مرا بیاد تو بگذشت، روزگاری چند
بیاد موی توام بود، روز تاری چند
بیاد زلف پریشانت، ای پریرخسار
به بین! فتاده پریشان، بهر کناری چند
خبر ز زلف نداری، که در شکستگیش
نشسته اند بامید، بیقرار چند
بدام، هر سر زلفت فتاده مرغ دلی
به تیر، هر مژه افکنده ای شکاری چند
شرار عشق، اگر عقل و دین بسوزاند
بگو: بسوز، که باشد مرا شراری چند



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به یاد محبوب خود میافتد و روزگاری را در غم و عشق او سپری کرده است. او با اشاره به زیبایی و زلفهای پریشان معشوق، از پر پرواز دل خود سخن میگوید و نشان میدهد که چگونه دلباختگان به عشق او گرفتار شدهاند. شاعر در تلاش است تا احساسات عمیق خود را بیان کند و حتی اگر عشقش عقل و دینش را بسوزاند، باز هم از آن شرار عشق استقبال میکند. این اثر به تصویر کشیدن عشق و درد ناشی از آن میپردازد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.