گنجور

 
عمادی شهریاری

عاشقان غریب و غم‌زده‌ایم

در خرابات تا قدم زده‌ایم

باز مالیده آستین وجود

دست در دامن عدم زده‌ایم

تا بدانسته‌ایم هستی خود

بر دل نیستی رقم زده‌ایم

در صبوح نیاز پرده ناز

همه بر پرده ستم زده‌ایم

با خیال لب بتان طراز

طعنه اندر نگین جم زده‌ایم

بی‌تمنای روز همچون کوس

رقم فاقه بر شکم زده‌ایم

به همه روزگار لاف نجات

از در سید امم زده‌ایم

 
 
نسکبان اندروید
امیرخسرو دهلوی

ما که در راه غم قدم زده ایم

بر خط عافیت رقم زده ایم

تا به طوفان عشق غرقه شدیم

بر سر نه فلک قدم زده ایم

قدمی کو به راه عشق شتافت

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

ما دم از عشق در قدم زده ایم

پیش از این دم ز عشق دم زده ایم

کاف کن در کتاب کون نبود

که خیالش به جان رقم زده ایم

غم نداریم از همه عالم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه