گنجور

 
فتحعلی‌شاه

ز رفتن تو مرا دوش کار شیون بود

من از جدایی تو مردم این چه رفتن بود

شب فراق تو از اشک لاله‌گون ای سرو

کنار دامن من جویبار و گلشن بود

مرا ز لعل تو جز بوسه کام دل نبود

بگفتمت صنما آن چه در دل من بود

ز شوق بوسه به دستم زنم که این روزی

به دامن گلِ نوخیزِ پاک‌دامن بود

ز دست سرو قباپوش این‌ چنین خاقان

شده است چاک مرا جامه‌ای که بر تن بود

 
 
نسکبان اندروید
محتشم کاشانی

مهی که شمع رخش نور دیدهٔ من بود

ز دیده رفت و مرا سوخت این چه رفتن بود

مرا کشنده‌ترین ورطهٔ محل وداع

سرشگ رانی آن سر پاکدامن بود

فکند چشم حسودم جدا ز دوست چه دوست

[...]

سیدای نسفی

شبی که خانه ام از روی یار گلشن بود

دماغ سوخته من چو شمع روشن بود

به گرد یار چو پروانه رقص می رفتم

میان آب و عرق شمع تا به گردن بود

چمن چو تاج سیاهوش می نمود از دور

[...]

صامت بروجردی

قبیله‌ای که در اطراف او معین بود

زهر بلیه در آن روزگار ایمن بود

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه