گنجور

 
واقف لاهوری

ای زلف تو عنبرین کمندی

در عهد تو هر دلی به بندی

آن دل که به بند زلفت افتاد

دیگر نشنید هیچ پندی

ای سروقد! از کدام باغی؟

پست است، بر تو هر بلندی

مار سیه است طرهٔ تو

ترسم که رسانَدم گزندی

حسن نمکینت ار نبودی

این شور که در جهان فکندی؟

شیرینی و تلخی‌ات چه گویم؟

آمیخته با گلاب قندی

از لطف تو هیچ کم نگردد

گر لطف کنی به مستمندی

در مذهب تو مگر روا نیست

پرسیدن حال دردمندی؟

بیمارِ غم تو را نباشد

جز مرگ، دوای سودمندی

من ماتمیَم ولی چه سازم؟

دارم دو سه زخم هرزه‌خندی

کرد آن چه غم تو با دل من

گرگی نکند به گوسپندی

گر پیش تو قدر عشق این‌ست

انشاءالله بعد چندی

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

ای آن که تو را به من وفا نیست

قربان شوم، بگو چرا نیست؟

دانی که به هیچ دین و آیین

آزردن بی‌دلان روا نیست؟

با غمزه بگو که کم کند جور

آن صبر که بود حالیا نیست

گفتی به سرت بلا فرستم

بی‌رحمی تو مگر بلا نیست؟

ناخن به دلم مزن ز شوخی

این سازِ شکسته را صدا نیست

افتاده دو صد گره به کارم

افسوس که یک گره‌گشا نیست

تا چند کنی ز عشق پامال

خون دل عاشقان حنا نیست

کس کشته چرا شود به پیشت؟

چون پیش تو رسم خون‌بها نیست

در عهد تو ای مسیح دل‌ها!

دارم صد درد و یک دوا نیست

کردم بسیار امتحانت

دیدم که تو را سر وفا نیست

اکنون که یقین خاطرم شد

کین دل متحمل جفا نیست

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

دردا که دلم ز درد خون شد

در راه تو دیده‌ام برون شد

از شیرین عشوه‌های حسن است

کوه غم من که بی‌ستون شد

بر شیشهٔ آسمان زنم سنگ

چون ساغر عیش من نگون شد

تا عشق تو پنجه کرد با من

سر پنجهٔ طاقتم نگون شد

خوردم از بس که سیلی غم

رخسارهٔ زرد، نیلگون شد

از دولت زلف توست، دانم

بختم که سیاه و واژگون شد

اکنون خود را چه‌سان دهم دل

آن دل که به سینه بود، خون شد

عقلم که نداشت یک دو فن بیش

مغلوب جنون ذوفنون شد

گر طالع من نبود گمراه

سوی توام از چه رهنمون شد؟

هر چیز به اعتدال خوب است

چون جور و جفا ز حد برون شد

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

ای وای که روزگار برگشت

امسال بتر از پار برگشت

برگشتن روزگار سهل است

این است بلا که یار برگشت

آن تیغ که خون عالمی ریخت

از گردن من ز عار برگشت

خنجر نزنم چرا به خود من؟

کز من دم تیغ یار برگشت

فریاد که کُشتی امیدم

صد مرتبه از کنار برگشت

چون ابر غبار من ز کویت

با دیدهٔ اشک‌بار برگشت

دور از تو شبی به قصد جانم

مرگ آمد و شرمسار برگشت

رفت آن که عزیز در حریمت

رسوا و خراب، خوار برگشت

امشب دل من ز آستانت

با حسرت بی‌شمار برگشت

در کوی تو بس که تیغ بارید

جان زخمی و دل فگار برگشت

آنی تو که در مصاف عشقت

زخمی چون من هزار برگشت

آمد به عیادتم خیالت

ناگشته به من دوچار برگشت

چون خاطر نازک تو بی‌هیچ

زین بندهٔ خاکسار برگشت

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

شب نیست که روز محشرم نیست

هنگامهٔ درد بر سرم نیست

شب‌ها از بهر خواب بی‌تو

جز خاک سیاه بسترم نیست

شمشیر بکش، مرا مترسان

دل باخته‌ام، غم سرم نیست

غیر از تو که دشمنی به جانم

یک دوست به هفت کشورم نیست

از من احوال دل چه پرسی؟

او در بر توست، در برم نیست

از تاب غم تو دشنه‌آسا

جانی در جسم لاغرم نیست

تو وعده به جا نخواهی آورد

سوگند مخور که باورم نیست

عاشق با آن وفا که دارد

پیشت چو رقب محترم نیست

ای شوخ! چه می‌کنی عذابم؟

جز عشق گناه دیگرم نیست

زاری به تو سیم‌بر چه حاصل؟

زر می‌باید میسرم نیست

چون دانستم که بخت گمراه

هرگز سوی وصل رهبرم نیست

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

ای از تو به درد مبتلا، من

افتاد به بستر فنا، من

تو کرده حدیث مدعی گوش

لب تشنه ز عرض مدعا، من

تو آتش و تفت کرده سامان

پیچیده به خویش بوریا، من

تو تیغ به کشتنم کشیده

صد ره به تو گفته «مرحبا»، من

من صلح به مرگ خویش کرده

داری تو هنوز جنگ با من؟

زین‌سان تو ز من چه می‌گریزی؟

والله که نیستم بلا، من

خندان‌خندان تو می‌بری دل

گریان ‌گریانت از قفا، من

گویم به امید کی نسیمت؟

هر صبح خوش‌آمد صبا، من

هر شب گوید دلم به زلفت

بنگر که تویی شکسته با من

از دیدن تو چه‌ها ندیدم

ای کاش ندیدمی تو را من

درد دل من نمی‌شود کم

هر چند که می‌کنم دوا من

فرسوده شدم ولی ندیدم

در کوی تو سودی از وفا من

چون تاب تعب کشیدنم نیست

دارم سر آن که حالیا من

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

شوخی و دلاوری و چالاک

مستی و ستمگری و بی‌باک

کس از تو چه چشم رحم دارد؟

بی‌مهری و کافری و سفاک

لولاک لما قتلت والله

والله قولما قتات لولاک

صد بار مرا شکار کردی

یک بار نبستیم به فتراک

رحم آر به حال من که دارم

تن زخمی و سینه ریش و دل چاک

از گردش چشمت آن چه دیدم

در خواب ندیده دور افلاک

هر چند که خوردمش مرا خورد

بوده است مگر غم تو تریاک

بسیار کسی که در حریمت

بر خاک سیه نشسته غمناک

چون نقش قدم هزار دیده

یکسان شده در ره تو با خاک

تا چند رفوگری توان کرد؟

پیراهن صبر گشته صد چاک

عشق تو به خون دیده و دل

آلوده هزار دامن پاک

از دست تو دل به جان رسیده است

تدبیر دگر نماند الاک

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

ای دشمن جان دوستداری

برهم زن خانمان یاری

از کوی تو رخت بستم اینک

تا چند توان کشید خواری؟

دل از تو گرفته شد تو هر چند

باغی و بهشتی و بهاری

شب‌های دراز من ز زلفت

آموخت سیاه روزگاری

بردی دل و باز در کمینی

خود گو که به من دگر چه داری؟

تسلیم وفا نموده‌ام سر

شمشیر جفا چه می‌برآری؟

دل سوخت به سینه از جفایت

جز داغ نماند یادگاری

بیمار تو را شده است روزی

شب‌های دراز و آه و زاری

تا کرده احاطه لشکر غم

شادی شده در دلم حصاری

مُردم از بی‌قراری دل

آوخ تو بر همان قراری

با مهر و وفا تو را سری نیست

تو جور و جفا نمی‌گذاری

یک چند امیدوار بودم

اکنون که نماند امیدواری

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

بر روی تو کس نظر نینداخت

کاتش به دل و جگر نینداخت

کی سو تو دیده‌ام که خود را

دل از بر من به در نینداخت

خوش آن که ز عشق خویشتن را

در بادیهٔ خطر نینداخت

آن کیست که پیش تیغ جورت

تسلیم نگشت، سر نینداخت؟

کی تیغ تو شد علم که خورشید

لرزان لرزان سپر نینداخت

بر صید مراد نالهٔ من

یک ناوک کارگر نینداخت

آن کلبهٔ تیره‌ام که یک روز

خورشید به من نظر نینداخت

آن کشته منم که قاتل من

بر تربت من گذر نینداخت

عشق تو به روی بستر غم

کس را از من بتر نینداخت

چون چشم سیه دل تو گاهی

از لطف به من نظر نینداخت

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

دل در هوس تو خانمان سوخت

چون هیچ نماند جسم و جان سوخت

تو شمع کدام دودمانی؟

داغ تو هزار دودمان سوخت

عشقت ز در دلم درآمد

اسباب طرب یگان یگان سوخت

داغم از دل که در غم تو

سرمایهٔ عیش جاودان سوخت

بی‌فایده سوخت دل ز داغت

این سوخته را دگر توان سوخت

افروخت غم آتشی ز هر سو

ای وای به دل که در میان سوخت

زین‌سان نتوان به دشمنان ساخت

رحم آر که جان دوستان سوخت

آبی بفشان بر آتش من

زین پیش که بشنوی فلان سوخت

آنی تو که هیچ ناوری یاد

زآن بنده که سر بر آستان سوخت

چون داغ تو ای بلای جان‌ها

زین بیش به دل نمی‌توان سوخت

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

ای با تو مرا هزار پیوند

مپسند دل شکسته، مپسند

مُردم از زهر چشم مَردم

وقت است اگر کنی شکرخند

رحمی که به جا نمانده از دل

در سینه به غیر حسرتی چند

در بند بلا نمی‌فتادم

زین پیش اگر شنیدمی پند

از پند کسی چه می‌گشاید

اکنون که فتاده‌ایم در بند؟

آتش به دلم زدی چه کردی

این خانه نبود بی‌خداوند

گفتی به غمم صبور می‌باش

ای خانه‌خراب! صبر تا چند؟

تا کی دل خویش را توان داشت؟

از تو به خیال و خواب خورسند

با آن که ز دیده آب دادم

نخل املم نشد برومند

آن طره و زلف و چشم و ابرو

هر چند مرا نمی‌گذارند

لیکن در کنج نامرادی

جهدی ورزیده روزکی چند

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

گاهی نکنی به من مدارا

از بنده چه دیده‌ای خدا را

در کوی تو بی‌نوا گدایم

بنواز گدای بی‌نوا را

آنی تو که آب گردد از شرم

در پیش دل تو سنگ خارا

ای شعلهٔ حسن! باخبر باش

آتش نزنی محله‌ها را

تأثیر کرد در دل تو

دشنام دهم کنون دعا را

در میکده‌ها فکنده رسوا

چشم تو هزار پارسا را

ای کرده نگاه آشنایت

بیگانه ز من صد آشنا را

شمشیر آبر و ساز سیراب

لب تشنهٔ شربت فنا را

در کشتن من درنگ از چیست؟

کردم نذر تو خون‌بها را

نام تو دگر نمی‌توان برد

تو نام نمی‌بری وفا را

بالله که بعد ازین اگر تو

نگذاری بدعت جفا را

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

فکر من مبتلا نکردی

گِردت گردم، چرا نکردی؟

دل سوختی و به باد دادی

بازی‌بازی چه‌ها نکردی

ای شوخ! ز بی‌گنه‌کشی‌ها

کو عرصه که کربلا نکردی؟

دلجویی و لطف و مهربانی

کردی به همه به ما نکردی

در پهلوی غیر جا گرفتی

بیجا کردی به‌جا نکردی

ناخن به دلم زدی و لیکن

یک عقده ز کار وا نکردی

مرغ دل من که شد اسیرت

تا داشت رمق رها نکردی

عمرت بادا اگرچه با من

ای عمر کسی وفا نکردی

با اینکه به‌جز وفا نکردم

با من غیر از جفا نکردی

آینده اگر تو چون گذشته

بر عهد وفا وفا نکردی

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

بی‌تو یک شب چنان نباشم

کز دیده جگرفشان نباشم

شب‌ها از بیم شیون دل

همسایهٔ مردمان نباشم

از بس‌که سبک شدم به پیشت

گر کوه شوم گران نباشم

دل آب شده است ز آتش غم

بی‌دیدهٔ تر ازان نباشم

عشقم انداخت بر زبان‌ها

رسوای جهان چه‌سان نباشم

خواهی غم من جهان جهان خورد

آن روز که در جهان نباشم

در کار فنای خود که سهل است

منت‌کش آسمان نباشم

خود ریزم برگ و بار خود را

تا دستخوش خزان نباشم

محروم من و رقیب محرم

من چون به تو بدگمان نباشم

چون صدرنشین شدند اغیار

آن به که بر آستان نباشم

رفتم تا همدمان خود را

از ناله بلای جان نباشم

تا باقی عمر بر در تو

شرمندهٔ این و آن نباشم

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

گر در پی دل نمی‌دویدم

این رنج بلا نمی‌کشیدم

سود سودای من چه پرسی

دل دادم و دردسر خریدم

دامان تو در کفم نیفتاد

بی‌فایده جیب خود دریدم

صدبار به خاک آستانت

خون گشتم و از مژه چکیدم

انگشت گزیدن است کارم

ای کاش تو را نمی‌گزیدم

ظلم و ستم و جفا و بیداد

دیدم ز تو آنچه می‌شنیدم

کو آن عهدی که من درین باغ

از شاخ به شاخ می‌پریدم

پرواز نشاط رفت از یاد

در دام غمت ز بس طپیدم

ای قد تو نخل باغ امید

حاصل نشد از تو یک امیدم

اکنون که همه امیدها را

با خنجر یاس سر بریدم

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

بشتاب که می‌رود جوانی

دریاب که رفت زندگانی

حال من ناتوان خراب است

تعمیرم کن که می‌توانی

زین بیش سبک نمی‌توان شد

از کوی تو می‌برم گرانی

رفتم از رشک همدمانت

یعنی که فلانی و فلانی

دل سوتخته شد دگر چه مانده است

بس کن زین گرمی زبانی

بالای تو را کند زمین‌بوشی

از دور بلای آسمانی

سر تا به قدم ادا و نازی

آشوب دلی بلای جانی

از گوشهٔ چشم زهرپاشی

وز کنج دهن شکرفشانی

لب تشنه بر تو می‌دهم جان

ای چشمهٔ آب زندگانی

چون نیست امید اینکه با من

بنشینی و آتشم نشانی

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

مالید چنان غم توام گوش

گم شادی و عمر شد فراموش

با من سخن جفا چه گویی

خاموش که گریه می‌زند جوش

جان قیمت نیم‌ناز تو نیست

بگشای دوکان و عشوه مفروش

یادت باد ای یگانهٔ عهد

بس عهد که کرده‌ای فراموش

من آتش خویش کرده‌ام سرد

بنشین تو به غیر و گرم می‌جوش

ناصح با من بگو چه داری

مخراش دل مرا و مخروش

دل در بر من چو طفل بدخو

یک‌دم نشود ز گریه خاموش

دوشینه ز بس گریست چشمم

آبم بگذشت از بر و دوش

تا درد تو را شود بغل‌گیر

زخم دل من گشاده آغوش

بر بنده جفا مکن خدا را

ای صاحب بنده در وفا کوش

بر خاک در توام نشسته

در ماتم آرزو سیه‌پوش

چون تو ز غرور دولت حسن

فریاد مرا نمی‌کنی گوش

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

می‌نالم و با منت نظر نیست

در نالهٔ من مگر اثر نیست

شب‌ها گذرانده‌ام درین کوی

وین طرفه که در میان سحر نیست

شب نیست که خستهٔ فراقت

بر بستر درد محتضر نیست

بشتاب که عمر رفت بشتاب

دریاب که فرصت آن‌قدر نیست

با آنکه تو در دلی شب و روز

از حال دلم تو را خبر نیست

از باعث غصه‌ام چه پرسی

بگذار که قصه مختصر نیست

دست از سرم ای طبیب بردار

این درد دل است درد سر نیست

تعجیل مکن به کشتن من

آهسته که خون من هدر نیست

امروز ستمگر و جفاکار

در شهر تویی کسی دگر نیست

بیداد تو می‌کشد چه سازم

چون داد زنم که دادگر نیست

ناچار به صد هزار حسرت

من‌بعد که چارهٔ دیگر نیست

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

در کوی تو بس که رفتم از دست

افتاد دلم ز دست و بشکست

من بر سر کوی تو ز بویت

گاهی دیوانه‌ام گهی مست

سودای تو پختنم ز خامی است

تو یوسف عهد و من تهیدست

ای تیغ جفا علم نموده

بسم‌الله اگر سر منت هست

تشریف غم تو هر که پوشید

دامن با دامن بلا بست

با اینکه خدنگ جور تو دوش

از پهلوی من گذشت و بنشست

خواهم که به شکر این همه لطف

گه دست ببوسمت گهی شست

گردد چو بلند شور اشکم

آوازهٔ سیل من شود پست

از فیض غم تو رفته رفته

جوی اشکم به بحر پیوست

با اینکه ز سجده جبهه فرسود

نقشم بر درگه تو ننشست

ای برده دل از کفم به دستان

چون وصل توام نمی‌دهد دست

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

بر هر که فلک بلا گمارد

او را به غم تو می‌سپارد

هرچند که می‌درم گریبان

غم دامن من نمی‌گذارد

هرشب از یاد قامت تو

دل بر سر من قیامت آرد

چشمم هر روز ماجرای

از خون برخاک می‌نگارد

چشمت از بس که مست ناز است

دل می‌برد و نگه ندارد

در شکوه مکن زبان درازم

این شعله مباد سر برآرد

مردم تا کی ز دل کند گوش

حرفی که مرا به گریه آرد

گریم بسیار ازان که دل را

دردت بسیار می‌فشارد

نزدیک شده است اینکه خونم

از دیده به جای آب بارد

رحم است به حال آنکه بی‌تو

می‌میرد و جان نمی‌سپارد

تا روز شمار دردمندت

بر بستر غم نفس شمارد

چون در دل بی‌مروت تو

افسون وفا اثر ندارد

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

گر با تو نبودی آشنا دل

رسوا نشدی هزار جا دل

نالم که چرا سپردم ای وای

با همچو تو شوخ میرزا دل

تا چشم گشاد روز اول

با داغ تو گشت مبتلا دل

زان روز که عشق‌بازی آموخت

جنگ است مرا همیشه با دل

من عشق نمی‌شناختم چیست

افکند مرا درین بلا دل

عمریست که از غمت فتاده است

بر بستر درد بی‌دوا دل

از وصل تو کس چه طرف بندد

می‌آیی و می‌روی ز جا دل

شب‌ها از بس که زار نالد

آرام نمی‌دهد مرا دل

از روزن سینهٔ فگارم

بنگر که غمت چه کرده با دل

بر حال خراب من نظر کن

ویرانه ببین ز دیده تا دل

تا چند زند بر آستانت

شیئاً لللّه چون گدا دل

چون یافتم اینکه بر در تو

هرگز نرسد به مدعا دل

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

ای بی‌خبر از خدا بیندیش

بخشای به حال بندهٔ خویش

شمشیر مکش به کشتن من

از گفتهٔ غیر کوته‌اندیش

آزردن من روا چه داری

دارم دلکی غمین و صد ریش

داد از تو که گاهی از سر لطف

مرهم ننهی به ریش درویش

یک ذره نمی‌کنی جفا کم

هرچند که می‌کنم وفا بیش

شب می‌گذرد دل حزین را

در زلف تو با هزار تشویش

این قصه کجا برم که دل را

پیش آمده است کردهٔ خویش

چون با تو حریف شوخ عیار

منصوبهٔ من نمی‌رود پیش

رفتم رفتم که همچو واقف

گریان گریان به خانهٔ خویش

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم