گنجور

 
واقف لاهوری

کشتی به غمزه خلق خدا بی‌جنایتی

یا آیتی به من بنما یا روایتی

هر جا رسم ز درد تو گویم حکایتی

در ضمن هر حکایتی از تو شکایتی

همچون چراغ گور درین مرده‌خاطران

ممنون نیم ز سایهٔ دست حمایتی

ای پادشاه حسن چرا جور می‌کنی

آخر رعیتیم خدا را رعایتی

...

در گوش او ز گوشهٔ چشم عنایتی

امروز گوشه‌ای نبود خالی از خلل

جز در ولایت دل صاحب‌ ولایتی

بانگ درای قافله‌ها بی‌اشاره نیست

فهمد کسی که داشته باشد درایتی

باشد که یار حکم به احضار من کند

هان ای رقیب درحق من کن سعایتی

یارم فرشته‌خوست ولی ترسم از رقیب

شیطان صفت کند به مزاجش سرایتی

زان روی لاله رنگ و این چشم خون‌فشان

دارم حکایتی و چه رنگین حکایتی

بگذر دلا ز شکوهٔ زلف دراز او

بگذار قصه که ندارد نهایتی

ما را مدار این همه محروم التفات

حرفی اگر صریح نگویی کنایتی

واقف به فقر ساختم از همت بلند

دنیا دنی است رو ندهد بی‌دنایتی

 
 
نسکبان اندروید
مسعود سعد سلمان

نه بر خلاص حبس ز بختم عنایتی

نه در صلاح کار ز چرخم هدایتی

پیشم نهد زمانه ز تیمار سورتی

هر گه که بخوانم ز اندوه آیتی

از حبس من به هر شهر اکنون مصیبتی

[...]

ادیب صابر

ای در کف تو جایگه هر کفایتی

در زیر شکر و منت تو هر ولایتی

هر ساعتی ز اختر سعدت معونتی

هر لحظه‌ای ز شاه جهانت عنایتی

بر هر زبان ز وصف کمال تو سورتی

[...]

عطار

ای آفتاب از ورق رویت آیتی

در جنب جام لعل تو کوثر حکایتی

هرگز ندید هیچ کس از مصحف جمال

سرسبزتر ز خط سیاه تو آیتی

بر نیت خطت که دلم جای وقف دید

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

ای از بسیط جاه تو گردون ولایتی

وی از سپاه رای تو خورشید رایتی

کرده زبان سوسن آزاد هر نفس

در باب لطف از دم خلقت روایتی

درشان حادثات بود گاه حلّ و عقد

[...]

سعدی

ای از بهشت جزوی و از رحمت آیتی

حق را به روزگار تو با ما عنایتی

گفتم نهایتی بود این درد عشق را

هر بامداد می‌کند از نو بدایتی

معروف شد حکایتم اندر جهان و نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه