گنجور

 
فتحعلی‌شاه

در غمش آخر کنم عالم خراب

بس که چون جیجون رود از دیده آب

کوی جانان می‌وری کفر است کفر

شب روان عشق را در دیده خواب

یاد لعل می‌پرستت چون کنم

خون دل خواهم کشیدن چون شراب

مژده‌ای از مقدم جانان رسید

ای دل شوریده گشتی کامیاب

آنقدر بی‌داد کردی عاقبت

چشمه چشمم شد از هجرت سراب

این منم جانا که هر شب می‌کشم

ناله از دل در غمت همچون رباب

تیغ کین هر گه که می‌آری برون

چرخ می‌افتد چو دل در اضطراب

چون نسوزم من که عالم سوختند

نسر طایر زآتش عشقت کباب

باز خاقان برقعش بر چهره بین

آفتابی کرده پنهان در سحاب

 
 
نسکبان اندروید
ناصرخسرو

این جهان خواب است، خواب، ای پور باب

شاد چون باشی بدین آشفته خواب؟

روشنی‌یْ چشم مرا خوش خوش ببرد

روشنیش، ای روشنائی‌یْ چشم باب

تاب و نور از روی من می‌برد ماه

[...]

وطواط

آفتاب از روی تو بر دست تاب

خود ازین رویست فخر آفتاب

در سحاب از جود تو آمد اثر

زان بود خیرات عالم در سحاب

زور و تاب خسروان سهم تو بود

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

من عجب دارم همی از شاعران

تا چرا گویند راد است آفتاب

گرد صحرا سال و مه گردد همی

تا کجا در یابد او یک قطره آب

برخورد آن آب و آنگه میدهد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جمال‌الدین عبدالرزاق
مولانا

هیچ می‌دانی چه می‌گوید رباب؟

ز اشک چشم و از جگرهای کباب

پوستی‌ام دور مانده من ز گوشت

چون ننالم در فراق و در عذاب

چوب هم گوید بُدم من شاخ سبز

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۳۲۵ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه