گنجور

 
فتحعلی‌شاه

در این مکان دلآرا نگار دلکش نیست

هزار حیف که آن دلبر پری‌وش نیست

دلم غمین ز برای همین بود شب و روز

که غمگسار من آن سرو قد دلکش نیست

صبا ز من خبری بربیار آتش‌خو

که سوز هجر تو ای یار کار آتش نیست

هزار سرو بدیدم به بوستان اما

یکی چو قد بلند تو خوب و سرکش نیست

هر آن خدنگ کز او به سینه خاقان

چنان خدنگ کسی را دگر تبرکش نیست

 
 
نسکبان اندروید
کمال خجندی

مرا دلیست که جز با غم تو سرخَوش نیست

ترا سری که سر این دلِ جفاکش نیست

ز طره‌های تو تنها نه من پریشانم

کدام دل که به سودای آن مشوش نیست

به چشم نرگس مست ارچه شیوه‌ای دارد

[...]

اهلی شیرازی

هوا خوش است و مرا بی رخ تو دل خوش نیست

هوای خوش چکند هرکه خاطرش خوش نیست

گل جمال تو شد تا چراغ بزم افروز

چو لاله نیست دلی کز غمت در آتش نیست

اگر پری طلبم چون تو آدمی نبود

[...]

واعظ قزوینی

کریم اوست که منت در آب و نانش نیست

فقیر دیده ور آنکس که چشم آتش نیست

مکن سرای بزرگان سراغ، ای حاجت

که هست نام بزرگی، ولی نشانش نیست

بر اهل فقر نباشد تحکمی کس را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه