گنجور

 
فتحعلی‌شاه

از خال تو حال من تباه است

وز چشم تو روز من سیاه است

زآن زلف چو شام و و روی چون صبح

کارم شب و روز اشک و آه است

آن قامت اوست یا که سرو است

آن صورت اوست یا که ماه است

صد کشور دل به غمزه گیرد

این خسرو من که بی‌سپاه است

ترک می و نقل و بربط و نی

در مذهب عاشقان گناه است

آخر به سرش دمی گذر کن

این دلشده را که خاک راه است

خاقان ز فراق یار زار است

فریاد و فغان او گواه است

 
 
نسکبان اندروید
مسعود سعد سلمان

ای مه مه مهر و مهر ماه است

بی باده نشستن از گناه است

روز و رخ دوستان سپید است

روی و دل دشمنان سیاه است

سلطان ملک ارسلان مسعود

[...]

ابن عماد

شاهی و ملایکت سپاه است

خلق تو عظیم و حق گواه است

سلیم تهرانی

امشب شده دلبری دچارم

کز وی به اجل مرا پناه است

زنبور گزنده چون مگس نیست

می گویم و خال او گواه است

دنباله ی چشم او ز سرمه

[...]

وحیدالزمان قزوینی

از دوری او که هم چو ماه است

از بس شب هجر من سیاه است

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه