گنجور

 
اسیری لاهیجی

چو خورشید جمالت روی بنمود

بدیدار تو جان و دل بیاسود

نمود از پرده هر ذره خورشید

چو یارم پرده از رخسار بگشود

ندارد خلق پیش ما وجودی

که جز حق در دو عالم نیست موجود

سرود شوق جانان می سراید

به آهنگ بلند این چنگ و این عود

فدای مقدمش کردم دل و دین

بعالم نقد جانم چون همین بود

براه عشق جان پاکبازم

بهیچ آلایشی دامن نیالود

اسیری هرکه شد مست می عشق

چه میداند که نقصان چیست یا سود

 
 
نسکبان اندروید
رودکی

نیارم بر کسی این راز بگشود

مرا از خال هندوی تو بفنود

ابوالفرج رونی

چو صاحب طالع خویش است مسعود

ملک مسعود ابراهیم مسعود

به عدل و فضل و جود و حشمت و جاه

رسانید است عالم را به مقصود

جهانی داندش دانا نه فانی

[...]

سوزنی سمرقندی

وزیر شاه سعد الملک مسعود

چو سعد آباد کرد از روی محمود

که سعدین فلک مسعود گشتند

ز سعدالملک سعد آباد مسعود

ملک مسعود را گوئی عطا داد

[...]

عمادی شهریاری

قدح بر دست من نه ساقیا زود

که کار از حد گذشت و بودنی بود

به باران باده گلگون من ده

که یار گلرخم دیدار بنمود

می و معشوق دارم غم چه دارم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه