دادم از دست دادگر باشد
نالهام را کجا اثر باشد
هر که بیند تو را و جان ندهد
در جهان طرفه جانور باشد
بیلبت گر ز دست شیرین است
زهر نوشم اگر شکر باشد
وصل با عمر همنشین آمد
هجر با مرگ همسفر باشد
از غم دوریت روان تا چند
اشک خونین ز چشم تر باشد
چاره درد ما کجا داند
آن که از درد بیخبر باشد
از پی جستوجوی او تا کی
دل دیوانه در به در باشد
میبرم تحفه جان به درگاهش
لیکن این تحفه مختصر باشد
جان نثار رهت کند خاقان
جان نثاری اگر هنر باشد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
لعبتی را که صد هنر باشد
شاید ار بر میان کمر باشد
نیست لعبت لطیف گرچه لطیف
به بر عقل بی خطر باشد
او یکی شاه شد که ملکش را
[...]
سرخ گویی همیشه غر باشد
شبه از لعل پاکتر باشد
این چنین ژاژ نزد هر عاقل
سخنی سخت مختصر باشد
لعل مصنوع آفتاب بود
[...]
نه چو شیرین لبت شکر باشد
نه چو روشن رخت قمر باشد
با سخنهای تلخ چون زهرت
عیش من خوشتر از شکر باشد
تو به زر مایلی و نیست عجب
[...]
عیسی وقت ما رئیس الدین
مایه مرکز هنر باشد
پسر بوالیمین خری است عجب
کز همه علم بی خبر باشد
آن خرست این مسیح و پیش خرد
[...]
سفر را چند پر خطر باشد
خطر مرد در سفر باشد
قیمت و رونق و بها نارد
آن گهرها که در مقر باشد
زر بگشتن رواج دارد و قدر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.