گنجور

 
واقف لاهوری

مرا اگر همه یک استخوان ز تن باقیست

چو شمع از تب شوق تو سوختن باقیست

قفس بهشت شد از لطف‌های صیادم

هنوز در دل من حسرت چمن باقیست

ز سیل گریهٔ من در جهان غبار نماند

به‌خاطر تو همان گرد کین من باقیست

به دیدهٔ تر من آستین بکش که مرا

به سر هنوز هوای گریستن باقیست

چو شمع صبح به آخر رسید زندگیم

بیا که اندکی از فرصت سخن باقیست

رسید لشکر خط صرف تشنه فرمایی

دو جرعه آب که در چاه آن ذقن باقیست

به سهو نام فراق تو بر زبانم رفت

هنوز تلخی آن در دهان من باقیست

 
 
قدسی مشهدی

گذشت فصل گل و رغبت چمن باقی‌ست

وداع کرد شراب و خمار من باقی‌ست

برای جیب دریدن عزیز دارم دست

اگرچه پیرهنم پاره شد کفن باقی‌ست

ترا گمان که سخن شد تمام و نشنیدی

[...]

سلیم تهرانی

خطش دمید و به نازش نیاز من باقی ست

هزار بوسه مرا پیش آن دهن باقی ست

گل همیشه بهار پیاله می گوید

خزان رسید و همان آب و رنگ من باقی ست

ادای حق محبت تمام نتوان کرد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه