همه لطف و همه صفایی تو
همه مهر و همه وفایی تو
دم به دم چون بتان فردوسی
حسن بر حسن میفزایی تو
قدسیانت ز عرش میگویند
صورت رحمت خدایی تو
از خجالت فرو شود خورشید
از سر کوی چون برآیی تو
صد هزار آفتاب جلوه دهد
گر ز رخ پرده برگشایی تو
نوبت سلطنت بزن کامروز
بر بتان جمله پادشایی تو
به وفا کز وفا مگردان روی
تا نگویند بیوفایی تو
بیتو آشفته شد دل ناصر
آخر ای جان من کجایی تو



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چون از این هر دو فارغ آیی تو
آنگهی خیر را بشایی تو
کهایزد از بهر نیکراییِ تو
برد فترت ز پادشایی تو
همه گفتند قطب مائی تو
که دهی جمله را رهائی تو
نیستت جای، در چه جایی تو؟
همه زان تو خود، کرایی تو؟
آخر ای جان من کجایی تو
تا به کی نزد من نیایی تو
چون تو دانی که برگ صبرم نیست
انتظارم چرا نمایی تو
گر نخواهی که خون شود جانم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.