آمدی مردم فغان از رفتنت
عقل حیران گشت از دل بردنت
من به صد ناز و نیازش داشتم
میبری دل ترسم از آزردنت
هجر بر من سخت زورآور شده
گر بمیرم خون من در گردنت
پایمال هجر گشتم رحم کن
دست من روز جزا بر دامنت
پیرهن از برگ گل باد صبا
دوزد ار زیبنده باشد بر تنت
خرمن گل گرد اندامت بدید
رحم کن بر خوشهچین خرمنت
گوهری در دست مفلس کس ندید
حیرت آرد هر که بیند با منت
بس که مینالد دلم خواهم ز جان
در میان دیده سازم مسکنت
قبلهٔ عشاق چون شد روی تو
گشته خاقان روز و شب پیرامنت



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چند باشد همچو آبِ روشنت
روی هر ناشسته رویی دیدنت؟
گفت رو مه تو رهی مه آینت
دایما در بغض و کینی و عنت
ای که رحمت مینیاید بر منت
آفرین بر جان و رحمت بر تنت
قامتت گویم که دلبند است و خوب
یا سخن یا آمدن یا رفتنت
شرمش از روی تو باید آفتاب
[...]
عاشقم بر تو ز عاشق کشتنت
دوست کئی تا دوست تر دارم منت
سر طلب از من که آرم در نظر
بر سر آن هم در چشم روشنت
گر دهی خون شکاری غمزه را
[...]
عاقبت این شیوه گردد شیونت
خم شود از بار هر دو گردنت
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.