گنجور

 
ناصر بجه‌ای

همه لطف و همه صفایی تو

همه مهر و همه وفایی تو

دم به دم چون بتان فردوسی

حسن بر حسن می‌فزایی تو

قدسیانت ز عرش می‌گویند

صورت رحمت خدایی تو

از خجالت فرو شود خورشید

از سر کوی چون برآیی تو

صد هزار آفتاب جلوه دهد

گر ز رخ پرده برگشایی تو

نوبت سلطنت بزن کامروز

بر بتان جمله پادشایی تو

به وفا کز وفا مگردان روی

تا نگویند بی‌وفایی تو

بی‌تو آشفته شد دل ناصر

آخر ای جان من کجایی تو

 
 
نسکبان اندروید
نظامی

که‌ایزد از بهر نیک‌رایی‌ِ تو

برد فترت ز پادشایی تو

ناصر بجه‌ای

آخر ای جان من کجایی تو

تا به کی نزد من نیایی تو

چون تو دانی که برگ صبرم نیست

انتظارم چرا نمایی تو

گر نخواهی که خون شود جانم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه