر نباشد
که در دستت بجز ساغر نباشد
زمانِ خوشدلی دریاب و دُر یاب
که دایم در صدف گوهر نباشد
غنیمت دان و مِی خور در گلستان
[...]
رهی بی بن که هیچش سر نباشد
هوایی بد کزان بدتر نباشد
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.