گنجور

 
واقف لاهوری

مانند سپند از بس بی‌طاقتی انگیزم

در آتش سودایت بنشینم و برخیزم

روزی که رسی بر سر این خستهٔ هجران را

شاید که تو بنشینی صد حیله برانگیزم

یک شب به لب شیرین شور دل من بنشان

مپسند که مردم را در دیده نمک ریزم

از بهر گلوی من ای کافر سنگین‌دل

گر تیز کنی خنجر هرگز به تو نستیزم

تو از ره آمیزش با غیر دهی باده

من خون دل از غیرت با خاک ره ‌آمیزم

هر جور که می‌خواهی بر جان و دلم می‌کن

آن پای ندارم من کز دست تو بگریزم

تا چند کشم خواری از دست غم آن گل

خواهم که به دامانش چون خار درآویزم

ای شوخ‌ کمان‌ابرو از پیش نگاه من

مگریز که من هرگز از تیر تو نگریزم

تا چشم کسی دیدم بیمار شدم واقف

از داروی این مردم شرط است که پرهیزم

 
 
نسکبان اندروید
سعدی

یک روز به شیدایی، در زلف تو آویزم

زان دو لبِ شیرینت، صد شور برانگیزم

گر قصد جفا داری، اینَک من و اینَک سر

ور راه وفا داری، جان در قدمت ریزم

بس توبه و پرهیزم، کز عشق تو باطل شد

[...]

آشفتهٔ شیرازی

در سلسله آرد کاش آن زلف دلاویزم

تا شور دل شیدا زآن سلسله انگیزم

حلوای لبت گفتم کی دست دهد گفتا

موران چو هجوم آرند بر لعل شکرریزم

ساقی ز درم آمد با آتش سیاله

[...]

صفی علیشاه

گفتم که بجام تست خون دل ناچیزم

گفتاکه بود خونها در ساغر لبریزم

گفتم بجهان صد شور انگیخته‌ای از لب

گفتا پس ازین بینی شوری که برانگیزم

گفتم دل سودائی مجنون شد و صحرائی

[...]

صفای اصفهانی

دی گفت به من بگریز از ناوک خون‌ریزم

گفتم که ز دستانت کو پای که بگریزم

گر بازم و گر شیرم با صولت آهویت

نه بال که برپرّم ، نه یال که بستیزم

با سوز غم عشقت در کوره حدادم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه