گنجور

 
فتحعلی‌شاه

مرا پروای خشک و تر نباشد

به آهی سوزم از اخگر نباشد

حلالت باد خونم گر بریزی

مرا داد از تو در محشر نباشد

تو را شایسته بستن به فتراک

سر اسکندر و قیصر نباشد

تو آن ماهی که می‌گویند عالم

که همتای تو در خاور نباشد

نباشد لایق پای تو سودن

سری کاو لایق افسر نباشد

دهم جان را بهای وصل جانان

اگر در کیسه سیم و زر نباشد

ندیده مثل تو کس آدمیزاد

پری همتای تو باور نباشد

ز بی‌داد ز غن باید بنالد

عقابی را که بال و پر نباشد

گرفتی از کفش خاقان تو خنجر

به مژگان می‌کشد خنجر نباشد

 
 
نسکبان اندروید
مولانا

سگ ار چه بی‌فغان و شر نباشد

سگ ما چون سگ دیگر نباشد

شنو از مصطفی کو گفت دیوم

مسلمان شد دگر کافر نباشد

سگ اصحاب کهف و نفس پاکان

[...]

حکیم نزاری

چنین سروِ روان دیگر نباشد

بر و بالا ازین خوش تر نباشد

چو تو سروی اگر آید در آغوش

کسی را این هوس در سر نباشد

که را باشد چنین ماهی که چون او

[...]

حافظ

خوش آمد گُل وز آن خوش‌تر نباشد

که در دستت بجز ساغر نباشد

زمانِ خوش‌دلی دریاب و دُر یاب

که دایم در صدف گوهر نباشد

غنیمت دان و مِی خور در گلستان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه