گنجور

 
واقف لاهوری

دلا نمی‌شنوم از دو شب فغان تو را

که مُهر کرده ندانم دگر دهان تو را

چنین که خانهٔ دل‌ها خراب تیر تو شد

خدا خراب کند خانهٔ کمان تو را

از آن به کوی تو شب‌ها خموش می‌باشم

که دردسر نتوان داد پاسبان تو را

نمی‌گشایی شمشیر از کمر یک دم

که بسته است به قتلم چنین میان تو را

کسی نداد سراغ تو ای کمان‌ابرو

ز تیر آه بپرسم کنون نشان تو را

به یک اشارهٔ ابرو نمی‌رسد زورم

بگو چگونه کشم ای جوان کمان تو را

لبم ز خون دل آلوده و تو نازک‌طبع

چگونه بوسه زنم خاک آستان تو را

از آن قصور که واقف به کوی او کردی

نمی‌خورد سگِ آن شوخ استخوان تو را

 
 
نسکبان اندروید
اسیر شهرستانی

اگر ز درد نشانی بود فغان تو را

شکستگی نکند صید استخوان تو را

به راه بیدلی خود چو عکس آینه باش

که از تو شوق کند جستجو نشان تو را

برو ز خاطر پرواز تا به گلزاری

[...]

غنی کشمیری

ندید کس کمر تنگ دلستان تو را

مصور از بر خود می کشد میان تو را

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه