گنجور

 
فتحعلی‌شاه

سرزنش نیست مگر بر دل و بر دیده من

با همه خلق جهان چیده و برچیده من

بزمی از بهر تو آراسته‌ام ساقی کو

میش از خون دل و ساغرش از دیده من

قدمی رنجه نما کش دم رفتن آمد

رحم کن بر من و بر این دل رنجیده من

ناصحی خنده‌زنان گفت مده دل به بتان

وقت آن است که گریند به خندیده من

جورها رفت به خاقان و سزاوارش بود

جز جفا پیست بگو از تو پسندیده من

 
 
نسکبان اندروید
صائب

لب به نیسان نگشاید صدف دیده من

لنگر بحر بود گوهر سنجیده من

از پر کاه جهان همت من مستغنی است

التجا پیش خسیسان نبرد دیده من

دل آزاد من و گرد علایق، هیهات

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه