آخر ای جان من کجایی تو
تا به کی نزد من نیایی تو
چون تو دانی که برگ صبرم نیست
انتظارم چرا نمایی تو
گر نخواهی که خون شود جانم
از چه جویی ز من جدایی تو
گفته بودی همه وفا باشم
تا بدیدم همه جفایی تو
آخر ای ماهروی مهرگسل
این چنین بیوفا چرایی تو
به وفا کز وفا مگردان روی
تا نگویند بیوفایی تو
به وصالت طمع نمیدارم
زآن که سیمرغ کیمیایی تو
دل نهادم به هر چه فرمایی
چه توان کرد پادشایی تو
هست بیگانگیت با ناصر
ورنه با جمله آشنایی تو



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چون از این هر دو فارغ آیی تو
آنگهی خیر را بشایی تو
کهایزد از بهر نیکراییِ تو
برد فترت ز پادشایی تو
همه گفتند قطب مائی تو
که دهی جمله را رهائی تو
نیستت جای، در چه جایی تو؟
همه زان تو خود، کرایی تو؟
همه لطف و همه صفایی تو
همه مهر و همه وفایی تو
دم به دم چون بتان فردوسی
حسن بر حسن میفزایی تو
قدسیانت ز عرش میگویند
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.