گنجور

 
واقف لاهوری

سرو روان من گذر افکن به سوی من

تا آب رفته باز بیاید به جوی من

در کوش عشق ریخت نخست آبروی من

اول شکست خورده درین ره سبوی من

می‌ترسمت که خانهٔ تمکین کنی خراب

چون سیل کوچه‌گرد مشو تندخوی من

مانند شیشه‌ام همه سامان گریه است

گر آب ور شراب کنی در گلوی من

از بس که خویش را نشناسم ز دوریت

آیینه وا کند در حیرت به روی من

خونخواریش ببین که دل او نخورده آب

تا جوی خون نکرد روان جنگجوی من

واقف به روی کار چه رنگ آورم به حشر

گردد مگر ز شرم گنه سرخ‌روی من

 
 
نسکبان اندروید
وطواط

ای برده آتش رخ تو آب روی من

رفته دل از محبت و رفته ز کوی من

با روی نیکوی تو نماندست هیچ بد

کز روی نیکوی تو نیامد بروی من

نی از تو هیچ وقت سلامی بنزد من

[...]

نصرالله منشی

ای باد صبح دم گذری کن بکوی من

پیغام من ببر ببر ماه روی من

خاقانی

از عشق دوست بین که چه آمد به روی من

کز غم مرا بکشت و نیازرد موی من

از عشق یار روی ندارم که دم زنم

کز عشق روی او چه غم آمد به روی من

باری کبوترا تو ز من نامه‌ای ببر

[...]

سلمان ساوجی

ای درد عشق دل شکنت، آرزوی من

عشق است عادت تو و دردست خوی من

جز درد عشق نیست مرا آرزو، مباد!

آن روز را که کم شود این آرزوی من

برخاستم ز کوی تو چون گرد، عشق گفت:

[...]

جامی

چین در جبین فکنده گذشتی به سوی من

زنجیر کرده ای در رحمت به روی من

از زخم ناخنم تن لاغر شد استخوان

باز آکه شد سفید ز هجر تو موی من

بود آرزوی خاطر من خط بر آن عذار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه