گفتم بسی ز درد دل خود حبیب را
نشنید از غرور چه گویم نصیب را
گل گل شکفت شب دلم از ذوق نالهاش
از من هزار عشق رسد عندلیب را
در هجر بیقرارم و در وصل مضطرب
یا رب علاج چیست من ناشکیب را
سیری نصیب گرسِنِه چشمان حرص نیست
هرچند میخوریم ز دنیا فریب را
قمری و سرو دست به دامان او زنند
در باغ اگر گذر فتد آن جامهزیب را
بلبل گرفته خود به قفس ای نسیم باغ
آن سو مرو به شور میاور غریب را
تاب نظارهٔ تو کجا دارد آدمی
پوشیده دار روی ملائکفریب را
واقف خیال قابض ارواح میکنند
خوکردگان درد، محبت طبیب را



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
از من چه شد که یاد نیامد حبیب را
مردم ز درد و نیست غم من طبیب را
گو رنجه کن قدم به عیادت که خوب روی
نبود بدیع اگر بنوازد غریب را
برآستان دوست مجاور بدی سرم
[...]
بر قتل چون منی چه گماری رقیب را؟
ای در جهان غریب، مسوز این غریب را
دورم همی کنند ادیبان ز پیش تو
ای حورزاده، عشق بیاموز ادیب را
روی تو گر ز دور ببیند خطیب شهر
[...]
ما بی نصیب و آن همه حشمت رقیب را
از خوان رزق کس نبرد جز نصیب را
گیرم حبیب روی نماید معاینه
کو دیدهای چنان که ببیند حبیب را؟
چون از جفای خار بر آتش گل آب شد
[...]
روزی که پیش خویش نبینم حبیب را
دارم هزار شوق که بینم رقیب را
در پیش گل مشاهده خار می کند
چون رشک مضطرب نکند عندلیب را
دانسته ام که عارضه عشق بی دواست
[...]
مانند من سگی سر کوی حبیب را
باید کز آشنا نشناسد غریب را
دردا که دلبری نبود جز تو تا به تو
چندی کنم تلافی رشک رقیب را
آنجا که زلف و روی تو باشد نهان کند
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.