گنجور

 
فتحعلی‌شاه

بنده شد سرو سهی آن قد دلجوی تو را

با مه و مهر چه نسبت رخ نکوی تو را

گر بمیرم ز جداییت مرا باکی نیست

می‌شوم زنده دگر گر شنوم بوی تو را

تا نخواهد سگ و ناید به سر کوی تو غیر

پاسبانی کنم ای دوست سگ کوی تو را

با تو بدخو من بی‌چاره چه سازم چه کنم

چاره‌ای نیست مگر صبر کنم خوی تو را

خلق محشر همه گردند رقیب خاقان

وقت مردن نکند زیب کفن موی تو را

 
 
نسکبان اندروید
نورس دماوندی

چشم پر خار است، معنی بیت ابروی تو را

خرده ی جان است اجزا خال هندوی تو را

سعیدا

تا کمند وحدت دل کرده ام موی تو را

تکیه گاه خویش کردم طاق ابروی تو را

گر به صد پیراهن یوسف بپیچی باز هم

با دماغ آشفتگی ها می برم بوی تو را

بی نیازی ها تو را از ناز هم بیگانه کرد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه