گنجور

 
فتحعلی‌شاه

داده‌ام باز دل خویش به چشم مستی

از رفیقان شده از دست دل من دستی

از دل زار اسیران چه فغان‌ها برخاست

تا تو در بزم رقیبان نفسی بنشستی

غم مخور قامتت ای سرو اگر پست شده

چون تویی طالع فرخنده من زآن پستی

از دل و دیده من چشمه خون بگشادی

وسمه‌‌ ابروی خود تا بربستی

بود ربط من و تو ازل و اکنون تو

بی‌سبب رابطه را ای بت من بشکستی

چون کند زندگی از دست تو خاقان که تواش

سینه خستی ز ستم دل ز جفا بشکستی

 
 
نسکبان اندروید
حکیم نزاری

گر به مستی زدم اندر سر زلفت دستی

این همه خرده نگیرند بتا بر مستی

دست من گیر که بر دست نگیرند از مست

هان بده هین بستان از سر پیمان دستی

ای که گفتی من اگر مست بدم دوش امروز

[...]

آشفتهٔ شیرازی

ترک من از می اغیار مگر سرمستی

که مرا توبه و پیمانه و دل بشکستی

دیو سازند رقیبان و توئی حور سرشت

نور محضی تو بظلمت زچه رو پیوستی

ساقیا زآتش می پرده پندار بسوز

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه