از گریهٔ من دشت جنون کرده بهاری
لخت جگرم گل زده بر هر سر خاری
باز آیی که از شوق نثارت ز ته دل
لبریز گهر کردهام از گریه کناری
ای عشق بیا جان و دلم منتظر توست
وی عقل برو با تو ندارم سروکاری
در چشمزدن بر سر این سوخته آید
هرجا جهد از آتش بیداد شراری
من رفتهام و شمعصفت سوختهام زار
هرجا ز شهید غم عشق است مزاری
از روز حساب این همه فارغ نتوان بود
گیرم که شهیدان تو را نیست شماری
پایبند شدی ای دل دیوانه دران زلف
احوال تو چونست درین سلسله باری
خواهم که ز دست تو درین دامن صحرا
بیزحمت اغیار کنم گریهٔ زاری
شد فصل بهار و دل واقف نشگفت آه
این غنچه مگر وا شود از وصل نگاری



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای ...ر من ای ...ر تو انجیره گذاری
سرگین خوری و قی کنی و باک نداری
ریچالهگری پیشه گرفتی تو همانا
بخیره در شیر بری، کامه بر آری
ای باد بهاری خبر از یار چه داری؟
پیغام گل سرخ سوی باده کی آری؟
هم زاوّل روز از تو همی بوی خوش آید
گویی همه شب سوختهای عود قماری
زلف بت من داشتهای دوش در آغوش
[...]
ای آنکه تو بر ساعد اقبال سواری
ای آنکه تو بر مرکب فرهنگ سواری
آرام دل شهری و کام دل شاهی
خورشید بزرگانی و امید تباری
نام تو جوانشیر نه بیهوده نهادند
[...]
گرد باد خزان کرد به ما به رحیل آری
وز لشکر نوروز برآورد دماری
دارم چو تو بت روی و دلارام نگاری
سازم ز جمال تو من امروز بهاری
با چشم چو بحرم ز گهر خنده نگاری
با عیش چو زهرم به شکر بوسه شکاری
برگرد بناگوش چو عاجش خط مشکین
چون دای رخ کز شب بکشی گرد نهاری
خورشید نماینده بتی ماه جبینی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.