گنجور

 
عمادی شهریاری

منم آن که تا بوسه دادم رکابت

کند بخت من با فلک هم‌عنانی

عطای تو بر من چنان زر فشاند

که برگ از سر شاخ باد خزانی

اگر صد زبانم بروید چو خوشه

به مدحت چو کلکم به رطب اللسانی

به مدح تو جان برفشانم بر آنم

ز منصب به چرخم رسانی بر آنی

برون از تو از کس امیدی ندارم

نه جایی نه مالی نه نامی نه نانی

 
 
نسکبان اندروید
رودکی

کسی را چو من دوستگان می چه باید؟

که دل شاد دارد بهر دوستگانی

نه جز عیب چیزیست که‌آن تو نداری

نه جز غیب چیزیست که‌آن تو ندانی

دقیقی

ز دو چیز گیرند مر مملکت را

یکی پرنیانی یکی زعفرانی

یکی زر نام ملک بر نبشته

دگر آهن آب دادهٔ یمانی

که را بویهٔ وصلت ملک خیزد

[...]

کسایی

از او بوی دزدیده کافور و عنبر

وز او گونه برده عقیق یمانی

بماند گل سرخ همواره تازه

اگر قطره ای زو به گل بر چکانی

عقیقی شرابی که در آبگینه

[...]

عنصری

شه مشرق و شاه زابلستانی

خداوند اقران و صاحبقرانی

بدولت یمینی بملت امینی

مر این هر دو را اصل یمن و امانی

تو محمود نامی و محمود کاری

[...]

فرخی سیستانی

یکی گوهری چون گل بوستانی

نه زر وبه دیدار چون زرکانی

به کوه اندرون مانده دیرگاهی

به سنگ اندرون زاده باستانی

گهی لعل چون باده ارغوانی

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از فرخی سیستانی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه