گنجور

 
واقف لاهوری

بیماری فراق کشیدم نیامدی

ظالم به حال مرگ رسیدم نیامدی

زین دست و پا زدن نرسیدم به وصل تو

بهر تو بسملانه طپیدم نیامدی

رفتم ز خویش مژدهٔ وصلت شنیده دوش

چون آمدم به خویش شنیدم نیامدی

در دامن شکیب زنم دست بعد ازین

صدبار جیب صبر دریدم نیامدی

گفتی که شب به خانهٔ تو خواهم آمدن

تا صبح انتظار کشیدم نیامدی

خون شد ز دوریت دل امیدوار من

ای خونی هزار امیدم نیامدی

هر روز می‌روی سوی اغیار بی‌طلب

گر من تو را شبی طلبیدم نیامدی

تا آمدی طپید به خون واقف از غمت

تا از غمت به خون نطپیدم نیامدی

 
 
نسکبان اندروید
میلی

شب مژده وصال شنیدم، نیامدی

بسیار انتظار کشیدم، نیامدی

تا غیر شاد گردد و من منفعل، ترا

هرچند سوی خود طلبیدم، نیامدی

در وصل، خویش را نرساندی اجل به من

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه