گنجور

 
فتحعلی‌شاه

جانم خدنگ شست بتان را نشان شده

دل شاه‌باز عشق تو را آشیان شده

سرهای سروران همه خاک در تو باد

خاک در تو تاج سر سروران شده

همچون خضر ز چشمه حیوان به روزگار

از خنجر تو حنجر من کامران شده

خواهم هزار چشم که تا بنگرم تو را

هر عضو من به مدح تو یک یک زبان شده

زحمت مکش بکش تو خدنگت ز سینه‌ام

پیکان تیر شست تو در استخوان شده

ساقی به همت تو بنازم چه کرده‌ای

کاین پیر سال‌خورده به جامی جوان شده

آن عارضی که بود ز هجران چو زعفران

از باده وصال تو چون ارغوان شده

از چنگ دلبران ز بر دست جسته‌ای

این دل هزار مرتبه صاحب‌قران شده

صد شکر زاهدا که علی رغم زاهدان

مفتی و مقتدا همه پیر مغان شده

جان خواست از تو تا دهدت بوسه‌ای بگیر

خاقان بده که قیمت آن رایگان شده

 
 
نسکبان اندروید
سنایی

ای بنیت تو طعمهٔ صرف زمان شده

وی تربت تو سرمهٔ چشم روان شده

ای در سرای کسب خرامیده مردوار

از هفت خوان گذشته و در هشت خوان شده

از بی امل شدنت هنر بی عمل شده

[...]

وطواط

ای چهرهٔ تو رشک مه آسمان شده

یاقوت فام دو لب تو قوت جان شده

خلقی ز عشقت ، ای چو مه آسمان بحسن

سرگشته همچو دایرهٔ آسمان شده

از بهر خستن دل عشاق دردمند

[...]

قوامی رازی

ای خفته تو ز خواب گران سرگران شده

از راه باز مانده و کاروان شده

در کاروانسرای فنا عاجز و غریب

وز پیش چشم مملکت جاودان شده

بس کاهلی و بی تو نخواهد به هیچ وجه

[...]

خاقانی

ای در عجم سلالهٔ اصل کیان شده

وی در عرب زبیدهٔ اهل زمان شده

نی نی تو را زبیده نخوانم کز این قیاس

روی سخات در خوی خجلت نهان شده

ای صد زبیده پیش صف خادمان تو

[...]

سید حسن غزنوی

ای چون مسیح گوهر تو جمله جان شده

سجده کنان بصومعه آسمان شده

از علت کمال که بر تو ز چشم بد

ترسیده و هم ناقص و آخر همان شده

ای بی نظیر ساعد بوبکر پر هنر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه