چو او رفت از پیاش جانم روان است
زمام جان به دست ساربان است
جرس را این همه آه و فغان نیست
دلی گویا میان کاروان است
به کویت هر که ای جان، جان سپرده است
ز شور روز محشر در امان است
فکنده سایه بر تو چتر شاهی
چو ماهی کآفتابش سایبان است
نهادی بر زمین تا پای از ناز
زمین را نازها بر آسمان است
نشسته بر رخت تا ظلمت خط
چو آب زندگی اشکم روان است
نهان در پیرهن خاقان تن او
گلی گویا به زیر پرنیان است



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چو ایزد را دهشها بی کران است
پذیرفتن مرو را همچنان است
بگردان روی دل از فکرت بد
که بد کردن نه کار بخردان است
بدی اندیشه کردن در حق خلق
بدی کار تو در وی نهان است
کسی که نیکی اندیشد به هر کس
[...]
اساس شرع او ختم جهان است
شریعتها بدو منسوخ از آن است
جهانی جان چو پروانه از آن است
که آن ترسا بچه شمع جهان است
به ترسایی درافتادم که پیوست
مرا زنارِ زلفش بر میان است
درآمد دوش آن ترسا بچه مست
[...]
چه روی است آن که پیشِ کاروان است؟
مگر شمعی به دستِ ساروان است؟
سلیمان است گویی در عماری
که بر بادِ صبا تختش روان است
جمالِ ماهپیکر بر بلندی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.