گنجور

 
فتحعلی‌شاه

وعده وصل بتم را اثری پیدا نیست

شب یلدای غمم را سحری پیدا نیست

قاصدی نامد و مردم ز غم بی‌خبری

شده سالی که از آن مه خبری پیدا نیست

در میان همه شیرین‌پسران ای مه من

راست گویم چو تو شیرین پسری پیدا نیست

غوص دریای غمت کردم و یکدانه صدف

به کفم آمده در وی گهری پیدا نیست

آمدم من به درت با همه امید چه سود

سبز شد نخل امید و ثمری پیدا نیست

داد کز فتنه بی‌دادگری چون خاقان

داد خواهند بسی دادگری پیدا نیست

 
 
نسکبان اندروید
فضولی

مه من شام غمت را سحری پیدا نیست

آه ازین غم که ز مهرت اثری پیدا نیست

بر تو گر من نگزینم دگری نیست عجب

چه کنم در همه عالم دگری پیدا نیست

دل شد آواره و زد عشق تو آتش در تن

[...]

محتشم کاشانی

شب یلدای غمم را سحری پیدا نیست

گریه‌های سحرم را اثری پیدا نیست

هست پیدا که به خون ریختنم بسته کمر

گرچه از نازکی او را کمری پیدا نیست

به که نسبت کنمت در صف خوبان کانجا

[...]

صائب

آه کز اهل محبت اثری پیدا نیست

زآنهمه سوخته جانان شرری پیدا نیست

نه ز آغاز خبر دارم و نه از انجام

منزل دور مرا پا و سری پیدا نیست

لاله ها را ز سر داغ سیاهی برخاست

[...]

طبیب اصفهانی

عشقم آتش زد و از وی اثری پیدا نیست

وه ازین آتش پنهان شرری پیدا نیست

به خدنگم چو زدی سینهٔ گرمم مشکاف

که ز پیکان تو در دل اثری پیدا نیست

شمع آخر شد و پروانه ز پرواز نشست

[...]

فروغی بسطامی

خوش‌تر از دانهٔ اشکم گهری پیدا نیست

حیف و صد حیف که اهل نظری پیدا نیست

کسی از سر دل جام خبردار نشد

بی‌خبر باش که صاحب خبری پیدا نیست

می‌فروش ار بزند نوبت شاهی شاید

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه