گنجور

 
واقف لاهوری

دل ز من برد جامه گلگونی

که بهر جلوه می‌کند خونی

کسب اشراف کن ز میخانه

هست در هر خمی فلاطونی

سفله‌پرور شد آنچنان گردون

که فریدون شده است هر دونی

لای خوران کوی میکده را

نیست حاجت به هیچ معجونی

دل سرشکی شد و چکید از چشم

چه کند با تو قطره‌ای خونی

پر خراب است خانهٔ زنجیر

آه در عرصه نیست مجنونی

ای پری معجز از کجا آرم

کارگر نیست در تو افسونی

واقف از شهر دلگرفته شدم

بعد ازین دل کشم به هامونی

 
 
نسکبان اندروید
سنایی

حاجت صد هزار ... قوی

شد ز ... روا که مابونی

حاجب من روا نگشت از تو

گرچه از خواسته چو قارونی

پس چو به بنگرم بر تو و من

[...]

مشاهدهٔ ۴ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
سوزنی سمرقندی

فرزند من نبیره میمونی

ابلیس دیگر است نملعونی

اصرار کرده بر پدر آزاری

همچون امامزاده صابونی

آن را نصیبه از پدر آزردن

[...]

حمیدالدین بلخی

مخور از روی شهوت و دونی

از پی آز و حرص افزونی

لقمه نان بود که دارد باز

از بسی لقمه های صابونی

عراقی

خلعت ذات او، ز موزونی

صورت لطف و صنع بی‌چونی

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه