گنجور

 
ناصر بجه‌ای

ساقی بده آن می مغانه

اکسیر حیات جاودانه

تا پیر مغان شود غلامت

درده چو مغان می مغانه

طامات چه می‌کنی و سالوس

رو چنگ طلب کن و چغانه

آن باده که در بلور صافی

روخی است به رنگ ناردانه

معجون فرح می است زیرا

تا غم کند از میان کرانه

گر نیست مروق صبوحی

کو داروی جرعه شبانه

بازار خرد همه فسانه است

هان تا نخوری تو زآن فسانه

ناصر چو زمانه را بقا نیست

زنهار مخور غم زمانه

 
 
نسکبان اندروید
مسعود سعد سلمان

گویند که نیکبخت و بدبخت

هست از همه چیز در فسانه

یک جای دو خشت پخته بینی

پخته به تنور در میانه

این بر شرف مناره افتد

[...]

فلکی شروانی

بادا همه ساله ذخرة الدین

آسوده ز فتنه زمانه

شهزاده شیر دل فریدون

آن چون پدر از جهان یگانه

میری که ز قدر درگهش را

[...]

عمادی شهریاری

ای دست تو جود را بهانه

پای تو وجود را نشانه

عبدالصمد اکرم الخلایق

سرمایه بخت جاودانه

آنی که به همت تو آراست

[...]

عطار

ای راه تو بحر بی کرانه

عشق تو ندیم جاودانه

از عشق تو صد هزار آتش

در سینه همی زند زبانه

گر بنماید زبانه‌ای روی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه