گنجور

 
فتحعلی‌شاه

مهر رخت ای صنم جای مسیحا گرفت

صبر من از حد گذشت کار تو بالا گرفت

کشت و ز نو زنده کرد این همه اعجاز بین

لعل شکارخای تو رسم مسیحا گرفت

جامه جان چاک شد از ستم دل فغان

دشمنیش کم نبود در بر من جا گرفت

لاله ز رشک تو دست در کمر کوه زد

از غم چشمت غزال دامن صحرا گرفت

بهر گل روی تو این همه غوغا شده

ناله عشاق را بلبل شیدا گرفت

عشق تو در دل نشست ای عجب از شاه‌باز

خانه جغدی چنین منزل و ماوا گرفت

غمزه غماز تو تا دل خاقان ربود

مملکتی بس خراب پادشه ما گرفت

 
 
نسکبان اندروید
عراقی

آه، به یک‌بارگی یار کم ما گرفت!

چون دل ما تنگ دید خانه دگر جا گرفت

بر دل ما گه گهی، داشت خیالی گذر

نیز خیالش کنون ترک دل ما گرفت

دل به غمش بود شاد، رفت غمش هم ز دل

[...]

غروی اصفهانی

معنی ام الکتاب صورت زیبا گرفت

نسخۀ فصل الخطاب منطق گویا گرفت

منطق معجز مآب عرصۀ دنیا گرفت

جمال عزت، نقاب ز روی والا گرفت

ملک‌الشعرا بهار

همت ستار اگر عرصهٔ دنیا گرفت

فر سپهدار نیز اوج ثریا گرفت

کار مساواتیان یکسره بالا گرفت

مجلسِ رفته‌به‌باد بارِ دگر پا گرفت

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه