به امیدی که امیدم برآری
سپردم جان به این امیدواریی
مگو از هجر من چون زنده ماندی
که من خود مردم از این شرمساری
چو از ما بگذری جانا نگه کن
نهانی بنگر آن دم جان سپاری
به عشقت پایبندم تا قیامت
از این بندم نباشد رستگاری
مکن کاوش به مژگان سینهام را
غمت در سینه دارم یادگاری
تحمل میکند جور بتان را
چو خاقان نیست کس در بردباری
تو سلطانی مسخر ملک حسنت
به پیش شاه باید خاکساری



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گل خندان خجل گردد بهاری
که تو رنگ از بهار و گل به آری
بسیم ومشک نازد جان ازیرا
که سیمین عارض و مشکین عذاری
نگار قندهاری قند لب نیست
[...]
پدید آورد آن را از هیولی
چهار ارکان بدین هر چار معنی
دیُم یک عندلیب خوشنوایی
که مینالید وقت صبحگاهی
به شاخ گلبنی با گل همی گفت
که یارا بی وفایی بی وفائی
همای کلک تو مرغی است لاغر
که از منقار او شد ملک فربی
هر آنکس کو تو را بیند بپرسد
که این خورشید تابنده است یا نی
بسا کاخا که محمودش بنا کرد
که از رفعت همی با مه مرا کرد
نبینی زآن همه یک خشت بر پای
مدیح عنصری ماندهست بر جای
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.