گنجور

 
واقف لاهوری

گفتم بسی ز درد دل خود حبیب را

نشنید از غرور چه گویم نصیب را

گل گل شکفت شب دلم از ذوق ناله‌اش

از من هزار عشق رسد عندلیب را

در هجر بی‌قرارم و در وصل مضطرب

یا رب علاج چیست من ناشکیب را

سیری نصیب گرسِنِه چشمان حرص نیست

هرچند می‌خوریم ز دنیا فریب را

قمری و سرو دست به دامان او زنند

در باغ اگر گذر فتد آن جامه‌زیب را

بلبل گرفته خود به قفس ای نسیم باغ

آن سو مرو به شور میاور غریب را

تاب نظارهٔ تو کجا دارد آدمی

پوشیده ‌دار روی ملائک‌فریب را

واقف خیال قابض ارواح می‌کنند

خوکردگان درد، محبت طبیب را

 
 
نسکبان اندروید
حکیم نزاری

از من چه شد که یاد نیامد حبیب را

مردم ز درد و نیست غم من طبیب را

گو رنجه کن قدم به عیادت که خوب روی

نبود بدیع اگر بنوازد غریب را

برآستان دوست مجاور بدی سرم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از حکیم نزاری
اوحدی مراغه‌ای

بر قتل چون منی چه گماری رقیب را؟

ای در جهان غریب، مسوز این غریب را

دورم همی کنند ادیبان ز پیش تو

ای حورزاده، عشق بیاموز ادیب را

روی تو گر ز دور ببیند خطیب شهر

[...]

ناصر بخارایی

ما بی نصیب و آن همه حشمت رقیب را

از خوان رزق کس نبرد جز نصیب را

گیرم حبیب روی نماید معاینه

کو دیده‌ای چنان که ببیند حبیب را؟

چون از جفای خار بر آتش گل آب شد

[...]

فضولی

روزی که پیش خویش نبینم حبیب را

دارم هزار شوق که بینم رقیب را

در پیش گل مشاهده خار می کند

چون رشک مضطرب نکند عندلیب را

دانسته ام که عارضه عشق بی دواست

[...]

سحاب اصفهانی

مانند من سگی سر کوی حبیب را

باید کز آشنا نشناسد غریب را

دردا که دلبری نبود جز تو تا به تو

چندی کنم تلافی رشک رقیب را

آنجا که زلف و روی تو باشد نهان کند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه