گنجور

 
ناصر بجه‌ای

بیا ای خسرو خوبان که کار از دست بیرون شد

دلم بی‌لعل شیرینت پریشان گشت مجنون شد

بیا ای درد و درمانم بیا ای کفر و ایمانم

بیا ای شادی جانم که غم زاندازه بیرون شد

بیا ای شمع محفل‌ها بیا بگشای مشکل‌ها

بیا ای قبله دل‌ها که دل‌های تو پرخون شد

بیا ای لعبت مقبل دلم مشکن ز من مگسل

که بی‌رویت ز خون دل دو چشم من چو جیحون شد

بیا ای سرو سیمین‌بر ز ناصر بیش از این مگذر

که از غم گشت رویش زر ز هجرش اشک گلگون شد

 
 
نسکبان اندروید
قطران تبریزی

سپاه نوبهار آمد وز او گیتی دگرگون شد

که هامون همچو گردون گشت و گردون همچو هامون شد

چو روی و موی دلبندان زمین گلبوی و گلگون شد

بعنبر گل سرشته شد بصندل آب معجون شد

ز خیل تو بنفشه مرز چون دیبا و اکسون شد

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

به عشق چهرهٔ لیلی دل بیچاره مجنون شد

به بوی سنبل زلفش دماغ عقل مفتون شد

چو بلبل درگلستان سر کویش همی نالم

ازآندم کز غم عشقش دلم چون غنچه پرخون شد

همی گویم که درد دل به وصل او دوا سازم

[...]

فضولی

ز رنگ اشک دانستم که بی لعلش جگر خون شد

نشانم کس نداد از دل ندانم حال او چون شد

بفرقم موی ژولیدست یا آن زلف را دیدم

مرا از غیر سودایی که در سر بود بیرون شد

نمی دانم که بر تو عاشقم عشق اینچنین باید

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه