گنجور

 
فتحعلی‌شاه

چو او رفت از پی‌اش جانم روان است

زمام جان به دست ساربان است

جرس را این همه آه و فغان نیست

دلی گویا میان کاروان است

به کویت هر که ای جان، جان سپرده است

ز شور روز محشر در امان است

فکنده سایه بر تو چتر شاهی

چو ماهی کآفتابش سایبان است

نهادی بر زمین تا پای از ناز

زمین را نازها بر آسمان است

نشسته بر رخت تا ظلمت خط

چو آب زندگی اشکم روان است

نهان در پیرهن خاقان تن او

گلی گویا به زیر پرنیان است

 
 
نسکبان اندروید
ادیب صابر

بگردان روی دل از فکرت بد

که بد کردن نه کار بخردان است

بدی اندیشه کردن در حق خلق

بدی کار تو در وی نهان است

کسی که نیکی اندیشد به هر کس

[...]

عطار

جهانی جان چو پروانه از آن است

که آن ترسا بچه شمع جهان است

به ترسایی درافتادم که پیوست

مرا زنارِ زلفش بر میان است

درآمد دوش آن ترسا بچه مست

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۴۰ مورد هم آهنگ دیگر از عطار
سعدی

چه روی است آن که پیشِ کاروان است؟

مگر شمعی به دستِ ساروان است؟

سلیمان است گویی در عماری

که بر بادِ صبا تختش روان است

جمالِ ماه‌پیکر بر بلندی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سعدی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه