گنجور

 
واقف لاهوری

شبی به کلبهٔ احزان من بیا بنشین

دمی به پرسش این جان مبتلا بنشین

مرو به مجلس بیگانگان که بی‌دردند

بیا به پهلوی این دردآشنا بنشین

ز توست خانهٔ من بی‌تکلفانه درآ

چه احتیاج به تکلیف خود بیا بنشین

دلی ز آیینه هم بی‌غبارتر دارم

درآ به خانهٔ من از در صفا بنشین

شتابت این همه در راه بی‌وفایی چیست

تو عمر نیستی آخر گریزپا بنشین

فتاده‌ای چو به دست من از قضا مگریز

نمی‌شود که کنم دامنت رها بنشین

مگر ز لطف نشینی به پهلوم ورنه

چگونه گویمت ای شوخ میرزا بنشین

نمی‌کنم به سخن رنجه خاطر تو مرو

نمی‌کنم بر تو عرض مدعا بنشین

چو سیل تند ز ویرانه‌ام چه می‌گذری

گذشتم از سر اظهار ماجرا بنشین

چو آمدی سر بالین من ستادن چیست

روا مدار به این ناتوان جفا بنشین

بیا و در دل واقف چو جان نشیمن کن

ولی ز درد و غم ای نازنین جدا بنشین

 
 
نسکبان اندروید
سلمان ساوجی

خوش آمدی، ز کجا می‌روی؟ بیا بنشین

بیا که می‌کنمت بر دو دیده جا بنشین

همین که روی تو دیدیم، باز شد در دل

چه حاجت است در دل زدن، بیا بنشین

مرا تو مردم چشمی، مرو مرو ز سرم

[...]

محتشم کاشانی

ز دیده در دلم ای سرو دل ربا بنشین

نشیمنی است ز مردم تهی بیا بنشین

تو شاه حسنی و خلوت سرای توست دلم

هزار سال به دولت درین سرا بنشین

دو منزلند دل و دیده هر دو خانهٔ تو

[...]

اسیر شهرستانی

بیا و در دلم ای وحشت آشنا بنشین

چو چشم خود به سراپرده حیا بنشین

ز یاد چشم تو شیرین حکایتی دارم

برای خاطر ما یک نفس بیا بنشین

سبکروی ثمر نوبهار آزادی است

[...]

جویای تبریزی

چه می شود؟ نفسی در کنار ما بنشین!‏

به این شتاب کجا می روی؟ بیا بنشین!‏

خدات خیر دهد، آخر این چه انصاف است؟

به رغم غیر دمی هم به بزم ما بنشین!‏

تمام روز دو چشمم در انتظار تو بود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه