گنجور

 
فتحعلی‌شاه

آمدی مردم فغان از رفتنت

عقل حیران گشت از دل بردنت

من به صد ناز و نیازش داشتم

می‌بری دل ترسم از آزردنت

هجر بر من سخت زورآور شده

گر بمیرم خون من در گردنت

پایمال هجر گشتم رحم کن

دست من روز جزا بر دامنت

پیرهن از برگ گل باد صبا

دوزد ار زیبنده باشد بر تنت

خرمن گل گرد اندامت بدید

رحم کن بر خوشه‌چین خرمنت

گوهری در دست مفلس کس ندید

حیرت آرد هر که بیند با منت

بس که می‌نالد دلم خواهم ز جان

در میان دیده سازم مسکنت

قبلهٔ عشاق چون شد روی تو

گشته خاقان روز و شب پیرامنت

 
 
نسکبان اندروید
عطار

چند باشد همچو آبِ روشنت

روی هر ناشسته رویی دیدنت؟

مشاهدهٔ ۷ مورد هم آهنگ دیگر از عطار
سعدی

ای که رحمت می‌نیاید بر منت

آفرین بر جان و رحمت بر تنت

قامتت گویم که دلبند است و خوب

یا سخن یا آمدن یا رفتنت

شرمش از روی تو باید آفتاب

[...]

کمال خجندی

عاشقم بر تو ز عاشق کشتنت

دوست کئی تا دوست تر دارم منت

سر طلب از من که آرم در نظر

بر سر آن هم در چشم روشنت

گر دهی خون شکاری غمزه را

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از کمال خجندی
جامی

عاقبت این شیوه گردد شیونت

خم شود از بار هر دو گردنت

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه