گنجور

 
واقف لاهوری

خوبا خیال چون تو نگاری گرفته‌ایم

گوش زمانه کر که چه یاری گرفته‌ایم

شد عمرها که جاری به غاری گرفته‌ایم

غاری برای خاطر یاری گرفته‌ایم

آسان نچیده‌ایم گل وصل چون حنا

خون گشته‌ایم و دست نگاری گرفته‌ایم

دامن مزن بر آتش ما ای نسیم عشق

کز سینه‌های گرم شراری گرفته‌ایم

آیینه‌خاطریم ولیکن ز چندگاه

در خاکدان دهر غباری گرفته‌ایم

ای چشم یار چیست تغافل به حال ما

دنبالهٔ تو از پی کاری گرفته‌ایم

در صیدگاه وصل تو همچون شکاریان

جای کمین به بوتهٔ خاری گرفته‌ایم

پرفتنه شد جهان و پرآشوب شد زمان

ما از میان رمیده کناری گرفته‌ایم

فرهاد کوه کند و بیابان دوید قیس

ما هم ز عشق رخصت کاری گرفته‌ایم

در عهد زلف یار که عمرش دراز باد

عمریست دامن شب تاری گرفته‌ایم

واقف ز دست ما نتوان داغ را گرفت

این گل ز دست لاله‌عذاری گرفته‌ایم

 
 
نسکبان اندروید
کمال‌الدین اسماعیل

ما حالی از نشاط کناری گرفته ایم

در سر زجام غصّه خماری گرفته ایم

پرورده ایم دشمن جانرا بخون دل

پس لاف می زنیم که یاری گرفته ایم

چندین هزار گلبن شادی درین جهان

[...]

شمس مغربی

ما از میان خلق کناری گرفته ایم

واندر کنار خویش نگاری گرفته ایم

دامن نخست بر همه عالم فشانده ایم

وانگه بصدق دامن یاری گرفته ایم

از بهر قوت و طعمه شاهین جان و دل

[...]

طغرای مشهدی

پای از جهان کشیده قراری گرفته ایم

چون صبح ازین بساط کناری گرفته ایم

چون هر نفس گلی ندمد از چراغ ما؟

آتش ز دودمان بهاری گرفته ایم

از دست داده ایم به آسانی حنا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه