گنجور

 
فتحعلی‌شاه

تا از برم رفت بی‌مهر یارم

گویا که شد جان از جسم زارم

رفت از بر من آن شوخ اما

از رفتنش رفت صبر و قرارم

دل دادم و جان در کوی آن ماه

چون نیست لایق زآن شرمسارم

نبود امیدم از بخت دیگر

بر یار اکنون امیدوارم

زامید وصل لیلی‌وش خود

خاقان چو مجنون در انتظارم

 
 
نسکبان اندروید
بیدل دهلوی

بیکس شهیدم خون هم ندارم

دیگر که ریزد گل بر مزارم

حسرت‌کش مرگ مردم به پیری

بی آتشی سوخت در پنبه‌زارم

سنگی‌ که زد یأس بر شیشهٔ من

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه